من افسونگرم(ماجراهای من وعشاقم)

من یک دخترخاصم خیلی خاص زندگی من پرازچیزای عجیب و باورنکردنیه اونقدعجیب که تاکسی بامن نباشه ونبینه باورنمیکنه برای همین واسه من اصلا مهم نیست خوانندگان اینجابیان بگن که مطالب اینجادروغه من اینجادرمورد خودم و عشاق سینه چاکم مینویسم واصلانم برام مهم نیست کسی بیادبگه دروغه چون دروغ نیست بلکه عجیبه ومن هرلحظه دارم ایناروتوزندگیم میبینم پس ثبتش میکنم تابعدهاخاطرات عشاق سینه چاکم یادم بمونه میدونم خیلی از ادمای حسودوعقده ای اینجا میانومیگن اینادروغه چون خودشون درحسرت یک نفرن که حتی دوسشون داشته

واااااااااااااااااااااااااااااااااااای خداجون چقد حرف دارم برای تشکر

ازت!چقدربایدشکرت کنم ازینهمه خوشبختی!خدایاهمیشه

فکرمیکردم کسی که خونه باباش خوشبخته خونه شوهر

بدبخته و برعکس!امامن همشودارم!خدایامن هرگزبنده خوبی

برات نبودم اماتوچرااینقدخوب بودی!واقعانمیدونم چراهمیشه

اینهمه لطف بهم داشتی!خدایا خدای مهربونم خدای

عزیزترازجونم خدایی که ازوقتی خودموشناختم باهات عهدبستم

قلبم فقط جایگاه تو باشه!گفتم هرگزکسیونمیارم بجای تو تو

قلبت!خدایا موقعاییکه عاشقانه شکرت میکنمو اشک خوشی به

چشمام میادهم عجیب ذوق میکنم ازینهمه خوشی هم دائم

باخودم فکرمیکنم چرا من اینقد خوشبختم!خدایا به بعضیا پول

دادی که احساس خوشبختی کنن،به بعضیا سلامتی،به

بعضیاخانواده خوب،شغل خوب،قیلافه خوب،بچه خوب اماباز

همگی یک یاچندتاشو ندارن و گله مندن اماخدای خوبم خدای

مهربونم تو همشو باهم بهم دادی!خداجون فکرنکن حواسم

نیس که فاصله دعامو اجابتش به چندساعتم نمیکشه!نه اینکه

من خوب باشم نه!این تویی که بزرگی خداجون!خدایا موقعهایی

که تو گرمای هوا باهات عشقبازی میکنمو روسریمو پایینتر

میکشمو تو خیابون باهات حرف میزنمو کیف میکنم ازینکه تو اوج

جوونیمم بااینهمه نگاه بااینهمه ادم که دنبالم میانو منم تو اوج

جوونیمم اینهمه فرصت برای گناه دارم اماتواین فرصتومیدی که

حتی بین اینهمه موقعیت فقط به یاد تو باشم!خدایاشکرت که

منم مث بعضیاخودمو کوچیک نمیکنمو 100من نمیمالم تا برم تو

خیابونو با اجرای شو ،مجبور شم شوهر پیداکنم که بعدا بشه

بلای جونم خدایا شکرت که هرگز دغدغه هیچی نداشتم نه

قیافه نه پول، نه تحصیلات، نه خونواده، نه عاشق، نه اطرافیان!

همیشه بهتریناشو بهم دادی!الهی شکرت شکرت شکرت!خدایا

شکرت که بهم فرصت میدی عاشقونه باهات حرف بزنمو شکرت

کنم !خودت خوب میدونی خیلی پر توقعم اماتوبااینهمه

نعمتی که بهم بخشیدی خلع صلام کردی خداجون عاشقتم

عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشق عاشق عاشقت!

 

من خیلی خوشبختم خیلی خیلی

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٩ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ توسط Afsoongar نظرات () |

این متنو خواهرم که19سالشه درمورد عشق پسر عموم به من نوشته!البته با توجه به

قسمت کوچیکی از چیزایی که ازین عشق میدونه و من براش گفتم!چون فکرکنم گفته

باشم که من ادم توداریمو حتی اینچیزاکه برای خیلیا افتخاره و هی پزشو میدن به

نزدیکترین کسامم نمیگم طوریکه تا پارسال خونوادم نمیدونستن پسرعموم10ساله

عاشقمه!چون اون محفوظ به حیابود منم ازش فرارمیکرم فقط شک کرده بودن که

پسرعموم دوست داره باهام ازدواج کنه!

من که این متنو خوندم کلی خندیدم اینقدخندیدم که قول داده من اگه بازم براش بگم

باهمین لحن بنویسه!ایشا...شمام خوشتون بیاد و قاه قاه بخندید!

                                      هوالمعشوق

 

روزی روزگاری درشهری دختری میزیست زیبا رو که زیباییش دل هرپسری

رامیربود.ازقضاشبی این دخترزیباروباخانواده ی محترمش میرن به خانه ی

عموی بزرگش ودریک حرکت گاز انبریک دل پسرعموی بخت برگشته ربوده

میشود.واین شروع بدبختیهاوزجرهای پسرک بود.اویک دل نه صد

دل عاشق این دخترشد.تمام هستی وزندگیش را بپای دخترک گذاشت تمام

محبتهای دنیارانثارش میکرد اما دریغ و درد که محبت های پسرک در دل

دخترک جای نگرفت.هروقت هم دخترک به خانه شان میرفت پسرک کلی

التماس میکرد که من عاشقتم دوست دارم میخوامت و.....امادل سنگ

دخترنرم نمیشد!اونم پسری که درحدالمپیک مغرور بود و به خودش میگفت

پلنگ.حالاشما فک کنین این کسیکه خودشو اینقدرتحویل میگیره و نوشابه باز

میکنه عاشق بشه.واین دخترک قصه ی ما مثل اهو از چنگال این اقا پلنگ

فرار میکرد.از پلنگ اصرار و از اهو انکار.اونموقع اهوخانم 12سالش

واقاپلنگ 18ساله بود.چند روز بعداز عاشق شدن اقا پلنگ یه نامه ی

عاشقانه ی بالای ده صفحه ای تقدیم حضور اهوخانم میکنه (یواشکی

میندازه تو کیف اهو خانم)

بااین مضمون:

من تورااندازه ی شبهای مستی دوست دارم

من تورااندازه ی عالم هستی دوست دارم

وکلی اشعار وحرفای عاشقانه وقتی هم که اهو خانم میاد خونه و همچین

چیزی تو کیفش میبینه کلی عصبانی میشه نامه همراه بودبا سه تا ادکلن

ناقابل که اهو خانم با اینکه عاشق عطر وادکلن بود بازم دل سنگش نرم

نمیشه الان هرکی بود جواب بله رو داده بودولی این اهو خانم

انگار نه انگار همینطوربه سنگدلیش ادامه میده.

 

یه بارهم باکلی شوق وذوق و علاقه یه خودکارخریده بودکه اسم اهو خانم

روش نوشته بودهمراه یه برگ که شعر عاشقانه توش نوشته شده بود.اهو

خانمم عوض تشکر نه میذاره نه برمیداره میگه: اصلا ازاین کارا خوشم

نمیادا.بعد از اتاق میزنه بیرون بعدازچنددقیقه اقا پلنگ میاد میگه:یه دقیقه بیا

تو اتاق کارت دارم.

اهو خانم میره تو

اتاق .....

.

.

.

.

.

فک میکنین چی میبینه

.

.

.

اقا پلنگ بخاطراینکه اهو خانم ازاین کارش بدش اومده زده بود خودکارو

شکونده بودو انداخته بود زیربالشش!!!!!!!!!!!!!!!

1بارم وفتی اهوخانم تو اتاق داشته از کیفش چیزی برمیداشته اقا پلنگ

غافلگیرش میکنه و جلوی درو میگیره و اول بازبون خوش بعدم باگریه بهش

ابرازعلاقه میکنه اما اهوخانم حتی نیم نگاهم به عاشق بیچاره نمیندازه

تاجایی که اقاپلنگه به پاهای اهوخانم میفته و میبوسه و میگه بااینکه دارم

کفر میگم اما تو خدای منی!یعنی شما فکرکنین پلنگ مغرورماچقد عاشقه که

پاهای اهوشو بوسیده!!!!!

اقاپلنگ هرجاکه میرفت زیارت محال بود برای رسیدن به اهوخانم دعانکنه

ونماز نخونه!حتی چندبار پیش چندتا روحانی والامقام درد دل کرده بود وقتی

زیارت میرفت!یه بار که اقاپلنگ کلی نماز خونده بود توی حرمو دعای

مخصوص استجابت دعاپیداکرده بودوروکاغذنوشته بود و بعدهاما لای

وسایلش دیدیم و خونده بود دلش هوای اهو خانمو میکنه!زنگ میزنه بهش و

اولین ضدحالومیخوره که اهو10بارجوابشونمیده!بعدکه جواب میده اقاپلنگ از

حال عرفانی و عشق عمیقی که توی دلشه میگه اما اهوخانم بازم ضدحال

میزنه و گریه اقا پلنگرو درمیاره و تق قطع میکنه!!!

 

اقاپلنگ میره که درس بخونه و یه سره کارشناسی قبول میشه.

باکلی بدبختی تونست مدرکشو بگیره میگم بدبختی واسه اینکه شب و روز تو

فکر اهوخانم بودو تو بیم وامید بسرمیبرد وباکلی بدبختی وگرفتن ترم

تابستونی وهزار مکافات تونست مدرک بگیره.به کسی نمیتونست بگه دردش

چیه.اهوخانم اگه یه سگو میدید کلی تحویلش میگرفت ولی به این پلنگ خان

یه نگاه نمیانداخت.هیچکی نمیدونه این سنگدلی روازکی به ارث برده.حتی

دانشمنداتوی این پدیده ی نادر موندن که این عجایب خلقه کیه

دیگه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 خلاصه جونم واستون بگه شیره ی جون این پلنگ روکشیده و دیگه رمقی

برای پلنگ باقی نذاشته بود.هرچی اون بدبخت تلاش میکرد تا باب دل این

اهو خانم باشه بدترمورد نفرتش قرار میگرفت.معلوم نبود این اهو خانم چی

میخواست با دست پس میزد باپاپیش میکشید دل این پلنگ خان روبه اتیش

میکشیدتااینکه درسش تموم شد ورفت رئیس ارشد یه سازمان مهم شد با

کلی دبدبه و کبکبه و کارمندو زیر دست! اولش باید میرفت اون سردنیا

دورازیارودیار(مخصوصا یار)دیگه نزدیک 3سال اونجا بود چون یارشو نمیدید و

یارشم وکلی کرم میریخت که منو دارن میبرن دارم ازدواج میکنم منو دیگه

نمی بینی و.......که کلی دل پلنگ خان تو دیار غربت خون میکرد اونم ازدوری

یار مجنون میشد وسرشو میکوبوندبه دیوار و خودزنی میکرد.عشق این اقا

پلنگ به حدی صادقانه بود که فقط خدا میدونه وبس اهو خانمم کلی واسش

نازمیکرد اقا پلنگ هم دیوونه ی اهو بود میمرد براش همش بهش زنگ میزد

اهوخانم خیلی دوست داشت رد تماس کنه یه بار که اهو خانم بعد از کلی رد

تماس کردن لطف کرده بودن گوشی رو جواب داده بودن اهو خانم گفته بودن

خوشم میاد رد تماس کنم پلنگ هم گفته بود اشکال نداره زن خوشگلم من از

خوشحال شدن تو خوشحال میشم من الان قطع میکنم یارجان بهت زنگ

میزنم تو قطع کن باشه زن نازم؟

یه شب که اهو جواب پلنگ نداده بود وپلنگ هم دلش کلی واسش تنگ شده بود هم نگرانش بود چون خیلی وقت بودکه زنگ زده بود ولی اهو خانمی لطف کرده بودن گوشی رو برنداشته بود حالا هم بعدازکلی دق دادن پلنگ گوشی رو برداشته بود گفته بود ازت خوشم نمیادمیخوام با یکی دیگه ازدواج کنم اون بدبخت تو دیار غربت دستش بجایی بند نبود خودزنی میکنه سرشو هی میزنه به دیوار ابخوری سرشو میشکونه باناخنش سروصورتشو میکنه اینقدر سر و صورتش زده بود به دیوار بیهوش میشه میفته.دوستاش میان به دادش میرسن وقتی هم بهوش میاد فقط تونسته بود بگه:آب!

بعدیکی از دوستاش گوشی رو برمیداره با اهو حرف میزنه میکنه نگران

نباشین حالش خوبه.

اهوهم خیلی ریلکس میگه من نگران نبودم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!اخه همه اونجاخبر

داشتن که اقاپلنگه که حتی ارشد تیمشونم بوده و کلی اعتبار داشته و

سرسخت بوده دیوونه وار عاشق اهو خانمه حتی مدیرای دیگه ای که اونجا

بودن هنوز که هنوزه به اقا پلنگ زنگ میزننو ازش میپرسن با اهوخانم ازدواج

کرده یا نه؟

حتی تو دورانی که اونجا بود اسمشو تو تمام کمداش-تختش-بالای تمام

صفحات دفتراو کتاباش مینوشتو روشونو بوس میکرد!بااونهمه اعتقادش باز

اسم اهوخانمو کنار اسم خدامینوشت!

یه روز که اهو خانم رفته بود تولد دختر خاله اش گوشیشو که نگاه میکنه

میبینه ای دادپلنگ کلی زنگ زده بعد ازکلی قر و فر و کرشمه اهو خانم منت

میذارن گوشی رو برمیداره پلنگ هم که از عشق اهو دیوونه شده بود از بس

که مست عشق اهو خانم بود میزنه زیراواز این طوری:

هوهوهوهوهوهوهوهوهوهوهوهوهوهوهوهو
یار جان هوهوهوهوهوهو
ای یارم ای یار بی وفایم و..............................

 

بعدکه اهو خانم اون بدبختو ضایع میکنه اقا پلنگ یه پیام میده با این مضمون:

ازعشق تو دیوانه شدم دیوانگی هم عالمی دارد از طرف مجنون بدبخت به

لیلی ظالم که منواواره و بیچاره کردی وای وای وای وای

خلاصه این پلنگ صد درجه از مجنون مجنون تر بود به مجنون گفته بود بزن

بغل خلاصه توقرن 21یه ادم اینجوری کم پیداست یعنی نایابه به هر کی

میگی باور نمیکنه همچین عشقی وجودداشته باشه به هر کی میگی کف

میکنه فکش میفته کف اسفالت.

تواین دنیا که پسرا فقط بخاطر..................(ازگفتنش معذوریم)

بادخترادرارتباطن این که عشقش صاف و صادقه باید خون دل بخوره وا ز

دست اهو خانم دق کنه جالب اینجاست که هرچی به پلنگ میگه .. بخور

ازت متنفرم بازم دیوونه وارعاشقشه  وقتی هم که زنگ میزنه اهو خانم بعد

از کلی ناز کردن گوشی رو برمیداره میگه:من میخوام با یکی دیگه ازدواج کنم

فک کنین اون بیچاره چه حالی میشه خودتون قضاوت کنین این انصافه؟

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢۳ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ توسط Afsoongar نظرات () |

سلاااااااااااام به همگی!شرمنده همه دوستای گلی هستم که

این چندوقته معرفت به خرج دادنو بهم سرزدن و کامنتهای

عمومیو خصوصیشون بهم فهموند خیلی مهربونن!به داشتن

همشون میبالم!بهار گلم,ساناز جون زیبای گلم,اقا امیدو

اقاجوادوداداش مجید,دختر امروز و اواجونیو وبلاگ قشنگ من و

همسرم که محبتو در حقم تموم کردن و همه اونایی که از قلم ا

فتادن مرسی از همتون عزیزای دلم!راستش فقط اومدم بگم من

اصلا وقت نمیکنم بیامو بنویسم اما باخودم فکر کردم من نباید

این وبواینجوری شروع میکردم مثلا همون اول بی هیچ شناختی

بگم جواد رضا امیر یا...!بایستی اول نحوه اشنایی با همشونو

میگفتم تا برای خواننده های گلم جا بیفته و نگن هرکی میتونه

بایه اسم همچین داستانایی بسازه!خدارو شاهد میگیرم هدف

من از راه انداختن این وب هرگز تعریف از خود یا خودستایی نبوده

اینو باهمه وجودم دارم میگم!اما خواننده منم نباید بی انصاف

باشه چطور از من انتظار دارین ناراحت نشم وقتی عده ای

 

حرفمو عقده و دروغ میبینن درحالی که من  وقتی از درخونه

پامو میذارم بیرون از زن و مرد برام به به چه چه میکنن اونم نه به

خاطر زیباییم امااینوباور کنین شایدزیبانباشم امافوق العاده جذابم

اینوازتعریف تمجیدها,نگاهها و اتفاقهای مختلفی که همیشه برام

میفته میفهمم!چطور انتظاردارین نگم که مثلا15ساله ازیه مسیر

رد میشم ادمهای اون مسیر چه اونایی که از قدیم بودن چه

جدیدا هنوز از من خوششون میاد!چطور منی که تو خیابون

اونقد سرم پایینه که گاهی ازجایی که ار دارم رد میشم اماباز

وقتی برای ردشدن از خیابون سرمو بالا میگیرم میبینم 12 یا13

نفر دنبالمم!!شاید باورتون نشه اما به خدای احد و واحد بار ها و

بارها شده که گذشته از کسایی که از کنارم رد میشن یا جای

ثابت دارن یا سوار ماشینن,هر موقع که بیرون رفتم 12,13نفر

دران واحد دنالمم!یعنی یکی دنبالمه حرف میزنه یکی جلوم

وامیسه پیشنهاد میده یکی از دور منو میپاد و میاد دنبالم و...!یا

حتی خانمها که مثلا جلومو میگیرن یا به اصرار منو به مقصدم

میرسوننو ازم تعریف میکنن میگن ازت خوشمون اومد سواررت

کردیم تو صورت خیلی زیبایی داری!به امام رضا که میخوام دنیا

نباشه من تواین وب نه تنها دروغ نگفتم بلکه خیلی چیزارم

ننوشتم در حالی که من دوست دارم تمتم چیزارو با جزئیات

بنویسم اما اگه بیام بگم بنیامین به حدی عاشقمه که به ازای

هربار دیر جواب دادن گوشی یا پیام یه ضربه به خودش میزنه و

من مسخرس میکم اما تو قرارامون وقتی جای زخمشو میبینم

دلم ریش میشه ,بعضیا میگن دروغه!راستشو بخواین من

هرموقع کسی ازم تعریف میکنه همون جا به خودم میگن دختر

تو هیچی نیستی مبادا مغرور بشی اینا همه لطف خداست به

خدا هرگز هرگز هرگز به خودم نبالیدم که اینهمه ادم در برابرم کم

میارنو ازم تعریف و تمجید میکنن!اینا لطف خداست که منی که

همش تو خونه بودم راه به راه خواستگار داشته باشم,پسر

عموم که خیلیم مغروره بین اینهمهدختر که عاشقش بودن که

الان زن عموم نامه هاشونو نشونم داده به درخواست خودم

ازخنده میترکم,پسرعمویی که اگه موقعیت شغلی و تحصیلیشو

بگم خیلیا تعجب میکنن که این ادم بااین نفوذ و تحصیلات حاضر

بود اون زمان برای یه دختر12ساله جونشو بده گریه کنه راه و بند

بیاره قشون کشی کته طوری که همه بفهمن عاشق دختر

عموشه!این لطف خداست که بنیامینی که تلفنی با من اشنا

شده بود و 100ها دختر بهش معرفی شدنو قبول نکرد و شده

بود شهره همه که اینهمه دختو دیدو نخواست,امابرای این یکی

ندیده جون میدهاین لطف خداست که تو محلمون وقتی من

راهنمایی بودم بین اینهمه دختر حتی صاحبخونه و دخترهای

همسایه روبرویی خونه چندتا پسری که عاشق من شدن این

دخترت از هر راهی استفاده میکردن تو دل اینا جا باز کنن حتی

جلوشون میرقصیدنو ارایش میکردن اما اونارفته بودن اسم

شماره منو پیدا کرده بودنو زنگ میزدن خونه و مادرم چون شدید

روم حساس بود نمیدونست چی بگه!شاید خنده دار و غیر قابل

باور باشه که من محجبه وقتی وارد یه عروسی میشم بین

اونهمه دختر بزک دوزک کرده که از اول تا اخر وسط و توی دید,اما

اخرش برای من خواستگار پیدا بشه و همه اونایی که تو مجلسن

با حسرت نگامم کنن!شاید باورتون نشه که من هر مجلس و

مراسمی تاحالا رفتم برام خواستگار اومدده!حتی چند وقت قبل

بری عیادت مریض بیمارستان بودیم بااینکه پسرعموم باکارهای

تابلوش به همه فهمونده بود عاشقمه بعد که رفته بود میوه

بگیره برام از همون بخش خواستگار اومدو همه عروسک صدام

میزدن!!!!!یه خانمه که دست از سرم برنمیداشت و فقط باهام

حرف میزد و هردقیقه2بار میگفت چقد خوشگلی باورم نمیشه

یه دختر محجبه اینقد خوشگل باشه مث عروسک میمونی حتی

وقتی برای خلاص شدنش میرفتم تو راهرو مینشستم چون

بیمارستان خصوصی بود و هرکی تو اتاقش بود صداش میومد باز

میگفت ادم بیاد با خونواده شما وصلت کنه ها عجب دختری!!!

تعجب میکنم بااینهمه خوشگلیش یه تار موش بیرون نیست از

همون اول که ذیدمش برای همین تعجب کردم!شاید باورتون

نشه اگه بگم پسرایی که منو تو مسیرمیبیننو عاشقم میشن

حتی شاید اسممو ندونن اما ادمهای معروفین که همه

دختراازشون صحبت میکنن وقتی داریم حرف میزنیم یهو میگن

فلانی و فلانی چقد مغرورن اصلا کسیو ادم حساب نمیکنن اون

وقت من همه اون کارهایی که برام کردن ,نگاه هاشون همه

میاد تو ذهنم و تعجب میکنم که چرا دنبال منی هستن که حتی

یه نگاه بهشون نمیندازمژ1بازم شاید باورتون نشه اگه بگم بارها

اطرافیان بهم گفتن شوهر من خیلی توررو دوست داره !دلش

میخواد بیای کنار ما زندگی کنی!!!!شاید قابل باور نباشه براتون

که من وقتی عروسی میرم حتی از نگاههای اقای دوماد چه

مذهبی باشه چه نباشه در امان نیستم و بارها شده دیکگرانم

متوجه شدن و ما مجبور شدیم زود بریم خونه!یا حتی مردی که

با زنشه یهو بین اونهمه جایی که تو مجلس هست بیاد چشم

چرونی کنه بعد به زنش اشاره کنه جاشونو عوض کنن و بین

نگاههای متعجب زنش دقیقا بیان کنار من بشینن و بعدم زنشو به

یه بهونه بفرسته دنبال نخود سیاه تا راحت تر چشم چرونی کنه!

من اینارو نمیگم که کار خوبیه اما شما بگین دختری که اینهمه

ادم ازش خوششون میاد میتونه خیال بافی کنه و یا ساکت

بشینه و اینارو تعریف نکنه!بابا بی انصافها دخترایی هستن که

پسره براسوئاستفاده میخوادتشون الکی میگن عاشقمونه بعدم

که ولشون میکنه باز میگن نه خودم ولش کردم اونوقت من حتی

تو این دنیای مجازی هم نباید از این عاشقام یا تحسینهایی که

میشم بگم!ایناهمش دروغه که بعضیا نصیحت میکنن خوب

عاشق که داریوچرا دیگه میگی و عقده ای هستی!میخوام

بهشون بگم اگه من وقتمو برای چیز بی ارزشی گرفتمو

مینویسم پس اینهم دختر نقاشی شده شب و روز توی خیابون

برای چیه!غیر اینه که دنبال یکی میگردن که باهاشون باشه!

کدوم دختری بدش میاد یکی مث پسرعموم یا بنیامین من

عاشقشون باشه پس خواهشا نگین اینا گفتن نداره!

اما مطمئن باشید اگه چیزی مینویسم فقط فقط فقط حقیقته و

خیلی کمتر از اونچه که رخ میده چون مثلا من وقتی بیرونم ثانیه

به ثانیه نگاه و حرفهای تحسین امیز میشنوم اونم بین اون همه

دختر و زنی که بزک کردنو تو خیابون پرنو شاید حسرت متلک

شنیدن یا تعریف دارن اما همون دختر بزک کرده وقتی منو میبینه

ماتم میشه دستپاچه میشه و دائم از بغل دستیش میپرسه من

خوببم موهام خوبه!

نمیخوام اسم مقدس خدارو باز به خاطر این چیزا بیارم اما بعضی

حرفا دلمو میسوزونه!منی که هرکی ازم تعریف میکنه به جای

ذوق مرگ شدن فقط اسم خدارو میارم دعامیکنم مغرور نشم

اماهر دختر دیگه ای تا یکی بهش میگه چندروز خوبیه از ذوق

سکته میزنه!!حقم نیس توهین بشمو دروغگو خطاب بشم!!برای

من خیلی عجیبه منی که ارز همه اجزای زیباییم مثل مو یا

اندامم نمیتونم برای جلب توجه استفاده کنم اما باز تعداد

تحسینهای من خیلی بیشتره!

من ایجا نمیخوام از زیبایی تعریف کنم فقط و فقط دارم وقایع

زندگیمو مینویسم!من اصلا برام قابل درک نیست که میگن

قحطیه شوهره و....!اماالان که در شرف ازدواجم و افاده بعضی

دخترارو میبینم که اصلا خواستگار ندارن اما باز پز میدن میگم چه

بدبخت بودم من که همه عمرم در پی این رفت که مبادا کسی

حتی ابجیم بفهمه کسی عاشق منه فکر کنم دخترای الان اگه

جای من بودن خدارو بنده نبودن!من حتی وقتی تو جایی

منتظرکسی هستم یا منتظر ماشینم حتی وقتی تو پیاده رو

وایسادمو منتظرمو طبق عادت سرم پایینه و فقط گردی صورتم

معلومه باز از متلک شنیدنو مزاحمت ماشینها در امان نیستم اونم

وقتی که 10ها دختر ارایش کرده می اونورتر وایسادن و چه

حرصی میخورن که برای سوار کردن من دائم ماشینا بوق میزننو

گاهی چند دقیقه وایمیستن و پشتشون ترافیک میشه!یا حتی

وقتی سوار ماشینم و داریم تو یه ترافیک با سرعت کم جلو

میریم چشم یه پلیس میخوره بهم و ماتم میشه و کارشو ول

میکنه و کم کم و هم پای ماشین ما باهامون میاد تا وقتی

ترافیک تموم شه و با سرعت برین و جاش بذاریم(این اتفاق یه

ماه پیش افتاد هنوز قیافه پلیسه با رفتاراشو یادم میاد از تعجب

خندم میگیره)

من میخوام همه وقایع زندگیمو از اول بنویسم!من چون دلم

میخواست هرروزمو که بیرونم و این اتفاقا برام میفته یا حتی

توی خونم هستم و کسی حتی با شناخت من باتلفن عاشقم

میشه رو بنویسم مجبور شدم هول هولکی بی هیچ معرفی ای

بیام بگم فلانی و بیساری!اما یااینجا یا تو یه وب دیگه میخوام از

اول بنویسم ملموس تر باشه هرچند اتفاقهای الن از دستم میره!

منتظرم باشین البته اگه دوست دارین! مطمئن باشن دروغی در

کار نیست چون دلیلی نداره اینهمه هزینه اینترنتو شارژو سوی

چشممو وقتمو بذارم بنویسم که چی بشه که بگم من عاشق

دارم!!!!!مطمئن باشین خیلی مغرورترازاین حرفام!خدارو شکر

میکنم که تو زندگیم همه چی داشتمو دارم بهترین خونواده

وقیافه جذاب- هوش بالا(میدونین معدل کل 12سال مدرسم از

19.36کمتر نشده چندین بارم تو رشته های زبان,زیست

شیمی,فیزیک نفر اول کشوری شدم البته اونجوری نبودم که

بخوام وقت بذارم!مدیرمون خیلی دوسم داشت باورتون میشه

اگه بگم یه بار موقع حرف زدنومو تو دفتر دستو گرفت تو

دستشو بعدم بوس کرد حتی لوازم ازمایشگاه رو به رانندش

میداد بیاره دم خونمون که من باهاشون کار کنم!همیشه ازم

تعریف میکنه!سال بالاییهارو میفرستاد بیان از من سوال بپرسن

یا ببرمشون ازمایشگاه!کلی برو بیا داشتم تو مد!معلم زبان و

شیمیمون خیلی مغرور بودن اما منو مراقب امتحان سال بالاییها

میکردنو میگفتن خانم فلانی به همه اینا میتونه جواب بدده!حتی

مستخدم مدرسمونم دوسم داشت و الانم که منو میبینه منو

شرمنده خودش میکنه!معلماازم انتظارهای عجیب داشتن مثلا

یهو معلم زبان میگفت بیا فلان درس جدیدو از حفظ بگو!!!!اونقد

ازم تو مدارس دیگه تعریف میکردن که وقتی یکی از بچه های

اونا میومد شاگرد مدرسمون میشد میگفت تو فلانی

هستی؟خانم یا اقای فلانی وقتی میاد سر کلاس فقط 10

دقیقه ازتو تعریف میکنه!!!!)خونواده عالی که هر چی از

خوبشون بگم کم گفتم!واااااای اتفاقهای از اردیبهشت تا الانمو

ننوشتم!!!

به زودی بامن بیشتر آشنا میشین هموطنای من!برای همتون

احترام قائلمو دشمنی با کسی ندارم! این زندگی گذراست

حسادتو تهمتو بدیهارو کنار بذاریمو کمی بهم اعتماد کنیم دنیا

قشنگتر میشه ها!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٦ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ توسط Afsoongar نظرات () |

وااااااااااااااااااااای خداجون هیچی تو این شبهای عزیز بیشتر از خبرسرنگونی و

سرنگون شدن دست نشونده ملعونی مث "قذافی" نمیتونست مسلمونارو شاد کنه!

حضرت علی جون قربون بزرگیت برم که دعای مسلمونارو تو

 شبهای قدر شنیدی و جهان رو ازوجود این شیطان راحت

کردی!اخه مگه میشه تو مولای مسلمونا باشیوصدای

 مظلومی به آسمون برسه و تو یاریگرشون نباشی!روز به

 روز عشقم به تو و دینتواهل بیتتو دردونه هات بیشتر

 میشه!هیچی از دنیا نمیخوام وقتی عاشق

 شمام!خدایاشکرت!خداجون خودت بهم نشون دادی که اگه کسی تو زندگیش

 فقط دنبال تو باشه تودنیارو هم به عالیترین شکل تقدیمش میکنی!خداجون

 خیلی از همسن و سالهای من فکرمیکنن برای داشتن یه زندگی خوب باید

 توروفراموش کنن و با وسائل دنیوی به دنبال عالی ترین زندگی

 برن اما خداجون من و تو خوب میدونیمو تو بهم نشون دادی که هرکی

 باتوباشه بهترین زندگی دنیوی رو هم داره حداقل برای من که اینطور بوده!

 خدایا شکرت که بهترین خونوادرو دارم!خدایا شکرت که هر وقت پامو از

 اتاقم بیرون میذارم خونوادم باهم دست میزننو میخندنو شعر"درواشد گل

 اومدوبرام میخونن!یااینکه،بااینکه بیشتر وقتا تواتاقمم اماخواهرم زود به

 زود دلش برام تنگ میشه و ازون یکی در اتاقم که پنجره داره میادو صندلی

 میذاره و ازون بالا نگام میکنه و میگه که دلشون برام تنگ شده و برم

 بیرون تا منو ببینن!خدایا شکرت که تو خونه میخورمو میخوابمو حتی اگه یه

 لیوان آب بخوام ابجیم برام میاره و قد یه کارمند پول تو جیبی میگیرم!

 خدایاشکرت که تو زندگیم کسی نیس بهم امرونهی کنه!خداروشکر پدری دارم که

مث کوه پشتمه هرجا اسمشم بیاری همه به نیکی ازش یاد میکنن!خدایاشکرت که

پدری دارم که اگه بااون همه دبدبه کبکبه اگه کسی اطرافش نباشه شده با موبایل به

گوشی خواهرم که تو اتاق بغلیه زنگ میزنه بیاد براش چای بریزه امابه من که

کنارشم نمیگه!خدایا شکرت که هرخواسته ای چه معقول جه غیر معقولم در عرض

حداکثرچندساعت برآورده میشه!خدایا شکرت که منو جزبنده هایی قرار دادی که

سفره رنگارنگ دارنمیتونن از هرچیزی که تو آفریدی و حلاله استفاده کنم!خدایا

 من ارزش اینهمه محبتونداشتم!توهم میتونستی زندگی منو اونقد فلاکت بار رقم بزنی

که نون نداشته باشم بخورم همین نعمتتو اگه هرهزارم ثانیه شکربگم نمیتونم  دینمو

ادا کنم بقیه نعمتات که دیگه بماند!وقتی تو این ماه پربرکت به این نعمتات فکرمیکنم

دیوونه میشم باخودم میگم خدااینهمه ارامش و خوشبختیوبرای چی بهم داده!این که

پای صحبت هرکی بشینی مشکلی داره اما من اونقد خوشبخت و آرومم که حتی

دعایی ندارم سر نماز بکنم برای اینکه همه چی بهم دادی چطوری شکرگزارت

باشم!خدایا تو نعمتهایی بهم دادی که حتی خودمم بااینکه بنده نالایقتم باورم نمیشه چه

 برسه مردم!خدایا شکرت که مادری دارم که بااینکه یه پست مهم داره و کلی

کارمندو راننده و …داره اما مهربونیوفداکاریو در حق ما تموم کرده!بااینکه اصلا

ازمون کار خونه نمیخواد،کار خدمتکارم قبول نداره همه کارارو خودش انجام میده!

همیشه بهترین چیزارو برامون میخره!بااینکه باید سر کاربره صبح زود بیدار میشه

و غذا میپزه اما حاضر نمیشه بجه هاش از خوابشون بزنن و کمتر از 1بیدار بشن!

الهی قربون قدمهای بهشتیت بشم!مامانی جون ممنون که اگه درطول ماه ازبیشتراز

10تا مدل لباس گرون قیمت خوشم بیاد بی اینکه اعتراض کنی همشوبرام میخری!

قربونت برم که بااینکه اتاقم اندازه یه خونست و همه جور لوازم توش دارم که حتی

بتونم به تنهایی زندگی کنم اما وقتی تو بابایی فهمیدین خوشم نمیاد کسی پاشو تو

اتاقم  بذاره نزدیک7.8ساله که تو اتاقم نیومدی فقط برای اینکه من ناراحت نشم

 حتی گاهیم که کارم داری دم در وایمیستی!فدات بشم که بااینکه من تعصاب

 ندارمو سرتو فرشته مهربون داد میزنم اما تو بازم همه چی برام فراهم

 میکنی!ممنون که اینهمه سال که بچتم هرگز واسه خونه تکونی ازم

 کارنگرفتی،بااینکه حتی خونواده های خیلی خیلی پولدارتر،وقتی کارگر

 میگیرن به دختر تیتیش مامانیشون میگن ور دستشون وایسه اما تو هرگز

 ازم نخواستییه قاشق بشورم اگه هم ظرفمو خودم یا ماشین میشوره بخاطر  

اینه که روم نمیشه تو ظرفمو بشوری!مامان جونو باباجون میدونم

 شمااونقدخوب بودین که بااینکه منو ابجی از بچگی همیشه تنها بودیم یا با

 بچه های دیگه پیش دوستاتون یا مهد بودیم،اما خدا همیشه حواسش به ما

 بود!خدابه منو خواهرم اونقد عزت نفس داد بااینکه خیلی کارا میتونستیم

 

بکنیم اما پاک زندگی کردیم!این فقط لطف خداست و الا ماهم میشدیم عین

 

بقیه که وقتی یه ساعت خونشون خال واویلا میکنن!خداروشکر خواهری

 

دارم که برام عین مادره!وقتی مریض میشم یا صبحاامتحان دارم باهام میاد

 

دم دانشگاه تو ماشین میشینیم برامون لقمه تن ماهی میگیره که کلی کیف

 

میده یا ساندویچ میخوریم که عین یه مادر برام مهربونی میکنه بااینکه4سال

 

ازم کوچیکتره! آجی مهربونم ممنون که هرچی بری خودت میخری برای

 

منم میخری،ممنون بابت کارت پستالهای پراز مهربونی که برام میفرستی!

 

ممنون بابت اون دوست دارم های با نمکی که وقت و بیوقت بهم میگی!منو

 

ببخش که نزدیک2سال بخاطراینکه یه روز صبح که داشتی میرفتی مدرسه

 

بهم یه سلام آروم کردیو من بهم برخورد،باهات قهر کردم!ممنون که

 

نمیذاری حتی زیربرنجو روشن کنمو خودت همه چیو به عهده میگیری!

 

مرسی که وقتایی که میریم بیرونو یه ملت دارن چش و چالمو در میارنو من

 

روم نمیشه بگم من میگم وای چقد نگامون میکنن یا میگم فلانی اینهمه وقت

 

چرا میاد دنبالمون…و تو ازبس که روم نمیشه و میگم ما عصبی میشیو تو، نه ما!

 

خداجون ممنون بابت اینهمه خوشبختی!ممنون به خاطر شکم سیرم!ممنون

 

بخاطر خونوادم ممنون بخاطر هوش و ذکاوتی که بهم دادی که کمترین

 

معدلم19.36بوده!بخاطر پسرای پاکی که تو زندگیمن!خدا تو این دوره  

زمونه واسه خیلیا مهمه که خوشبخت باشن البته برای خیلیا مهمه که  

 پول و ازدواج خوبی داشته باشن اما خیلیا خودشون گند زدن به  

آیندشونوباورشونم نمیشه هنوز  اگه باتو باشیم اونقققققققققققققققد مورد برای  

ازدواج عالی هست که نگو!نمیدونم چرا1دختر که صورتیو که تو بهش  

دادی زیر خروارها آرایش مسخره قایم میکنه چون خجالت میکشه با  

صورت خدادادیش بیاد بیرون منتظره اینه که شاهزاده بنز سوار بیاد 

 

خواستگاریشو عاشقش  بشه!آخه آبجی من وقتی توحتی حاضر نیستی  

صورت واقعیتو به طرف نشون بدی چطورانتظار  داری طرف مقابلت

 

شخصیت واقعیشو پنهان نکنه و گولت نزنه!چطور انتظار داری وقتی منبع

 

خوشبختیت که خدا هست و رها کنی اما باز خوشبخت بشی!!!

 

 

واسه بعضیا زندگی من خیالی میاد چون متاسفانه خدا تو زندگی خیلیا

 

فراموش شدس!ایت به من ثابت شده که وقتی من به خداایمان دارم اونم برام

 

کم نمیذاره حالا هرچی که میخواد باشه!خدایا بالاتراز همه اینا نعمت اینه که

 

من تورو دوست دارم دینتو دوست دارم 14تا دردونه هاتو دوست دارم!چه

 

نعمتی بالاترازین که من عاشق تو باشم!خدایا قطعا خوب یادته که از

 

نوجوونی باهات عهد کردم تاروزی که ازدواج نکردم هیچ کسی رو جز تو

 

تو قلبم نمیارم و نیاوردم و تو چه صادقانه جواب اعتمادمو دادی و بهم نشون

 

دادی کسی که فقط تو تو قلبش باشی میتونه تو قلب بهترین بنده هات جا باز

 

کنه طوری که برای بعضیا دروغ و خیلا جلوه میکنه!

 

خدایا تو دوره من همه طرفدار دروغن،کسی چشم نداره خوشبختی  

کسیوببینه،اگه پیششون زار بزنی و محتاجشون باشیو خوار بشی عزیزشئنی  

اما اگه زیز سایه لطف تو محتاج هیچ احدی نباشی متهم میشی به دروغگویی! 

راستی خداجون هرگز فکرمیکردی مجسمه هایی که یه روز از گل آفریدی و بعد

روح خودتودرش دمیدی یه روزی بشن دشمن خودت؟؟؟دشمن دینت؟دشمن

عزیزترینات؟خدایافکرمیکردی کتاب آسمونیتو بسوزونن؟خدایا فکر میکردی کسایی

که یه روز حافظ دین و امتت بودن نسل آیندشون دشمن دین و قرآنت بشن!فکرشو

میکردی اونا حرف تو که خداییو خوبیشونو از همه بیشتر میخوایو گوش ندن اما

حرف دشمنان دین و قرآنتو مث یه بره رام اطاعت کنن؟فکرشو میکردی 14تا نمونه

کامل براشون بفرستی تا همه خوشبختیو با راهنمایی ازونا به دست بیارن اما اونا

علیتو ول کردن فاطمتو رها کردن و الگوشون شد امثال انجلینا جولی،جنیفر لوپزو

برد پیت که بنده های ناچیز ناچیز تو ان!!!!!!!فکرشو میکردی دختری که باید میشد

اسوه حیا وعفاف،تو دوره من توهرمکانی که بری برای یه مشت مرد و زن شوی  

زنده تو خیابون و دانشگاهو عروسی اجراکنن؟مردی که باید میشد مقتدای مولاعلی

که نمونه مردونگی بودن،الان اگه ناموسشم با کسی ببینه رد میشه و

میره؟؟؟؟فکرشو میکردی مردم زمونه من به دلاورمردای بهشتی که جونشون تنها

داراییشونو مقابله گلوله گذاشتن،استخوناشون تیکه

 تیکه شد،گوشتاشون له و لورده شد،قلبی که توش کلی آرزوبود،عشق به زن و بچه

و مادرو پدرو…بود داغون شد اما الان یه عده گمراه میان نظریه میدن و کلی

ژست امروزی بودن میگیرن که چرا رفتن،حتی مسخرشونم میکنن،اما سی دی های

نمایشی سوپر من و مرد عنکبوتیو…راه به راه میخرن!؟؟به بچه هاشو میگن

الگوتون همین کارتونا باشه اما نمیان بگن چندسال  پیش تو همین آب و خاک

مردایی بودن که شجاعت و مردونگی پیششون خجالت زدس!

 خداجون دشمن اونقد رو بعضیا کارکرده که از کشور خودشون بیزارن!الگوشون

فقط غربه خودت که بهتر میدونی چرا!چون اونا فکرشون مادیه همه چیو تو زیبایی

عریان بودنو پول میبینن!فکر نمیکنن که انسان بدون معنویت یعنی آدم آهنی همین!!!

خدایا اونا کشور خودشونو که با وجود همه تحریمها و دشمنی هاو کارشکنیها،یکه و

تنها کلی پیشرفت کرده واز غربی که داره تو منجلاب گندگاریاش غرق میشه بدتر

میدونن!اونا عاشق غربین که مردمش سالهاست دارن تو فشار مالی و اقتصادی

میمیرن اما همه خبراشون سانسور شده و فقط گل و بلبل پخش میکنن تا یه

 

عده بدبخت گولشونو بخورن!اونا عاشق غربین که بحران مالیشو بدهی هاش به اوج

رسیده اما از کشوری که کارگرشم به راحتی میتونه خونه ماشین داشته باشه

متنفرن!عاشق غربین که مردمشون حتی با ننه باباشون نمیتونن بدون مزاحم تلفنی یا

با رایانه صحبت کنن چون همه کنترل میشه!عاشق غربین که پلیسش جلوی چشم

همه مردم بیگناه رو میکشه اما اما از روزی که تو کشور خودمون یه پلیس بخاطر

پاشیده نشدن و نمرد خودمون بهمون تذکر بده اونقد بی چشم و رویی که همه

خوبیهای این کشورو فراموش میکنیم!خدایا باورت میشه مردم نسل من آزادی رو  

تو عریان بودن میبینن!!!!!!!!!درحالی که مولاعلی میفرماید که(اگه لباس نپوشیدن

وعریان بودن نشانه تمدن است،حیوانات خیلی زودتر وبیشترازما متمدنند!) 

خدابا تو دین رو فرستادی که ما ازش به عنوان برناممون استفاده کنیم و بی پول و

زحمت یه برنامه کامل داشته باشیم مث اینکه چطور یه نفر میخواد کنکور بده میره

دنبال بهترین کلاس معلم و کلی ازین و اون پرس و جومیکنه تا بهترین گیرش

بیفته،اما ما برای مهمترین چیز که زندگیمونه برنامه داریم اما نه تنها قبولش نداریم

بلکه مسخرشم میکنیم!اخه میدونی خداماعاقلتر از توییم!راستی خدا یه چیز بهت بگم

تعجب میکنی!این دینی که برامون فرستادی که همه میدونیم کاملترین دینه،خیلیا

قبولش ندارنو فکر میکنن یه چیزه که تو برای خودت میخوای و ما همش باید عین

نوکرا بهش عمل کنیم!به فرستاده دین تو میگن(خدایامنوببخش) امی وبه پیروانش  

امل!!!میدونی چرا؟چون پیروان دین تو نمیخوان گوهر گرانبهای وجودشونوراحت

به همه نشون بدن،نمیخوان هزاران خونواده از هم بپاشن! 

 به پیامبرت میگن امی!چون ایشون هزاران سال قبل میدونستن زن باید حجابشو

رعایت کنه تا مردی که خدا غریزشو جوری آفریده که راحت تحریک میشه،به

سبب همین زندگیشون از هم نپاشه،میدونستن مردان نباید از طلااستفاده کنن چون

موجب اختلال توی سیستم گردش خونشون میشه  اما الان هر مردی یه سرویس

طلا به خودش آویزون کرده چرا چون خدا نمیدونه چی برای ما خوبه چی بد اما ما میدونیم!!!

میدونستن گذاشتن ریش نشونه مردونگی و حیا و محافظ پوست صورتشونه اما پسرا و دخترای نسل من همه اونهایی که اینکار رو انجام میدن امل صدا میزنن!!

خدایا تو مارو آفریدی پس میدونی چی برامون از همه بهتره مثل کسی که مخترع

یک دستگاهه بی شک کسی بهتر ازون وقتی مشکلی برای دستگاش پیش میاد نمیتونه تعمیرش کنه اما تو وقتی گفتی نماز بخونین چون آروم میشین حجاب کنین

چون شخصیت و هم جامعه پایدارمیمونه،پول  حرام نخورین چون یه لقمش تو7نسل

بعدیتون اثرمیکنه،دروغ نگین چون ویران کنندس،اما ما روزانه میلیونها بار

اینکارارو میکنیمو بیییییییییی خیااااااااااااال!

 خیلیامون میگیم من دوست دارم اینجوری باشم،اینجوری برم بیرون،اینجوری

حرف بزنم به کسی چه مربوطه،درحالی که ما هممون داریم تو دنیاو جامعه ای زندگی میکنیم که مث یه کشتیه و من نمیتونم بگم من دارم جای خودمو سوراخ میکنم

به کسی چه مربوطه درصورتی که من اگه جای خودمو سوراخ کنم کل کشتی و سرنشیناش نابود میشن!

خانمی که با حجاب بد میری بیرون و میگی دوست دارم به کسی مربوط نیست،خب

مردا چشاشونو درویش کنن،یادت باشه همون لحظه ای که تو د اری تو خیابون و

دانشگاه واسه مردای دیگه شو اجرا میکنی،زن ز زنان دیگه ای از جنس خود تو

دارن برای پدر،همسر و برادروپسرتو اینکارو میکنن!به قول مولا علی:آنچه را که

برای خود میپسندی برای دیگران هم بپسند و آنچه راکه برای خود نمیپسندی برای دیگران هم مپسند!

 خانمی که میگی دلم میخواد به کسی چه!شما راضی هستی زن دیگه ای مث شما

همون کاریه که  شما میکنی با شوهرت بکنه!دوست داری شوهرت حواسش از تو

پرت بشه و بهت خیانت کنه و محو کس دیگه بشه!اگه ههمون حواشمون به همین یه

قضیه باشه جلوی خیلی از فاجعه هارو میشه گرفت! 

مردمی که میگین اسلام بده!مگه اسلام چی گفته جز خوبی!همین اسلام گفته:زن حجابشو حفظ کنه فقط برای شوهرش باشه و شوهرشم برای اون!چون خدایی که مارو خلق کرده ذات مرد رو طوری آفریده که برای غریزش قید خیلی چیزارو میزنه ذاتم چیزیه که نمیشه عوضش کرد!چقد زندگیها بوده که بخاطر خیانت نابود شده،چون یک خانمی اومده و واسه شوهر کس دیگه عشوه اومده و رابطه برقرار کرده وزندگی یه زن و گاهی بچه های بیکناه پاشیده و چه عواقب و مشکلات خطرناکی که براشون پیش میاد! آره همش بخطر نداشتن حجاب و حیا!همونی که بیشترمون مسخره میکنیمو نشونه امل بودن میدونیمش!در حالی که اسلام مخاف شدید رابطه زن و مرد خارج از چهار چوبه!اسلام دوست داره زن مقتدر باشه برای خودش ارزش قائل باشه!نه مث یه مجسمه به خودش رنگ بزنه زنبل و زیمبو ببنده و برا مرد دیگه عشوه بیاد!اخه چطور راضی میشیم زیباییهامونو برای مرد دیگه نمایش بدیم!خیلی برام جالبه به ولای علی بارهاو بارها به چشم خودم دیدم پسرا ،زناو دخترایی که بدحجاب بیرون میانو اصلا محل سگ نمیذارن یا مسخرشون میکنن!گاهی که با خواهرم میریم بیرونو این صحنه هارو میبینیم واقعا میگیم که دیگه مردا هم از دیدن این مزخرفا خسته  شدن!فکر نکنین این پسرایی که من میگم ازون مدل مذهبی ها بودن!به خون سیدالشهدا پسرایین که خودشون معلومه 3ساعت جلوی آینه بودن اما دخترای بد حجابو مسخره میکردن حتی زنهایی  بودن که مسخرشون میکردن درحالی که تاون دختر یا خانم به خیال خودش خیلی جذاب شده و خرامان خرامان داره میاد!من خودم به سبب حجابم چنان آبرویی تو جامعه کسب کردم که حتی سوسولاشم بهم احترام میذارم اگه وارد جایی بشم اونقد متین برخورد میکنم که هزاران بار برام پیش اومده اگه پسر دیگه ای تو اون محیط باشه همون پسر سوسوله یه جوری بیرونشون میکنه تا من معذب نباشم!پس نگین پسر خوب پیدانیست یااونی که عاشق داره دروغ میگه!اینو بپذیرید که پسرها عاااااااااااااااششششششششششق حیای یه دخترن و فقط و فقط با همچین دخترایی به معنای واقعی خوشبخت میشن!

اگه من،تو و ما کمی بهتر حجابمونو رعایت کنیم کمی بیشتر اسلام عزیزمونو

بشناسیم دیگه کمتر زندگی ای از هم میپاشه،دیگه بچه ای فرزند طلاق نمیشه،دیگه

زنی مجبور نیس بخاطر هوس شوهرش کلفتی کنه یا بایکی همسن جدش عروسی

کنه!اسلام فرموده پسر و دختر رابطه مخفی با هم نداشته باشن اما ما میگیم چقد

سنتی و مسخرس این دین!

 چقد آبروها بوده که بخاطر همین رابطه های مخفیانه برده شده،چقد پسرو  

دختر بودن دوروبر خودمون که میتونستن راحت زندگی کنن و خوشبخت  

بشن اما بخاطر شکست تو همین رابطه های مسخره جونشونو از دست دادن  

و دیگه نیستن!مگه آدم چندبار زندگی میکنه که جونشم بخاطر همچین  

مسائلی بده!چقد دخترا که بخاطر مشکلاتی که براشون به وجود میاد هم  

دچار بیماریهای روانی میشن هم نامردی میبینن هم اگه خودکشی نکن دیگه  

نمیتونن ازدواج کنن یا راحت زندگی کنن!اسلام میگه:جونتون باارزشه  

بهش آسیب نزنین!راه کار داده گفته روزه یکی از کارهایی که میتونین  

برای سلامتیتون بکنین!چرا روزه؟چون جسم که فانیه و تموم میشه!مث  

یه لباس ساده ای که میخوای روش پولک کاری کنی آیا اون قسمت از  

پارچه لباستو که به درد نمیخوره و اضافست هم وقت میذاریو روش کار  

میکنی؟بی شک نه!جسمم همینه باید بذاری بری پس به روح باید رسیدگی  

کرد وخوشگلش کرد!روزه علاوه بر اینکه باعث میشه کمتر وقت  

گرانبهامونو مشغول پختن و خوردنو شستن باشیم،باعث میشه به قسمتی از 

وجودمون که همیشگیه بیشتر برسیم،با دعا خوندن بهش جون بدیم،با نماز  

خوندن شستشوش بدیم تازه خدامونم بیشتر دوستمون داره!حتی اگه دنیوی  

هم به روزه نگاه کنیم کلی برای سلامتیمون خوبه!خیلیامون میگیم بریم  

پارتی قرص بخوریم صفاکنیم،اماخدایی که بهت جون بخشیده میگه من  

نمیخوام تو آسیب ببینی بنده عزیزم،نمیخوام مواد مصرف کنیو جون نازنینی

 که بهت دادم همراه  روزی ای که برات در نظر گرفتم حروم شه!نمیخوام

 زندگی خوتو همسرو بچتو ایل و تبارت بخاطر خوردن یه چیز کثیف نابود 

شه اما ماها میگیم نخیر خدا تو چه میدونی چه حالی میده!وااااااای برما!

 تو این شبهای عزیز از خدا میخوام ایمانمونو قوی کنه چون به عینه داریم

 میبینیم که همون مردم و همون کشورهایی که تا چندوقت پیش آرزوی

 خیلیاتون بود به نابودی کشیده شدن،شک ندارم خیلیا آرزوشون زندگی تو

 انگلیسوامریکاو آلمان بوده!همونجایی که مردمش تو فلاکتن اما با سانسورشدید

 خبریو پخش چیزای بی محتوا از رسانه هاشون یه عده مردم بی هویت رو

 خام کردن چون اونجا نیستن که بدونن چه خبره!واقعا آرزوی رفتن به جایی

 رو داشتین که مردم میگن بابا داریم از بدبختی میمیریم بعد بریزن10نفری

 تو یه خونه طرفو با کتک و شکنجه ببرن اونجایی که عرب

 نی انداخت!اونجایی که حتی نمیذارن راحت تلفنی حرف بزنی اونوقت تو

 کشور ما اگه پلیس یه راننده خاطی رو هم جریمه کنه همه جمع میشن میگن

 ایران آزادی نیست!آره اینجا آزادی نیست چون باغ وحش نیست اگه میخوایم

 لخت باشیم همون باغ وحش جای خوبیه چون انسان با فکرشه

 که زندست اونی که به ظاهر اهمیت میده فکر نداره پس همنشینی با

 حیوانات بهتره چون عالم تر از مولاعلی نداریم که اگه اونجوری میخوای

 متمدن باشی برو با کسایی باش که ته تمدنن!!!!

 من موندم مااگه یه پارچه بخوایم بخریم کلی تحقیق میکنیم کلی پاساژومغازه

 میریم تا بهترینشو بخریم،چطوره که برای دین که برنامه زندگیمونه اصلا

 وقت نذاشتیمو به همونی که از بچگی یادمون دادن اکتفا میکنیم!چرا نمیریم

 چندتا کتاب نمیخونیم که اسلام واقعی چیه!چرا به حرفهای هرکسی که از

 راه میرسه و نظر میده توجه میکنیم!چرافکرمیکنیم کخ همه اونچیزایی که

 تو جامعه ما به اسلام نسبت میدن درسته!چرا اسلاموبا خوش اومدن

 ازاحمدی نژاد وخاتمیوموسویوهمه اونای دیگه اشتباه میگیریم!چرااگه از

 یکیشون خوشمون بیاد میگیم اسلام خوبه بدمون بیاد میگیم بده!

  مگه خدا گفته اسلام منو بااین آدمابشناس!نه!خدا برامون نمونه داده!نه یکی

 بلکه14تا!که هرکدومونتونستی بری سراغ بعدی!خدا نمونه بی نقص

 برامون فرستاده گفته برین اسلام منو از14معصوم بشناسین اونوقت چطوره

 که من فلان آدم یه کارمیکنه خوشمون میاد میگیم به به!عجب دینی همون

 آدم فرداش یه کار بکنه خوشمون نیاد میگیم دینمون بده!چطور میتونیم این

 حرفوبزنیم چطور خدایی که اینقد دوسمون داره برامون بد میخواد!کسی که 

اسلامو قبول نداره یعنی به خدا شک داره به مهربونیش به حکمتش!یعنی همچین

آدمیم هست؟؟؟؟!!!! 

بیایم دینمونو از14معصوم بشناسیم نه با مردم دوروبرمون قرار نیست هر  

خانم محجبه یا هر پسر موجهی الگوی ما باشه،اخه یه بازیگر یه خواننده یه 

بازیگن که پس فردا میمیره و چیزی ازش نمیمونه چه ارزشی داره که بیاد 

الگوی منو توی اشرف مخلوقات باشه اخه هیچکدومشون 

خاک پای مولامون علی میشن!جالبه خیلیهامون که شیفته به اصطلاح 

هنرمند وطنی و خارجی هستیم دارن به سمت اسلام میان!هر آدمی به 

فطرت خودش برمیگرده زود بجنبیم مبادا از کسایی باشیم که عقب 

بموننوکل جهان  به سمت خدابره اما ما نه!انسان همیشه کاملترین چیزارو 

میخواد هیچکدوم ازما حاضریم یه لباسی که فقط یه آستین داره یا نصفش

 

پاره هستو تنمون کنیم مطمئنا اگه عاقل باشیم نه!پس چطور اسلام که 

کاملترین دینه قبول نداریم!دینی که بعضی از کشورهای غربی که خیلیا 

شیفته اونان تا40سال آینده همه مسلمون میشن پس اینجوری نباشیم که 

خودمون بهترین چیزارو داریم اما حسرت بقیرو بخوریم! 

تو این شبهای عزیز به خودمون قول بدیم انسانترباشیم!

 

پ.ن: از کسانیکه از من مـــــــــــتنفرند سپاس؛ آنها مرا قویتر میکنند.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ توسط Afsoongar نظرات () |

وااااااااااااااااااااای خداجون هیچی تو این شبهای عزیز بیشتر از خبرسرنگونی و

سرنگون شدن دست نشوند ملعونی مث "قذافی" نمیتونست مسلمونارو شاد کنه!

حضرت علی جون قربون بزرگیت برم که دعای مسلمونارو تو

 شبهای قدر شنیدی و جهان رو ازوجود این شیطان راحت

کردی!اخه مگه میشه تو مولای مسلمونا باشیوصدای

 مظلومی به آسمون برسه و تو یاریگرشون نباشی!روز به

 روز عشقم به تو و دینتواهل بیتتو دردونه هات بیشتر

 میشه!هیچی از دنیا نمیخوام وقتی عاشق

 شمام!خدایاشکرت!خداجون خودت بهم نشون دادی که اگه کسی تو زندگیش

 فقط دنبال تو باشه تودنیارو هم به عالیترین شکل تقدیمش میکنی!خداجون

 خیلی از همسن و سالهای من فکرمیکنن برای داشتن یه زندگی خوب باید

 توروفراموش کنن و با وسائل دنیوی به دنبال عالی ترین زندگی

 برن اما خداجون من و تو خوب میدونیمو تو بهم نشون دادی که هرکی

 باتوباشه بهترین زندگی دنیوی رو هم داره حداقل برای من که اینطور بوده!

 خدایا شکرت که بهترین خونوادرو دارم!خدایا شکرت که هر وقت پامو از

 اتاقم بیرون میذارم خونوادم باهم دست میزننو میخندنو شعر"درواشد گل

 اومدوبرام میخونن!یااینکه،بااینکه بیشتر وقتا تواتاقمم اماخواهرم زود به

 زود دلش برام تنگ میشه و ازون یکی در اتاقم که پنجره داره میادو صندلی

 میذاره و ازون بالا نگام میکنه و میگه که دلشون برام تنگ شده و برم

 بیرون تا منو ببینن!خدایا شکرت که تو خونه میخورمو میخوابمو حتی اگه یه

 لیوان آب بخوام ابجیم برام میاره و قد یه کارمند پول تو جیبی میگیرم!

 خدایاشکرت که تو زندگیم کسی نیس بهم امرونهی کنه!خداروشکر پدری دارم که

مث کوه پشتمه هرجا اسمشم بیاری همه به نیکی ازش یاد میکنن!خدایاشکرت که

پدری دارم که اگه بااون همه دبدبه کبکبه اگه کسی اطرافش نباشه شده با موبایل به

گوشی خواهرم که تو اتاق بغلیه زنگ میزنه بیاد براش چای بریزه امابه من که

کنارشم نمیگه!خدایا شکرت که هرخواسته ای چه معقول جه غیر معقولم در عرض

حداکثرچندساعت برآورده میشه!خدایا شکرت که منو جزبنده هایی قرار دادی که

سفره رنگارنگ دارنمیتونن از هرچیزی که تو آفریدی و حلاله استفاده کنم!خدایا

 من ارزش اینهمه محبتونداشتم!توهم میتونستی زندگی منو اونقد فلاکت بار رقم بزنی

که نون نداشته باشم بخورم همین نعمتتو اگه هرهزارم ثانیه شکربگم نمیتونم  دینمو

ادا کنم بقیه نعمتات که دیگه بماند!وقتی تو این ماه پربرکت به این نعمتات فکرمیکنم

دیوونه میشم باخودم میگم خدااینهمه ارامش و خوشبختیوبرای چی بهم داده!این که

پای صحبت هرکی بشینی مشکلی داره اما من اونقد خوشبخت و آرومم که حتی

دعایی ندارم سر نماز بکنم برای اینکه همه چی بهم دادی چطوری شکرگزارت

باشم!خدایا تو نعمتهایی بهم دادی که حتی خودمم بااینکه بنده نالایقتم باورم نمیشه چه

 برسه مردم!خدایا شکرت که مادری دارم که بااینکه یه پست مهم داره و کلی

کارمندو راننده و …داره اما مهربونیوفداکاریو در حق ما تموم کرده!بااینکه اصلا

ازمون کار خونه نمیخواد،کار خدمتکارم قبول نداره همه کارارو خودش انجام میده!

همیشه بهترین چیزارو برامون میخره!بااینکه باید سر کاربره صبح زود بیدار میشه

و غذا میپزه اما حاضر نمیشه بجه هاش از خوابشون بزنن و کمتر از 1بیدار بشن!

الهی قربون قدمهای بهشتیت بشم!مامانی جون ممنون که اگه درطول ماه ازبیشتراز

10تا مدل لباس گرون قیمت خوشم بیاد بی اینکه اعتراض کنی همشوبرام میخری!

قربونت برم که بااینکه اتاقم اندازه یه خونست و همه جور لوازم توش دارم که حتی

بتونم به تنهایی زندگی کنم اما وقتی تو بابایی فهمیدین خوشم نمیاد کسی پاشو تو

اتاقم  بذاره نزدیک7.8ساله که تو اتاقم نیومدی فقط برای اینکه من ناراحت نشم

 حتی گاهیم که کارم داری دم در وایمیستی!فدات بشم که بااینکه من تعصاب

 ندارمو سرتو فرشته مهربون داد میزنم اما تو بازم همه چی برام فراهم

 میکنی!ممنون که اینهمه سال که بچتم هرگز واسه خونه تکونی ازم

 کارنگرفتی،بااینکه حتی خونواده های خیلی خیلی پولدارتر،وقتی کارگر

 میگیرن به دختر تیتیش مامانیشون میگن ور دستشون وایسه اما تو هرگز

 ازم نخواستییه قاشق بشورم اگه هم ظرفمو خودم یا ماشین میشوره بخاطر  

اینه که روم نمیشه تو ظرفمو بشوری!مامان جونو باباجون میدونم

 شمااونقدخوب بودین که بااینکه منو ابجی از بچگی همیشه تنها بودیم یا با

 بچه های دیگه پیش دوستاتون یا مهد بودیم،اما خدا همیشه حواسش به ما

 بود!خدابه منو خواهرم اونقد عزت نفس داد بااینکه خیلی کارا میتونستیم

 

بکنیم اما پاک زندگی کردیم!این فقط لطف خداست و الا ماهم میشدیم عین

 

بقیه که وقتی یه ساعت خونشون خال واویلا میکنن!خداروشکر خواهری

 

دارم که برام عین مادره!وقتی مریض میشم یا صبحاامتحان دارم باهام میاد

 

دم دانشگاه تو ماشین میشینیم برامون لقمه تن ماهی میگیره که کلی کیف

 

میده یا ساندویچ میخوریم که عین یه مادر برام مهربونی میکنه بااینکه4سال

 

ازم کوچیکتره! آجی مهربونم ممنون که هرچی بری خودت میخری برای

 

منم میخری،ممنون بابت کارت پستالهای پراز مهربونی که برام میفرستی!

 

ممنون بابت اون دوست دارم های با نمکی که وقت و بیوقت بهم میگی!منو

 

ببخش که نزدیک2سال بخاطراینکه یه روز صبح که داشتی میرفتی مدرسه

 

بهم یه سلام آروم کردیو من بهم برخورد،باهات قهر کردم!ممنون که

 

نمیذاری حتی زیربرنجو روشن کنمو خودت همه چیو به عهده میگیری!

 

مرسی که وقتایی که میریم بیرونو یه ملت دارن چش و چالمو در میارنو من

 

روم نمیشه بگم من میگم وای چقد نگامون میکنن یا میگم فلانی اینهمه وقت

 

چرا میاد دنبالمون…و تو ازبس که روم نمیشه و میگم ما عصبی میشیو تو، نه ما!

 

خداجون ممنون بابت اینهمه خوشبختی!ممنون به خاطر شکم سیرم!ممنون

 

بخاطر خونوادم ممنون بخاطر هوش و ذکاوتی که بهم دادی که کمترین

 

معدلم19.36بوده!بخاطر پسرای پاکی که تو زندگیمن!خدا تو این دوره  

زمونه واسه خیلیا مهمه که خوشبخت باشن البته برای خیلیا مهمه که  

 پول و ازدواج خوبی داشته باشن اما خیلیا خودشون گند زدن به  

آیندشونوباورشونم نمیشه هنوز  اگه باتو باشیم اونقققققققققققققققد مورد برای  

ازدواج عالی هست که نگو!نمیدونم چرا1دختر که صورتیو که تو بهش  

دادی زیر خروارها آرایش مسخره قایم میکنه چون خجالت میکشه با  

صورت خدادادیش بیاد بیرون منتظره اینه که شاهزاده بنز سوار بیاد 

 

خواستگاریشو عاشقش  بشه!آخه آبجی من وقتی توحتی حاضر نیستی  

صورت واقعیتو به طرف نشون بدی چطورانتظار  داری طرف مقابلت

 

شخصیت واقعیشو پنهان نکنه و گولت نزنه!چطور انتظار داری وقتی منبع

 

خوشبختیت که خدا هست و رها کنی اما باز خوشبخت بشی!!!

 

 

واسه بعضیا زندگی من خیالی میاد چون متاسفانه خدا تو زندگی خیلیا

 

فراموش شدس!ایت به من ثابت شده که وقتی من به خداایمان دارم اونم برام

 

کم نمیذاره حالا هرچی که میخواد باشه!خدایا بالاتراز همه اینا نعمت اینه که

 

من تورو دوست دارم دینتو دوست دارم 14تا دردونه هاتو دوست دارم!چه

 

نعمتی بالاترازین که من عاشق تو باشم!خدایا قطعا خوب یادته که از

 

نوجوونی باهات عهد کردم تاروزی که ازدواج نکردم هیچ کسی رو جز تو

 

تو قلبم نمیارم و نیاوردم و تو چه صادقانه جواب اعتمادمو دادی و بهم نشون

 

دادی کسی که فقط تو تو قلبش باشی میتونه تو قلب بهترین بنده هات جا باز

 

کنه طوری که برای بعضیا دروغ و خیلا جلوه میکنه!

 

خدایا تو دوره من همه طرفدار دروغن،کسی چشم نداره خوشبختی  

کسیوببینه،اگه پیششون زار بزنی و محتاجشون باشیو خوار بشی عزیزشئنی  

اما اگه زیز سایه لطف تو محتاج هیچ احدی نباشی متهم میشی به دروغگویی! 

راستی خداجون هرگز فکرمیکردی مجسمه هایی که یه روز از گل آفریدی و بعد

روح خودتودرش دمیدی یه روزی بشن دشمن خودت؟؟؟دشمن دینت؟دشمن

عزیزترینات؟خدایافکرمیکردی کتاب آسمونیتو بسوزونن؟خدایا فکر میکردی کسایی

که یه روز حافظ دین و امتت بودن نسل آیندشون دشمن دین و قرآنت بشن!فکرشو

میکردی اونا حرف تو که خداییو خوبیشونو از همه بیشتر میخوایو گوش ندن اما

حرف دشمنان دین و قرآنتو مث یه بره رام اطاعت کنن؟فکرشو میکردی 14تا نمونه

کامل براشون بفرستی تا همه خوشبختیو با راهنمایی ازونا به دست بیارن اما اونا

علیتو ول کردن فاطمتو رها کردن و الگوشون شد امثال انجلینا جولی،جنیفر لوپزو

برد پیت که بنده های ناچیز ناچیز تو ان!!!!!!!فکرشو میکردی دختری که باید میشد

اسوه حیا وعفاف،تو دوره من توهرمکانی که بری برای یه مشت مرد و زن شوی  

زنده تو خیابون و دانشگاهو عروسی اجراکنن؟مردی که باید میشد مقتدای مولاعلی

که نمونه مردونگی بودن،الان اگه ناموسشم با کسی ببینه رد میشه و

میره؟؟؟؟فکرشو میکردی مردم زمونه من به دلاورمردای بهشتی که جونشون تنها

داراییشونو مقابله گلوله گذاشتن،استخوناشون تیکه

 تیکه شد،گوشتاشون له و لورده شد،قلبی که توش کلی آرزوبود،عشق به زن و بچه

و مادرو پدرو…بود داغون شد اما الان یه عده گمراه میان نظریه میدن و کلی

ژست امروزی بودن میگیرن که چرا رفتن،حتی مسخرشونم میکنن،اما سی دی های

نمایشی سوپر من و مرد عنکبوتیو…راه به راه میخرن!؟؟به بچه هاشو میگن

الگوتون همین کارتونا باشه اما نمیان بگن چندسال  پیش تو همین آب و خاک

مردایی بودن که شجاعت و مردونگی پیششون خجالت زدس!

 خداجون دشمن اونقد رو بعضیا کارکرده که از کشور خودشون بیزارن!الگوشون

فقط غربه خودت که بهتر میدونی چرا!چون اونا فکرشون مادیه همه چیو تو زیبایی

عریان بودنو پول میبینن!فکر نمیکنن که انسان بدون معنویت یعنی آدم آهنی همین!!!

خدایا اونا کشور خودشونو که با وجود همه تحریمها و دشمنی هاو کارشکنیها،یکه و

تنها کلی پیشرفت کرده واز غربی که داره تو منجلاب گندگاریاش غرق میشه بدتر

میدونن!اونا عاشق غربین که مردمش سالهاست دارن تو فشار مالی و اقتصادی

میمیرن اما همه خبراشون سانسور شده و فقط گل و بلبل پخش میکنن تا یه

 

عده بدبخت گولشونو بخورن!اونا عاشق غربین که بحران مالیشو بدهی هاش به اوج

رسیده اما از کشوری که کارگرشم به راحتی میتونه خونه ماشین داشته باشه

متنفرن!عاشق غربین که مردمشون حتی با ننه باباشون نمیتونن بدون مزاحم تلفنی یا

با رایانه صحبت کنن چون همه کنترل میشه!عاشق غربین که پلیسش جلوی چشم

همه مردم بیگناه رو میکشه اما اما از روزی که تو کشور خودمون یه پلیس بخاطر

پاشیده نشدن و نمرد خودمون بهمون تذکر بده اونقد بی چشم و رویی که همه

خوبیهای این کشورو فراموش میکنیم!خدایا باورت میشه مردم نسل من آزادی رو  

تو عریان بودن میبینن!!!!!!!!!درحالی که مولاعلی میفرماید که(اگه لباس نپوشیدن

وعریان بودن نشانه تمدن است،حیوانات خیلی زودتر وبیشترازما متمدنند!) 

خدابا تو دین رو فرستادی که ما ازش به عنوان برناممون استفاده کنیم و بی پول و

زحمت یه برنامه کامل داشته باشیم مث اینکه چطور یه نفر میخواد کنکور بده میره

دنبال بهترین کلاس معلم و کلی ازین و اون پرس و جومیکنه تا بهترین گیرش

بیفته،اما ما برای مهمترین چیز که زندگیمونه برنامه داریم اما نه تنها قبولش نداریم

بلکه مسخرشم میکنیم!اخه میدونی خداماعاقلتر از توییم!راستی خدا یه چیز بهت بگم

تعجب میکنی!این دینی که برامون فرستادی که همه میدونیم کاملترین دینه،خیلیا

قبولش ندارنو فکر میکنن یه چیزه که تو برای خودت میخوای و ما همش باید عین

نوکرا بهش عمل کنیم!به فرستاده دین تو میگن(خدایامنوببخش) امی وبه پیروانش  

امل!!!میدونی چرا؟چون پیروان دین تو نمیخوان گوهر گرانبهای وجودشونوراحت

به همه نشون بدن،نمیخوان هزاران خونواده از هم بپاشن! 

 به پیامبرت میگن امی!چون ایشون هزاران سال قبل میدونستن زن باید حجابشو

رعایت کنه تا مردی که خدا غریزشو جوری آفریده که راحت تحریک میشه،به

سبب همین زندگیشون از هم نپاشه،میدونستن مردان نباید از طلااستفاده کنن چون

موجب اختلال توی سیستم گردش خونشون میشه  اما الان هر مردی یه سرویس

طلا به خودش آویزون کرده چرا چون خدا نمیدونه چی برای ما خوبه چی بد اما ما میدونیم!!!

میدونستن گذاشتن ریش نشونه مردونگی و حیا و محافظ پوست صورتشونه اما پسرا و دخترای نسل من همه اونهایی که اینکار رو انجام میدن امل صدا میزنن!!

خدایا تو مارو آفریدی پس میدونی چی برامون از همه بهتره مثل کسی که مخترع

یک دستگاهه بی شک کسی بهتر ازون وقتی مشکلی برای دستگاش پیش میاد نمیتونه تعمیرش کنه اما تو وقتی گفتی نماز بخونین چون آروم میشین حجاب کنین

چون شخصیت و هم جامعه پایدارمیمونه،پول  حرام نخورین چون یه لقمش تو7نسل

بعدیتون اثرمیکنه،دروغ نگین چون ویران کنندس،اما ما روزانه میلیونها بار

اینکارارو میکنیمو بیییییییییی خیااااااااااااال!

 خیلیامون میگیم من دوست دارم اینجوری باشم،اینجوری برم بیرون،اینجوری

حرف بزنم به کسی چه مربوطه،درحالی که ما هممون داریم تو دنیاو جامعه ای زندگی میکنیم که مث یه کشتیه و من نمیتونم بگم من دارم جای خودمو سوراخ میکنم

به کسی چه مربوطه درصورتی که من اگه جای خودمو سوراخ کنم کل کشتی و سرنشیناش نابود میشن!

خانمی که با حجاب بد میری بیرون و میگی دوست دارم به کسی مربوط نیست،خب

مردا چشاشونو درویش کنن،یادت باشه همون لحظه ای که تو د اری تو خیابون و

دانشگاه واسه مردای دیگه شو اجرا میکنی،زن ز زنان دیگه ای از جنس خود تو

دارن برای پدر،همسر و برادروپسرتو اینکارو میکنن!به قول مولا علی:آنچه را که

برای خود میپسندی برای دیگران هم بپسند و آنچه راکه برای خود نمیپسندی برای دیگران هم مپسند!

 خانمی که میگی دلم میخواد به کسی چه!شما راضی هستی زن دیگه ای مث شما

همون کاریه که  شما میکنی با شوهرت بکنه!دوست داری شوهرت حواسش از تو

پرت بشه و بهت خیانت کنه و محو کس دیگه بشه!اگه ههمون حواشمون به همین یه

قضیه باشه جلوی خیلی از فاجعه هارو میشه گرفت! 

مردمی که میگین اسلام بده!مگه اسلام چی گفته جز خوبی!همین اسلام گفته:زن حجابشو حفظ کنه فقط برای شوهرش باشه و شوهرشم برای اون!چون خدایی که مارو خلق کرده ذات مرد رو طوری آفریده که برای غریزش قید خیلی چیزارو میزنه ذاتم چیزیه که نمیشه عوضش کرد!چقد زندگیها بوده که بخاطر خیانت نابود شده،چون یک خانمی اومده و واسه شوهر کس دیگه عشوه اومده و رابطه برقرار کرده وزندگی یه زن و گاهی بچه های بیکناه پاشیده و چه عواقب و مشکلات خطرناکی که براشون پیش میاد! آره همش بخطر نداشتن حجاب و حیا!همونی که بیشترمون مسخره میکنیمو نشونه امل بودن میدونیمش!در حالی که اسلام مخاف شدید رابطه زن و مرد خارج از چهار چوبه!اسلام دوست داره زن مقتدر باشه برای خودش ارزش قائل باشه!نه مث یه مجسمه به خودش رنگ بزنه زنبل و زیمبو ببنده و برا مرد دیگه عشوه بیاد!اخه چطور راضی میشیم زیباییهامونو برای مرد دیگه نمایش بدیم!خیلی برام جالبه به ولای علی بارهاو بارها به چشم خودم دیدم پسرا ،زناو دخترایی که بدحجاب بیرون میانو اصلا محل سگ نمیذارن یا مسخرشون میکنن!گاهی که با خواهرم میریم بیرونو این صحنه هارو میبینیم واقعا میگیم که دیگه مردا هم از دیدن این مزخرفا خسته  شدن!فکر نکنین این پسرایی که من میگم ازون مدل مذهبی ها بودن!به خون سیدالشهدا پسرایین که خودشون معلومه 3ساعت جلوی آینه بودن اما دخترای بد حجابو مسخره میکردن حتی زنهایی  بودن که مسخرشون میکردن درحالی که تاون دختر یا خانم به خیال خودش خیلی جذاب شده و خرامان خرامان داره میاد!من خودم به سبب حجابم چنان آبرویی تو جامعه کسب کردم که حتی سوسولاشم بهم احترام میذارم اگه وارد جایی بشم اونقد متین برخورد میکنم که هزاران بار برام پیش اومده اگه پسر دیگه ای تو اون محیط باشه همون پسر سوسوله یه جوری بیرونشون میکنه تا من معذب نباشم!پس نگین پسر خوب پیدانیست یااونی که عاشق داره دروغ میگه!اینو بپذیرید که پسرها عاااااااااااااااششششششششششق حیای یه دخترن و فقط و فقط با همچین دخترایی به معنای واقعی خوشبخت میشن!

اگه من،تو و ما کمی بهتر حجابمونو رعایت کنیم کمی بیشتر اسلام عزیزمونو

بشناسیم دیگه کمتر زندگی ای از هم میپاشه،دیگه بچه ای فرزند طلاق نمیشه،دیگه

زنی مجبور نیس بخاطر هوس شوهرش کلفتی کنه یا بایکی همسن جدش عروسی

کنه!اسلام فرموده پسر و دختر رابطه مخفی با هم نداشته باشن اما ما میگیم چقد

سنتی و مسخرس این دین!

 چقد آبروها بوده که بخاطر همین رابطه های مخفیانه برده شده،چقد پسرو  

دختر بودن دوروبر خودمون که میتونستن راحت زندگی کنن و خوشبخت  

بشن اما بخاطر شکست تو همین رابطه های مسخره جونشونو از دست دادن  

و دیگه نیستن!مگه آدم چندبار زندگی میکنه که جونشم بخاطر همچین  

مسائلی بده!چقد دخترا که بخاطر مشکلاتی که براشون به وجود میاد هم  

دچار بیماریهای روانی میشن هم نامردی میبینن هم اگه خودکشی نکن دیگه  

نمیتونن ازدواج کنن یا راحت زندگی کنن!اسلام میگه:جونتون باارزشه  

بهش آسیب نزنین!راه کار داده گفته روزه یکی از کارهایی که میتونین  

برای سلامتیتون بکنین!چرا روزه؟چون جسم که فانیه و تموم میشه!مث  

یه لباس ساده ای که میخوای روش پولک کاری کنی آیا اون قسمت از  

پارچه لباستو که به درد نمیخوره و اضافست هم وقت میذاریو روش کار  

میکنی؟بی شک نه!جسمم همینه باید بذاری بری پس به روح باید رسیدگی  

کرد وخوشگلش کرد!روزه علاوه بر اینکه باعث میشه کمتر وقت 

 

گرانبهامونو مشغول پختن و خوردنو شستن باشیم،باعث میشه به قسمتی از

 

وجودمون که همیشگیه بیشتر برسیم،با دعا خوندن بهش جون بدیم،با نماز  

خوندن شستشوش بدیم تازه خدامونم بیشتر دوستمون داره!حتی اگه دنیوی  

هم به روزه نگاه کنیم کلی برای سلامتیمون خوبه!خیلیامون میگیم بریم  

پارتی قرص بخوریم صفاکنیم،اماخدایی که بهت جون بخشیده میگه من  

نمیخوام تو آسیب ببینی بنده عزیزم،نمیخوام مواد مصرف کنیو جون نازنینی

 

که بهت دادم همراه  روزی ای که برات در نظر گرفتم حروم شه!نمیخوام

 

زندگی خوتو همسرو بچتو ایل و تبارت بخاطر خوردن یه چیز کثیف نابود

 

شه اما ماها میگیم نخیر خدا تو چه میدونی چه حالی میده!وااااااای برما!

 

تو این شبهای عزیز از خدا میخوام ایمانمونو قوی کنه چون به عینه داریم

 

میبینیم که همون مردم و همون کشورهایی که تا چندوقت پیش آرزوی

 

خیلیاتون بود به نابودی کشیده شدن،شک ندارم خیلیا آرزوشون زندگی تو

 

انگلیسو آلمان بوده!همونجایی که مردمش تو فلاکتن اما با سانسورشدید

 

خبریو پخش چیزای بی محتوا از رسانه هاشون یه عده مردم بی هویت رو

 

خام کردن چون اونجا نیستن که بدونن چه خبره!واقعا آرزوی رفتن به جایی

 

رو داشتین که مردم میگن بابا داریم از بدبختی میمیریم بعد بریزن10نفری

 

تو یه خونه طرفو با کتک و شکنجه ببرن اونجایی که عرب

 

نی انداخت!اونجایی که حتی نمیذارن راحت تلفنی حرف بزنی اونوقت تو

 

کشور ما اگه پلیس یه راننده خاطی رو هم جریمه کنه همه جمع میشن میگن

 

ایران آزادی نیست!آره اینجا آزادی نیست چون باغ وحش نیست اگه میخوایم

 

لخت باشیم همون باغ وحش جای خوبیه چون انسان با فکرشه

 

که زندست اونی که به ظاهر اهمیت میده فکر نداره پس همنشینی با

 

حیوانات بهتره چون عالم تر از مولاعلی نداریم که اگه اونجوری میخوای

 

متمدن باشی برو با کسایی باش که ته تمدنن!!!!

 

من موندم مااگه یه پارچه بخوایم بخریم کلی تحقیق میکنیم کلی پاساژومغازه

 

میریم تا بهترینشو بخریم،چطوره که برای دین که برنامه زندگیمونه اصلا

 

وقت نذاشتیمو به همونی که از بچگی یادمون دادن اکتفا میکنیم!چرا نمیریم

 

چندتا کتاب نمیخونیم که اسلام واقعی چیه!چرا به حرفهای هرکسی که از

 

راه میرسه و نظر میده توجه میکنیم!چرافکرمیکنیم کخ همه اونچیزایی که

 

تو جامعه ما به اسلام نسبت میدن درسته!چرا اسلاموبا خوش اومدن

 

ازاحمدی نژاد وخاتمیوموسویوهمه اونای دیگه اشتباه میگیریم!چرااگه از

 

یکیشون خوشمون بیاد میگیم اسلام خوبه بدمون بیاد میگیم بده!

 

 مگه خدا گفته اسلام منو بااین آدمابشناس!نه!خدا برامون نمونه داده!نه یکی

 

بلکه14تا!که هرکدومونتونستی بری سراغ بعدی!خدا نمونه بی نقص

 

برامون فرستاده گفته برین اسلام منو از14معصوم بشناسین اونوقت چطوره

 

که من فلان آدم یه کارمیکنه خوشمون میاد میگیم به به!عجب دینی همون

 

آدم فرداش یه کار بکنه خوشمون نیاد میگیم دینمون بده!چطور میتونیم این

 

حرفوبزنیم چطور خدایی که اینقد دوسمون داره برامون بد میخواد!کسی که

 

اسلامو قبول نداره یعنی به خدا شک داره به مهربونیش به حکمتش!یعنی همچین

آدمیم هست؟؟؟؟!!!! 

بیایم دینمونو از14معصوم بشناسیم نه با مردم دوروبرمون قرار نیست هر  

خانم محجبه یا هر پسر موجهی الگوی ما باشه،اخه یه بازیگر یه خواننده یه

 

بازیگن که پس فردا میمیره و چیزی ازش نمیمونه چه ارزشی داره که بیاد

 

الگوی منو توی اشرف مخلوقات باشه اخه هیچکدومشون

 

خاک پای مولامون علی میشن!جالبه خیلیهامون که شیفته به اصطلاح

 

هنرمند وطنی و خارجی هستیم دارن به سمت اسلام میان!هر آدمی به

 

فطرت خودش برمیگرده زود بجنبیم مبادا از کسایی باشیم که عقب

 

بموننوکل جهان  به سمت خدابره اما ما نه!انسان همیشه کاملترین چیزارو

 

میخواد هیچکدوم ازما حاضریم یه لباسی که فقط یه آستین داره یا نصفش

 

پاره هستو تنمون کنیم مطمئنا اگه عاقل باشیم نه!پس چطور اسلام که

 

کاملترین دینه قبول نداریم!دینی که بعضی از کشورهای غربی که خیلیا

 

شیفته اونان تا40سال آینده همه مسلمون میشن پس اینجوری نباشیم که

 

خودمون بهترین چیزارو داریم اما حسرت بقیرو بخوریم!

 

 

تو این شبهای عزیز به خودمون قول بدیم انسانترباشیم!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱ساعت ٢:۳٧ ‎ق.ظ توسط Afsoongar نظرات () |

 

سلامو صدتا سلام به همه دوستایی که زحمت میکشن و به هر علتی تشریف میارن اینجا!کلا عیدو همه ایام مبارکی که گذشت مبارک باشه اخه من اصلا نبودم که بخوام تبریک بگم!مدت زیادیه که نبودمو ننوشتم که اگه بخوام همشو بنویسم خیلی زیاد میشه پس مهماو اونایی که یادمه رو مینویسم!

 

تو بهمن و اسفند مدتی بودکه امیر خیییلی زیاد بهم زنگ میزدو پیام میداد طوریکه اسایش نداشتم!منم از هر10و15تا تماس یکیشو جواب میدادم کلا سعیدوامیر توتماس گرفتن توانایی اینو دارن که 1روز کامل بشینن به آدم زنگ بزنن حتی اگه تو محل کار یا موقع خوابم باشن!خلاصه بعد چندروز امیر صبرش تموم شده و بعد چندتا پیامک عشقولانه بهم گفت چیکار کنم منو دیوونه خودت کردی واسه به دست اوردنت همه کارمیکنم فقط بگو چیکار کنم!

منم اصلا جواب ندادم!باز گفت:دیوونم کردی اگه خدایی وجود داره میدونه باهات چیکار کنه!___خیلی در حقم ظلم کردی خدا جوابتو بده!

 وقتی اینو داد خیلی عصبی شدم گفتم:نه بابا مثلا چیکارت کردم؟گفت:هیچکار!فقط زجه زنون به سجده میفتم وازخدامیخوام فقط بفهمونه بهت که اینکارا یعنی چی بعد بفهمی چیکار کردی!ازخدامیخوام یه تار موهات اسیب نبینه فقط بلایی که سر من آوردی خدا سرت بیاره تاباگریه والتماس مث من بری سمت خداکه نجاتت بده!بعد گفت:من به خاطر توپاشدم اومدم اینجا آرزومه ببینمت اما حالا که دوست نداری به پاهات میفتم که فقط بیای باشگاه منو اونجا اموزشهای منوببینی منم حس کنم که نزدیکمی بی اینکه ببینمت خواهش میکنم!دیدم داره پرتو پلا میگه گفتم تو تاحالا خوب بودی چیشد یه دفعه به سرت زد!گفت من الکی خودمو خوب نشون میدادم که یه موقع تو ناراحت نشی! 

بعدم گفت من سگ در خونتمو اونقد زیر بارون موندم حالم خرابه!بعدم شعر(همه ارزوهام با رفتن تو مردن)روبرام پیام داد!بعد زنگ زدو پیام داد دید جواب نمیدم گفت:باشه بخواب گلم سینمو میشکافم که بخوابی تو قلبم!فردا صبح که بلند شدم دیدم دقیقا89بار زنگ زده!!!!!!!!!!فکرکنم میخواست باعددسال یکی کنه!بعد پیام داده بود که یعنی میشه یه روز عسل من نتونه1ساعت بدون من به زندگی ادامه بده گلم افتخار دادیدپاشدید گوشیو1نگاهی بندازین!

 بعد دوباره نزدیکای ظهر پیام داد میدونم میخوای سر به تنم نباشه!چرا؟مگه ما ادم نیستیم دل نداریم صدای نازتو بشنویم(این حرف تک تک افرادیه که منو میشناسن که میگن دربرابر صدای من هیچ کنترلی ندارن و میگن صدام خییییییییلی قشنگه)بابا به خدا میخوامت و هرجوریم باشه به دستت میارم شما خانم خودمی اینو تو ذهنت حک کن یادت باشه خیلی خاطرتو میخوام به خدا راضیم سرمو به خاطرت بدم اگه خودکشی نمیکنم برای اینه که تو زندگی هدف دارم اونم شمایی!درکم کن!بعد یه روز به قدری زنگ زد من جواب دادم دیدم یه خانمه! نگو مادرشه میخواد بامن حرف بزنه ازخجالت مردم، قطع کردم باز زنگ زد امیر گفت مامانم خیلی ازت خوشش اومده میگه معلومه دختر با کلاسو با شخصیتیه بعد همون لحظه مامانش گفت موش تورو بخوره چقد صدات نازه!!!!موقع سال تحویلم عیدو بهم تبریک گفت!

 

ازونطرفم امید دست بردار نبود هی بهم زنگ میزد اس میدادباهام درد دل میکرد!بهم گفت از امیر خبر نداری(آشنایی این2تا جریان داره که بعداتعریف میکنم براتون)گفتم تو دوستشی ازمن میپرسی!گفت سر قضیه عاشق شدن من به توازم شاکیه میگه من بهت اعتماد کردم اما تو عشقمو ازم گرفتی میگفت من دختررو دوسش دارم زندگیمه اونوقت داری از دستم درش میاری!

 

آخرای اسفند دقیقا بعد نیمه شب یه پیام برام اومد که نوشته بود:امروز تولدم بود خیلی منتظر موندم تو این روزوبهم تبریک بگی اما...!پیام از طرف جواد بود نمیدونم چرابعد6سال جدایی هنوز فکر میکنه من معشوقشم!منم لجم گرفت گفتم به من چه مگه من کی تو ام که بهت تبریک بگم! اونم نوشت اشکال نداره دیگه گذشت!دید من جواب نمیدم زنگ زد منم اصولا گوشیم رو سایلنته اما اینبار چون صدای زنگمو تازه عوض کرده بودم همش تو حالت عادی بود که یهو نصفه شب زنگ زد حالامگه امون میداد!منم جوابشودادم!اول شروع کردم فحش دادن گفت بامنی گفتم اره با تو ام اشغال!گفت من بیچارت میکنم از عشقم سواستفاده کردی ازت انتقام میگیرم!گفت تو خرابی اگه نبودی منو ول نمیکردی گفت تو کوچتون یه دختره هست خلافه تو با اونی من میدونم!چرا ولم کرد!منم فقط میخندیدم!میدئونین چرا؟؟؟چون جواد واقعا پسر سالمیه اماازوقتی قالش گذاشتم یه موقعها که بامن حرف میزنه وشکستش براش مرور میشه میفته به چرت گفتن!بارها اینوخودش بهم گفته بعد که اروم میشه کلی عشقولی میشه وعذرخواهی غوغامیکنه!بعد که اروم شد گفت ناراحت شدی!گفتم اره!گفت عزیزتراز جونم معذرت میخوام اخه تو تنهام گذاشتی روانی شدم!گفتم ببین همه چی تموم شده اگه هم ناراحتی که من قالت گذاشتم برای ارامش تو من میگم نه تومنو قال گذاشتی خوبه راحتی؟یهو داد زدامابعد اروم گفت اخه چرا چرا چرا ولم کردی من دوست داشتم!تو مث یه مادری که بچشو میذاره سر راه ولم کردی اینوکه گقت هق هق گریه بودکه ازون ور گوشی به گوش میرسید!فکر کردم داره ادا درمیاره اخه ازون آدم عصبی یه همچین گریه ای بعید بود منم گفتم مسخره نشو!گفت به جون تو وامام رضا دارم گریه میکنم!تو باورنمیکنی؟منم یهو ازخودم خجالت کشیدم قطع کردم!امانشون به اون نشون که اقا جواد دقیقا تا ساعت3و46دقیقه به من زنگ میزد!دو روزبعدش بهم زنگ زد وقتی گوشیو برداشتم گفت تو بههم اسم باباتو دروغ گفتی گفتم بمیربابا!من چه دروغی دارم بگم!(اسم بابای من دوبخشیه مثلامحمد رضا اما چون همه میگن رضا ماهم میگیم رضا)اونم گفت اسم بابات فلانه منم گفتم چون مافقط یه بخشومیگیم منم  همونو گفتم!خلاصه فامیلی،شماره پلاک خونه حتی ماشین بابامم گفت!جواد هم پلیسه هم داره تو رشته حقوق تحصیل میکنه سنش به این موفقیتاش اصلا نمیخوره!دیگه یکم عشقولی شدو بعد من خیلی خوابم میومد بی خداحافظی قطع کردم!جالب بود اون موقع شب  تو گشت بود داشت تو ماشین پلیس با من حرف میزد چون نزدیک عید بود مردم میرفتن مسافرت میومدن ازش آدرس میپرسیدن دیگه نمیدونست آقا داره نومزدبازی میکنه!یه جا بهش گفتم من ازدواج کردم گفت حرف نزن سرمو میزنم به شیشه ماشینا!گفتم بزن من ازدواج کردم یهو یه صدایی اومد نگو دیوونه سرشو واقعا کوبونده!

 

یه پسره هست که تقریبا٣ساله مزاحم تلفنی منه!اما من همون یه باری که صداشو شنیدم اونقد ازش متنفر شدم که تو این3سال هرگز جوابشو ندادم اما نمیدونم چرا باز روزی چندین بار زنگ میزنه!اینبار دم عید من کارم گیر بود میخواستم یه جا زنگ بزنم روم نمیشد گفتم سنگ مفت گنجشگ مفت ببینم این میتونه!خلاصه وقتی زنگ زدجواب دادم ولی باز ازش متنفر شدم برگشتم بهش گفتم تو خیلی اشغالی فکر کنم خودتم از خودت متنفری!گفت تو از کجا فهمیدی اره!منم قطع کردم بعد بهم پیام داد که این حرفا واقعا برام تاثیر گذار بود منو به خودم اورد!یعنی این بشرچنان تحت تاثیر قرار گرفته بود کهنگو!البته الانم میزنگه اما خیلی ارومو بهتر شده میگه تاثیر حرف تویه!

 

دی ماه بود که من هوس کردم یه دستگاهی بخرم که فقط یه نمایندگی تو ایران داره و خریدش یکم دشواره!خلاصه هادی گفت من برات گیرش میارم تو بیخود راه نیفت اینور اونور!زنگ زدیم گفتن با پست چندروز طول میکشه هادی هم واسه اینکه زودتر بهم برسونه دستگاروگفت کسیومیفرستم بیادازتون تحویل بگیره!هادی هم چون موقعیت نداشت بره تا اون ساختمونشون گفت من یکی از دوستامو میفرستم برامون بگیره پولشم هرچی باشه خودم میدم!بادوستش صحبت کردودوستش رفت گرفت!امااگه شمااون دستگارو دیدی ما هم دیدیم!هادی هی زنگ میزد میپیچوندش آخرش مشخص شدمرتیکه بی شخصیت زن داشته دوست دخترم داره(ایییییییییییییششششششششششششش،مرده شور ببردت)!!!یه روزم که دوست دخترش تو ماشیتنش بوده دستگارو میبینه وخوشش میادواونم میده به دختره!هادی که دید من خیلی بیقراری میکنم (اخه من تو خونواده ای بزرگ شدم که اگه چیزی بخوام1دقیقه ای حاضر نباشه دنیارو خراب میکنم!مامانم اونوقتا که قضیه پسرعمومو نمیدونست و البته به عشق اعتقاد نداشت میگفت کدوم پسری میتونه اینهمه لوس بودنه تورو تحمل کنه دیگه نمیدونست که دخترکوچولوش پسرایی توزندگیشن که جونشم براش میدن وسیله که چیزی نیس دیگه)دوباره برام سفارش داد اونام گفتن چون دم عیده سفارشی نداریم هادیم گفته بود قضیه عشقیواینا منشیه راضی شده بود باپست سفارشی با هزینه ای بیشتر برامون بفرسته!اما ازونجایی که انگار طلسم شده بود هادی کدپستیرو اشتباه داده بودوجنس من همینطوری تو انبار اداره پست مونده بود!این قضیه تا بعد عید ادامه داشت که اولین روز کاری هادی میره برام بگیره که میگن چون مال سال پیشه باید زودتراز8اینجاباشی!هادی روز بعد میره بالاخره میگیره اما میذاره خونشومنم نمیتونستم برم پیشش!بالاخره هادی یه روز اومددانشگاه دنبالم بیچاره نمیدونست قراره بیاد دنبالم!رفت برام غذاخرید گفت بخورم که من پرت کردم گفت ازت متنفرم!حالا تو روش نگاه میکتن فقط میگفتم ازت متنفرم!میگفتم دلم میخواد روتا بالا بیارم!بیعرضه چرا دستگامو نیاوردی!اونم میگفت باشه متنفر باش منن اونقد داد میزدم که مجبور شد شیشه های ماشینو بده بالا!بهش میگفتم سگ ازت متنفرم!اونم فقط گوش میکردو گاهی از آینه بهم لبخند میزد!خلاصه دید من قاطیم زنگ زد به یکی از دوستاش که بره از خونش دستگامو برام بیاره منم گفتم میرم خرید دوستشم قرار شد ساعت5.30دستگامو بیاره!حالا این دوستش دوست صمیمیه اون یکی پسرعمومه که میشه داداش کوچیکه همین پسرعمو عاشقه!!ساعت نزدیکای5بود از بس که هادی نگران من شده بود و تو این ساعتا بهم زنگ زده بود بااینکه2تا گوشی همرام بود شارژهر2تاتموم شد!یهو یاد اون کارت تلفنی افتادم که پسرعموم اوندفعه قاطی وسایلای دوران عشقیش بهم داده بود رفتم زدم تو دستگاه دیدم پرهع پره!اینقده باحال بود اخه من تاحالا از تلفن عمومی اصلااستفاده نکرده بودم!منم غرورم اجازه نمیداد به هادی زنگ بزنم!اما هادی برای هماهنگی شماره دوستشو بهم داده بود منم تو گوشیم ذخیره کرده بودم گفتم خدایا الان دیگه شمارشم ندارم!همینجوری هرچی تو مخم بود گرفتم درکمال سادگی دیدم شماره درسته!دوستش داشت از شرمندگی میمرد میگفت رئیسم مجبورم کرده با ماشین خودش براش یه کاری انجام بدم من واقعا شرمندم!منم قطع کردم!زنگ زدم به هادی خدایی هادی خیلی ناراحت شد همونجا زنگ زد به دوستش منم میشنیدم دوستشم ماجرارو گفت!هادی هم گفت تو برو خونه من هرجور هست شبم شده بهت میرسونمش!نزدیکای 9شب بود که هادی زنگ زد که نزدیک خونه ماست!اماازونجاکه انگار قرار نبود این جنس دست من برسه یکی از پسرهای فضول کوچمون که همیشه منو میپاد حتی اگه برم بیرون کلشو میندازه تو ماشین ببینه کی همرامه کی نیست با چندنفر دیگه سر گوجه بودن وقتی هم میبینن هادی مدتیه اینجا پارک کرده بهش گیر میده هادیم میگه من اینجا با دوستم قراردارم!هادی از کوچه میره بیرون باز برمیگرده باز بهش گیر دادن اونم زنگ زد به من الکی منم نقش یه پسر مهندسو بازی کردم که دوست هادیه!هادی تا ساعت12شب تو کوچمون معطل مونده بود اما چون اون پسرا نرفتن خونشون هادی گفت دستگارو میبرم خونه یکی از دوستام بهش میگم فردا با آژانس برات بفرسته اما من که ازون دوست اولی هادی ضرر دیده بودم گفتم اصلا اینکارو نکن اما هادی از ترس دادوبیدادای من اینکارو کرده بود!فردا صبحش هادی زنگ میزنه خونه دوستش هماهنگ کنه که برام بفرسته مرده میگه زنم ساعت12از مدرسه میاد میگم بفرسته!امااگه شمااون دستگارو دیدی ما هم دیدیم!ظهر 2باره هادی بدبخت از کلی کارو جلسه زد اینهمه راه اومدکه فقط دستگامو خودش بگیره بیاره اما مرده گفته بود امروز زنم کلید نداشت رفته خونه مادرش من غرووب میرم دنبالش شما نزدیکلی هفت بیاین بگیرین!هادی ساعت6رفت تا7منتظر شد نیومدن زنگ زد دید دردسترس نیست!ساعت شد7ونیم،8،9...12اما ازون خونواده که هادی جلوی خونشون بود خبری نشد!نمیدونم این دستگاه چی بود که همه ازمون دزدی میکردن و شیفتش میشدن!منم همش به هادی فحش میدادم اون بدبختم هم خودش هم اعصابش داغون بود به منم باید دلداری میداد!فرداییش من دانشگاه رفتم هادی زنگ زد گفت هنوز گوشیش در دسترس نیست!تو اصلا بیخیال اون شو من الان زنگ میزنم شرکت یه راننده میفرستم دم اون شرکته میگم مسافرم نزنه همونطور دربست دستگارو بیاره به من تحویل بده!بیچاره هادی مجبور شد علاوه بر قیمت دستگاه بالای100000تومان پول کرایه دربستیو هم بده!بهش گفتم خوب از اول همینکارو میکردی دیگه!دستگاه رسیدوهادی غروبش اومد سر خیابونو منم که کسی جرئت نداره تو خونه بهم بگه بالا چشمت ابرویه اخه بهمون خیلی اعتماددارن ما هم تاحالا بی آبرویی نداشتیم براشون رفتم به بهونه خرید بستنی دستگامو گرفتم اومدم خونه!اما هادی بیچاره لخاطر همین دستگاه که 2بار ازمون دزدیدنش درواقع،ضرر میلیونی کرد همشم میگفت فدای سرت من هدفم اینه که تورو خوشحال کنم مشکل مالی هم ندارم!خدایی اونم خیلی ذوق میکرد که بالاخره طلسم غصه های من شکسته شد اخه باورم نمیشد من یه چیزو بخوامویه دقیقه ای جلوم حاضر نباشه!همون روزم که منتظر دوستش بودم دوستای سیخ سیخو تو دانشگاه دیده بودم داشتم میرفتمو تو خیابون3نفر مزاحمم شده بودن که یهو سرمو بالا اوردم سیخ سیخو دوستاشو روبروم دیدم!من به رام ادامه دادم اما اونا برگشتن اومدن دنبالم!سیخ سیخ خیلی پسر مغروریه امابرای من نه خودم میبینم اینکارا خیلی ازش بعیده اماانجام میده!داشتم میرفتم اون سمت خیابون هنوز نرسیده یه لشکر پسر زوم کردن روم منم با بی خیالی رد شدم اما چندتاشون اومدن دنبالم یکیشون که زرنگتر بود دیگه مخمو داشت میخورد همش میگفت من مزاحم نیستم من قصدم ازدواجه به خدا شماره یا ادرس بده من دیگه مزاحمت نمیشم گفتم برو بابا!یکیم اینقد هول کرده بود واقعانم میشد اضطرابو هیجانو تو چهرش دید،میگفت من از حجابت خییییییییییییییلی خوشم اومده،اصلا فکر کن یه داداش عاشق خواهرش شده!!!!یکیم بااینکه سنش 18سال بیشتر نمیخورد بین اونهمه دختر سوسول همسن خودش یه راست اومد به من گفت نمیدونم امروز چرا همه تنهان!بیا پیش هم باشیم عزیزم!!!!یکیم که اینقد تیپ زده بود بالباسهای مارک دارو عینک دودیو موهای فشن تو پیاده رو وایساده بود دست به سینه داشت منو نگاه میکرد با خودم گفتم اخه تو بااون تیپت خجالت نمیکشی افتادی دنبال من!موقع رفتنم من که استاد پیچوندنم یه آژانس دربستی گرفتم اما کاش نمیگرفتم چون راننده یه پسر جوون بود که ارزون اول که نشستم یه راست پرسید خونتون کجاست اسمتون چیه چیا خریدی چشات چقد نازه منم هی صبوری کردم اما اخرش گفتم اقا یعنی چی یه نگاه چپ بهش کردم کاش نمیکردم!ازون موقع به بعد فقط داشت التماسم میکرد یه بار دیگه نگاش کنم!میگفت چشات خییییییلی خوشگله!آتیش به جونم زد!

 

قبل عید منوپسرعموم4بار برای خرید بیرون رفتیم!یعنی اینقد من عطرو ادکلن خریدم میتونم یه مغازه باز کنم!کلی هم برام وسایل آرایش خرید!روز12بود که ماازمسافرت برگشتیمویکی از دوستای پسرعموم که البته زیر دستش کار میکنه مارد ییلاق دعوت کرده بود همه چی هم با هزینه خودش!غذاو میوه و آجیلو هرچی بااونا بود!تازه میگفتن همین افتخاره ماست که شما دعوت مارو قبول کنین اخه هردو لیسانس روانشناسین اما کار ندارنو پسرعموم دستشو تو سازمان خودش بند کرده برای همین براش میمیرن!خیلی باهامون صمیمی بودن و پسرعموم باینکه من روز قبلش یه عالم بهش توهین کرده بودمواشکاشو درآورده بودم باز گفته بود من باید با خانمم هماهنگ کنم اگه اجازه داد باهم میایم!منم بعد کلی ناز بالاخره قبول کردمو رفتیم!از کبابش که نگم بهتذه چون تو دهن آب میشد اخه مرده همون صبح که ما تو دفتر پسرعموم بودیمو چندتا خدمتکار داشتن برامون صبحونه حاضر میکردن زنگ زد وگفت خانمت چه گوشتی دوست داره که پسرعمومم گفته بود  گوشت گوساله!اخه من خیلی بد غذام و هر غذایی رو نمیخورموهیچ غذاییم به جز غذای گوشتی نمیخورم تازه تو همون غذاهایی که با گوشت یا مرغ اماده میشه بعضیاشو دوست ندارم!مامان بیچارم هوس غذاییم بکنه مجبوره برای منو ابجیم 2نوع غذا بپزه!خلاصه فسنجونم پخته بودن!نمیذاشتن ما دست به هیچی بزنیم فقط بخور بخور که اونم ما اهلش نبودیموهمه اضافه اومد!مرده بااینکه جوون بود اما مث یه پدر هوای مارو داشتو مثلا یه جا که کلبه رو کلا گرم کرده بودو ما دراز کشیده بودیم من آروم به پسرعموم گفتم ازینج باد میاد اونم بااینکه همش به زنش میگفت ساکت خییییییییییییلی خوابم میاد بلند شد رفت درزاونجارو برام پوشوند اما ما بیدارشدیمو منو پسرعموم با میوه و چای و آجیل رفتیم بالای تپه سرسبزی که اونجا بود!پسرعموم رفت بالاتر که وسایلارو بذاره اما من حالشو گرفتمو پایین تر نشستم!اونقد منتمو کشید و نازمو کشید برم پیشش نرفتمو مجبورشد همه وسایلارو جمع کنه بیاد پیش من!هی میوه پوست میکند میذاشت دهنم آجیل میذاشت دهنم حالا من بهش پشت کره بودما!!!بعدشم اون اقاهه و زنش اومدن من تشنم بود پسرعموم بهش گفت بره آب بیاره اونم رفت آورد!یه چیزجالبم این بود که اقاهه به حد زیادی عشق داشت که از ما عکس بگیره اینقد ذوق میکرد که نگو!من از عکس خوشم نمیاد اما هرجوربود منم مینداخت!پسرعمومم عشقولانه شده بود چلوی اونا هی میگفت من ایشونو واسه ابدیت میخوام اون دنیام فقط همینومیخوام!منم گفتم اره میدونم تو 70تا حوریومیذاری میای پیش من!اونم گفت به زن دوستش: میبینی ابجی من میگم اینوواسه ابدیت میخوام این باورش نمیشه!زن دوستشم گفت:این به این خوشگلی دیگه حوریه به چه درد میخوره!!!!!بعدشم یکی از دوستاش که هم اسم خودشه مارو دعوت کرده بود عروسیش!بعد از بس تو عروسی بهم نگاه کرده بودن ابجیم گفت پاشیم بریم بیرون الان حالت بد میشه اخه من هروقت کسی زیاد نگام کنه یا چشم بخورم معده درد عجیبی میگیرم که اینم داستان داره بعدمیگم!خلاصه رفتیم بیرون بماند که تو مسیر چه نگاههایی بهمون نکردن!فکر کنم همینجوری از عروس خوشگلتر بودم! دوماد شبیه استاد شجریان بود!عروسه افتضاح بود!فرض کنین خواهرش تو عروسی ابجیم روسری ساتن گذاشته بود!!!!خلاصه رفتیم بیرون جایی که کسی نبود یهو دوماد اومد به طرز باورنکردنی و ضایعی زل زد به من!منوابجیم شوکه شده بودیم که این کارش یعنی چی!برگشت گفت میشه بپرسم شما از اشناهای کی هستین خواهرم گفت آقای فلانی!پسره تااینو گفتیم خودشو جمع کرد گفت:اهان!بعد روبه من کردوگفت:پس شمام حتما خانم فلانی(پسرعموم) هستی!ابجیم گفت:قراره!اونم گفت:توزندگی هیچی بهتر از آرامش نیست منم گفتم 100%!تو دلمم به پسرعموم گفتم مگه دستم بهت نرسه الان دیگه همه میدونن من شیری که مادرت بهت داده از دماغت کشیدم بیرونو اذیتت میکنم اره؟؟؟اخه اینقد دیگه من پسرعمومو عذاب دادم همه میدونن!بعدعروسیم اومدیم تو ماشین دیدم پسرعموم چون از طرف عمومم کادو داده بود و عموی من توی هر عروسی ای که میره چه اشنا چه غریبه به همراه بابای من باید بیشترین کادورو بدن!تواین عروسیم همین بوده و به کسایی که بیشترین کادورومیدادن عطرمیدادن!خلاصه به پسرعمومم یه دونه میدنوهمونجا پسرعموم میگه من5تا میخوام!آقاهه میگه چطور!اونم میگه واسه خانمم میخوام دیگه!مرده هم میگه به به مخلصتم بفرما هر چقدرمیخوای بردا،اونم یکی دیگه برمیداره امانشون به اون نشون که من چون عاشق عطرم هردوتاش شد مال خودم!

این مدت که با پسرعموم بودم میبینم یه موقعهایی که اصلا از نظر من عشقولانه نیست اشکاش درمیاد!مثلا دارم میزنمش یا بهش چشم غره میرم یهو چشماش پر اشک میشه تازه سرازیرم میشه وقتیم بهش میگم چه ربطی به عشقولانه شدن داشت، میگه تو نمیفهمی عشق چیه!

امسال عموم اینا چون خونشون همیشه حتی تا 13هم پر مهمونه اخرین جمعه ی سال اومدن خونمونو چه عیدیا که واسم اوردن!به به به!حیف که دیر به فکرافتادم عکس بذارم والا از سبزه خییییییییییییییییییییلی خوشگلوانواع شیرینی و کیک و شکلاتوحلواوتافی هاشونم عکس میذاشتم که ببینید چه عیدیا برامون اوردن!برای پدر مادرو ابجیمم حتی عیدی خریده بودن!

هدیه هایی که امسال از عموم اینا گرفتم ایناس(ببخشید کیفیت عکسا پایینه چون تند تندی گرفتمو تازه از موقع گرفتنشون مدتی میگذره مطمئنم نبودم بخوام بذارم اینجا یا نه!گفتم حالا بگیرم ببینم چی میشه!):البته بازم هست اما من دیگه حوصله نداشتم عکس بندازم اگه شد اونارم میذارم مثلا کادوهای اون یکی پسرعمومو خانومشونذاشتم!

 

1.این2تا سکه ایه که از عمو و زن عموم گرفتم!بغلیشم النگوییه که وقتی عیددیدنی خونشون رفته بودم بهم عیدی دادن!النگوش الان دستمه برای همین فقط جعبشوگذاشتم!

 

2.این پارچیه که علاوه بر سکه بهم عیدی دادن

 3.اینا ادکلنها و عطرهایی هستش که تو خریدایی که میرفتیم پسرعموم به انتخاب خودم برام خریده!البته عطرها اونجا ولو شدن مشخص نیستن!

 

 

 

4.اینم عیدیای پسرعمومه(یه ادکلنه فوق العاده که من مست عطر خوبشم یه سکه و یه انگشتر خوشتل مشتل) به علاوه یه سررسیده یه سی دی درمورد اقا امام زمان(ع)که عکسشو نگرفتم!

 

 

  راستشو بگم خییییییییییییییییییلی احساس خوشبختی میکنم!کدوم دختریه که هم خونه باباش پادشاهی کنه هم تو این دوره زمونه همچین عاشق مهربونی داشته باشه که براش بمیره!تاحالا قدر نمیدونستم اما این مدت که حرفهای دخترای دیگرو میشنیدم و میشنیدم چه بدبختیهایی سر اشتباهاتشون کشیدن خدارو با همه وجودم حسش میکنم بزرگیشو مهربونیشو اینکه من فقط به وظیفم عمل کردمو نذاشتم پاکیم به حراج بره اما خداچه پاداشهایی که بهم نداد!همینکه همه حجابو مخالف زیبایی میدونن اما من حجاب دارمو همه محو حجاب توام با زیباییم میشتن لذت میبرم!اینکه مجبور نیستم برای دیده شدنم بدنمو به نمایش بذارموحتی با حجابم دل هرکیوبخوام میبرم 10000000000000000000بار خدارو میپرستم!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱٦ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ توسط Afsoongar نظرات () |

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااام!بالاخره بعد امتحانات ویه مسافرت به شمال و بعد هم 10روز موندن خونه عموم اینا برگشتم به خونه خوشگل مشگل مجازیم! از همه دوستای خوبم که معرفتشون غوغا میکنه ممنونم که اومدنو بهم سر زدن!ممنونم ممنونم!

اول ازهمه یه چیزو بگم اونم اینکه چیزایی که الان  دارم

مینویسم مال کل این دو ماهه پس اگه کلی مینویسم

منوببخشین چون هم طولانی میشه هم همش یادم

نیست!یه رستورانی هست فوق العاده بزرگ و خوشگل

که ماحداقل هفته ای 3با رمیریم اونجا!فضای بیرونش

اینطوره که اول که واردش میشی چند متر که از داخل

محوطه میشی،باید سرپایینی بری که میرسی به حیاط

بزرگش که ماشیناروپارک میکنن!مثل استادیوم میمونه

یعنی پارکینگ همون سرپایینیه که گفتم اطرافش

پرازفضای خوشگل وسرسبزه!ا پله ها که بالامیری

میخوری به آبشا خوشگلش، سمت  چپشم رستورانه !

دفعه اولی که رفته بودیم اونجامدیر رستوران یه پسر فوق

العاده خوشتیپ و با کلاس(جای برادری البته) بود با

نگاهش بهم فهموند که گلوش پیشم گیر کرده اونم میون

اونهمه دختر رنگو وارنگ که میان اونجا!چون رستوران

خیلی بزرگ و معروفیه که یه عده ی خاصی میان اونجا!

خلاصه چون من بیرون خییییییییلی سرسنگین رفتار میکنم

و این رفتارها برام خیلی عادی بود بیخیالی طی کردم اما

در کمال ناباوری دیدم پسری که تا چند لحظه پیش پشت

میزش نشسته بوددستور میداد،منوبه دست داره میاد

سمت میز ما!درحالی که پیش خدمتا لباساشون مشخص

بود وقابل تشخیص از بقیه بودن و اون بااین کارش

حسابی ضایع کرده بود طوری که حتی دوستاش و بقیه

پرسنلشم فهمیدن و دوستاش ریزریزمیخندیدن!خلاصه

منورو آورد و در تموم مدت داشت به من نگاه میکرد البته 

زاویه سرشو یکم پایین نگه داشته بود که اگه بابام دیدتش

سرشو زودپایین بندازه!بعد سفارش غذامن رفتم دستامو

بشورم!دستشویی اونجا یه راهرو دارهکه اولش مردونس

بعدش مال خانمها!خیلی خلوت بود اون پسره هم پیراهن

سفید تنش کرده بود صورت سفیدی همداره چشمهای

درشت،لپهای کمی گلی،موهای فشن!هنوز چند قدم از

ورودم به راهرو نگذشته بود که یهو با یه چیز سفید روبرو

شدم!دقت کردم دیدم رییس رستوران باموبایل تو راهرو

منتظره منه!البته موبایلو الکی گرفته بودنزدیک گوشش که

شک برانگیز نشه!تا اومد دهن بازکنه که ببخشی...من تند

رفتم داخل دستشویی دستموشستم،موقع برگشتن فکر

میکردم با ان موقعیت حساسیکه داره دیگه بره پی کارش

اما در کمال ناباوری دیدم بازهمونجا وایساده من سرمو

انداختم پایین که از کنارش ردبشم بازم گفت ببخشید که

من سریع اومدم بیرون!بیچاره بدجور ضایع شده بود همه

پرسنلشم فهمیده بودن یه پسره اونجابود که خواهرم

بهش میگه سلمان خان اخه خیلی شبیشه!اون از فرصت

استفاده کرد اونقد تحویلمون گرفت که بقیه مشتریا فکر

میکردن احیانا ما از سفارتی جایی اومدیم که عین پروانه

دورمون میگردن خواهرمم هی بهم اشاره میزد میگفت

خوب از قبل تو بهمون سرویس میدنا!اخه با اونهمه

شلوغی اونجا هر چند دقیقه میومدن بهمون سر میزدن که

کمی نداشته باشیم!بدشانسی اینجابود که قسمت

سالادوبار به میز رئیس نزدیک بود من خجالت میکشیدم 

برم اونجا!میترسیدم بابام اینا رفتار پسره روببینن بفهمن

دردسر شه!خلاصه من بخاطر یه نوع ترشی خاص که

اونجا سرو میشه رفتم سمت میز که خواهرم بهم اشاره

کرد که اون رئیسو نگاه!نگاه کردم دیدم(البته ضایع  نگاه

نکردما)رئیسه انگشتاشو بهم گره کرده گذاشته رو میز

قشنگ به حالت مات و مبهوت زل زده به من!حتی پلک هم

نمیزد!برای منم اینجور مات شدنش جالب بود اخه تا این

سن ازترس آبروریزی هرپسریوعاشقم کرده بودم نتونسته

بودم بهش نگاه کنم!تو همین لحظه چشمم افتاد به

دوستاش که دور تا دور اونجابودن که همه پی به قضیه

برده بودن و ریز میخندیدن!منم ازترس آبروریزی سریع

برگشتم سر جام!اوج قضیه اینجا بود که غذای 46500

تومنیو ازمون گرفت3200تومن! من آذر ماه برای اولین بار

آبروهامو برداشتم یعنی اون پسره منو یکبار فقط با

آبروهای مجردیم دید اونم همون موقع که ماتم شده بود!

دومین بار که رفتیم اونجا4روز بعد همین ماجرا بود!بیچاره

وقتی دید آبروهامو برداشتم سکته کرد!یه زنه اونجا کنار

میزش نشسته بود که خیلی از خودش بزرگتر بود چادری

بود با ابروهای تاتو کرده!این رئیسه منو به اون نشون داد

دیگه ازون به بعد زنه زل میزنه بهم فجیع!یعنی میگم مات و

زل یعنی واقعا زل میزننا!اینبار بازم خودش منورو آورد بازم

نگاههای بقیه!جالبه که پرسنلشم پررو پررو دور از چشم

اون چنان بهم زل میزنن که آبجیم میبینه و فجیع غیرتی

میشه!یه بار همون سلمان خانه چنان بهم زل زده بود البته

من متوجه نبودم اما خواهرم دیده بود چنان چشم غره ای

بهش رفته بود که تا آخر شاممون زیاد پیشمون نمیومد!یه

بارم رفته بودیم اونجا 4تا زوج بایه پسرجوون اومده بودن

اونجا،یعنی دیگه چشم و چال منو درآوردن طوری که زنا

اول منو نگاه میکردن بعد به شوهراشون میگفتن به نظرت

اون دختره شوهرش کیه یعنی ازدواج کرده؟خواهرم

میگفت چقدر این زنا بیغیرتن راحت شوهراشون تورو دید

میزنن!جالب اینجاس اونا که میز روبروی ما بودن هر لقمه

ای که میخوردن به من نگاه میکردن بعد که من متوجه

میشدم یا سرمو چند لحظه میاوردم بالا،میدیدم همشون

باحرکت (اسلو موشن) دارن غذا میخورن بس که

حواسشون به منه،بعد که من این صحنرومیدیدم

چشمشونو میدزدیدن غذا میخوردن تا رومو برمیگردوندم

روز از نو،روزی از نو!

یه چیز خیلی جالبم برای خودم این بود که هرموقع میریم

اونجا یاهرجایی،از بچه کوچیک تا پیرمرد پیرزن منو میبینن

درموردمن باهم حرف میزنن و نظر میدن!چندوقت پیش

رفته بودیم همونجا،یه دختر کوچولوی سوسول!!!ازونا که

لباسای جینگیلی پینگیلی مث آدم بزرگا میپوشن تا از در

وارد شد زل زد به من نگاه کردن!هر چی مامانشو یه

خانمه دیگه که همراشون بود صداش زدن نرفت حتی

موقع غذا خوردن رو صندلیش نمینشست بیشتر وایساده

غذا میخورد و سرشو برمیگردوند زل میزد به من!موقع

رفتنمون هم زمان بود!پسرعموم درو برام باز کرد نگه

داشت که من برم بیرون این بچه هم جلوی در وایساد که

من برم بیرون!مامانشو اون خانمه رفتن این هنوز همونجا

بود!پسرعموم داشت لهش میکرد دختره از جاش تکون

نمیخورد!یهو من ازش جلو افتادم!تند دویید،همون جوری

مامانشو صداکرد:ماماااااااااااااان!بیا این جا یه خاله ی

خیلی خوشگل پیدا کردم!من هم خجالت کشیدم هم یکم

خندم گرفته بود!سریع رفتم تو ماشین نشستم اخه

برعکس تصور، من خوشم نمیاد کسی بهم توجه کنه

درسته کسایی که اینجارو میخونن شاید این حرفم

براشون غیرقابل باور باشه اما درواقع همینطوره که میگم!

یه چیزیم که خیلی برای خودم جالبه اینه چرا من برای هر

قشری جذابم!یعنی برای طرف فرق نمیکنه سوسوله،

مذهبیه،پیره،زنه،مرده،جوونه،بچس،قنداقس!!!!همشون

جذب من میشن!بیشتر وقتام حتی توی خیابونم که منو

میبینن زل زدن که معمولی ترین کاره نظرم میدن!نمیدونم

چرا!نمیدونم چجوری بگم که خوانندگان اینجا ذهنشون

ازین که من قصد تعریف دارم دور بشه!واقعیتش خیلی

وقته دوست دارم واقعیات و مسائل عجیب زندگیمو با یه

متخصص در میون بذارم که چرا اینقد اتفاقات خوب برای

من میفته!چرا هر چی که حتی تو ذهنم اراده میکنم برام

مهیا میشه!و خیلی اتفاقات دیگه!اما نمیدونم باید با

روانپزشک مشورت کنم یا با یه علامه مذهبی!

امیر یه جوریه که اگه شروع کنه به زنگ زدن تا100بار هم

میره!الان نزدیک 4ماه و نیمه که یه سره زنگ و پیام میده

اما من اصلا جوابشو ندادم اما پیامهای چندروز اخیرش برام

جالب بود دوست دارم اینجا بنویسم!

بعد اینکه دیگه واقعا زیاد زنگ زد و جوابی ندادم این پیامو

داد!(ازت خواهش میکنم دارم دیوونه میشم نذار دیگه برم

تو خط جنون!

بعد حدود7تا پیام عشقولانه این پیامو داد!

عزیزم قشنگم به خدا دیگه نمیتونم به پاهات میفتم ازت

این خواهشو میکنم فکر کن من یه انسان حقیر خطتو

بشکن خواهش میکنم بذار به درد خودم بسوزم

بعد هم اینو(به خدا دیگه تحمل ندیدنتوندارم

به خدا به خدا من نمیدونم چمه ولی به خدا حدسم درسته

که قلب تو قلب  منو اسیر گرفته!بخدا دارم زجر میکشم تو

رو خدا تو که نمیخوای خودتو بهم نشون بدی پس کارو

تموم کن!

بازم2تا پیام عشقولانه

بعد یه وقفه کوتاه بازم پیام داد بهم

عزیزم هستی من!ملوسم کجایی؟الهی که زیر پاهات کفن

بشم کجایی الهی که جنازه منو تو با دستات بشوری تورو

خدا بذار اینجوری ناکام نمیرم!

بعدم پیام داد که من دارم روانی میشمو ازین اراجیف که

باز من جوابی ندادم به پیامهای ایشون!

 

تو این مدت جوادم چندبار بهم زنگ زده!دفعه اول اینقد

عشقولانه شد که داشت گریم میگرفت اونم من!باز میگفت

تو اولین عشق منی هرگزنمیشه فراموشت کنم!خیلی

عاشقتم!وقتی به گذشته ها فکر میکنم میبینم خیلی

احمق بودم!من همه کار برات میکردم چرا تنهام گذاشتی

دختر چرا؟میگفت گاهی که به گذشته فکر میکنم میخوام

نفرینت کنم اما باز میبینم اونقد دوستت دارم که دلم نمیاد!

میگفت میدونی بدشانسیت چیه؟ اینکه اگه نفرینت کنم آه

عاشق بدجور میگیرتت  میدونی خوش شانسیت چیه اینه

که اونقد عاشقتم که هرگز نفرینت نمیکنم!از همین حرفا

زد یه جاهایی عصبی میشد به زمین و زمان فحش میداد

میگفتم تو چرااینجوری شدی؟من که جز ادب و خوبی

هیچی ازت ندیده بودم!میگفت همه اینارو تو سرم آوردی!

میتونی بفهمی ازدست رفتن کسی که براش میمیری

یعنی چی؟میفهمی شکست عشقی یعنی چی؟ازهمه

دخترا متنفرم!کاش دوباره مال من میشدی!تااینو گفت

شستم خبردارشد یه خبریه!هی همینو میگفت.آخرشم

همش میگفت میخوام بیام خواستگاریت گفتم توکه آدرس

اون یکی خونمونو نداری؟گفت پیدا میکنم همونجور که ازرو

شمارت آدرس خونه اولتونو پیداکردم من دیدم داره قضیه

جدی میشه گفتم میخوام دیگه برم!پشت هم میگفت

بذاربیام خواستگاریت منم گفتم نه،و سریع خداحافظی

کردم!

دومین بار هم که زنگ زده بود میگفت دیگه میخوام نفرینت کنم گفتم چرا تو که میگفتی دلت نمیاد!یهو زد زیر گریه!

شوکه شده بودم!گفت:آره درست فهمیدی اونقد بیچارتم

که دلم میخواد آسمون رو سرم هوار شه اما خار به دستت

نره!گفت میخوام برم امام رضا برای خودمو خودت دعا کنم!

حالم ازین دنیا بهم میخوره!برم شاید آروم شم بیام!

اون10روزی که خونه عموم اینا بودم خیلی خوش گذشت!

صبحها اغلب تا12میخوابیدم 12مستخدم عموم اینا که یه

دختر به پاکیه گله، میومد دنبالم که نهار بخورم اما من

نمیخوردم تا پسرعموم بیادبعد زن عموم و دختر عموم

میومودن دنبالم که افسنوگر جون اینجوری از گشنگی

مریض میشی که! بیا غذا بخور!اما من چون مامان خودم

کارمنده عادت دارم نزدیکهای2غذا میخورم!خلاصه نزدیکهای2پسرعموم میومد ماشینو که پارک میکرد زود

میومد تو اتاق من سلام میکرد و کلی عشقولانه میشد

میزم که از قبل آماده بود با کلی ناز میرفتم میخوردم

پسرعمومم هی نازم میکرد هر چی میخواست بخوره

میگف بهم نگاه کن میخوام غرق چشات شم بعد غذاشو

میریخت تو دهنش کلیم نازم میکرد!بعدم میرفتیم بیرون

بستنی میخوردیم تا شب میگشتیم یا میرفتیم تو باغ خونه

ویلاییشون میوه میچیدیم عشقولانه میشد واسم!یه بارم با

زن عموم اینا رفتم آرایشگاه!زن عموم با اصرار ازم خواست

صورتمو اصلاح کنم هرچند صورت من یه تار مو هم نداره موهاش بوره بوره!بعد رفتیم کافی شاپ بستنی زدیم بعد

بهمون کباب داد!بعدم بردمون تو یه سوپر مارکت بهم گفت هر چی میخوای بردار منم روم نشد اما باز کلی خرید کرد!

البته قبل آرایشگاه وقتی خودش رفت موهاشو رنگ کنه

منو دختر عموم رفتیم یه تراول 100تومنیو از یه مغازه خرد

کنیم اونقد نداشت یه دفعه یه مرد جوون بات چشمهای

آبی اومد گفت من دارم!رفت تو ماشین که پولو بده،حالا یه

چشمش به من بود یه چشم به پول آخرش به دخترعموم

گفتنم پولو بشمار این حواسش نبودا !اونم کلی خندش

گرفته بود! من تو تموم مدتی که تو خیابون بودیم جلوی

صورتمو تا نزدیک مماخم(همون دماغ) گرفته بودم که

کسی صورتمو نبینه مزاحم شه!سرمم از بس پایین نگه

داشته بود دیگه راست نمیشد!!!اما بااین حال بااینکه3

بعدازظهر رفته بودیم بیرون،تا از کوچه درومدیم یه ماشین

باتا پسر داشتن میومدن من سرم پایین بود،اما با صدای

بلند دختر عموم متوجه شدم اونا زل زدن به من و وسط

خیابون ترمز کردن!نگاه کردم دیدم بعله!دیدن خیابون خلوته

پسره نگه داشته زل زده به من!دلم داشت میترکید اگه

کسی به پسرعموم بگه چی میشه!فوق العاده حساسه!

همه هم که میشناسنش اگه بهش خبر بدن چی!بعدش

رفتیم اونور!دخترعموم یه ریز میگفت:وای مردم امروز چرا

اینطوری شدن!چرا همه مارو نگاه میکنن!چراماشینا

اینجوری راه میرن!چرا همه مهربون شدن!جالبه داشتیم از

یه جا رد میشدیم2تا دختره داخل کوچه مغازه

داشتن،داشتن ویترینو مرتب میکردن!من سرمو آوردم

بالا،دیدم یه عروسک ولنتاین دستشونه دارن با اون برام

دست تکون میدن هی بالا پایین میپرن!تا من حواسم اونجا

بود،دختر عموم گفت وای لهم کرد!برگشتم دیدم

میگه:چندتا دختره با یه پسره داشتن ردمیشدن

اونقدحواسشون به تو بود که منو ندیدن خوردن بهم! تو

آرایشگاهم آرایشگره تموم مدت حواسش به من بود بهم

لبخند محبتمیزد،منت زن عموم میکرد که توروخدا این

عروس خوشگلتونوبرای آرایشش بیارین آرایشگاه من!اونم

آرایشگری که همه میگن اینقد ساکته که سالی یه بار

حرف میزنه حالا منو دیده بود چهچه میزد!

تو رستوران که داشتیم کباب میزدیم پسرعمومم اومد

موقع خوردن برگشت به مامنش گفت:مامان چی میشه

عمو دخترشو بده به من، من نوکریشو میکنم!منم با یه

حالت نازی گفتم من قصد ازدواج ندارم اونم گفت بالاخره

میگیرمت!

یه چیز باحال این بود که گاهی اینقد خیابونا شلوغ بود که

ما میخواستیم بریم بستنی بخوریم باید خلاف ماشینو

میذاشتیم اما نه من نه پسرعموم راضی به این کار نبودیم

اما جالب اینجا بود که ما چون فقط بستنی یه جارو قبول

داشتیم همش همونجا پارک میکردیم هر شیفت پلیسی

که عوض میشد تا میومد تو ماشین ما سر و گوشی آب بده

پسر عموم میشناخت بعدم میفهمید من دختر کیم میرفت

یه گوشه با یه حالت ذلیل خنده داری که مثلا غلط کردم

نگامون میکرد که دل آدم کباب میشد!تازه اونجا بود که من

فهمیدم خلاف کردن گاهی چه حالی میده!!!یه بارم با

پسرعموم تو رستوران بودیم با هر کی میومد باید سلام

علیک میکردیم  حالا هر کی میومد هی تبریک هی تعریف!

یکی اومد تو موهاش صاف بود فرق باز کرده بود البته

میانسال بود موهاشم کمی بلند بود،من فکر کردم کاره ای

نیست!کت و شلوار شیکی هم تنش کرده بود!اومد

باهامون سلام علیک کرد دیدم میگه آقای فلانی تبریک

میگم،در پوست خودم نمیگنجم که شماازدواج کردی!

برگشتم به پسرعموم میگم اخه به این چه که اینقد

خوشحاله!ته پیازه یا سرش!اینقد خندیدیم که مجبور شدم

بقیه غذامو تو ماشین بخورم که آبرومون نره!وقتی شمال

بودیم بابام تو هر مجلسی که میرفت همه بهش میگفتن

دختر تو تکه!مث دختر تو وجود نداره!مث اینکه قضیه

خواستگاری و دلدادگی هادی و پسرعموم به اونجا هم

رسیده بود!میگفتن دخترت سالاره،هم خوشگله هم

هیکلی هم محجبه مث پنجه آفتابه!بابام هرگز تعریفایی

که از من میشه و بهمون نمیگفت اما اینبار اونقد بهش

گفته بودن که بهم میگفت!جالبه خیلی از فامیلهای

دورمون که نه من اونارو دیدم نه اونا منو،بابامو از رو من

میشناختن!میگفتن شما بابای همون دختر خوشگله

هستین!من فقط خدارو شکر میکردم ازین که بی اینکه

خودم دخالتی داشته باشم خدای بزرگ اینقد منو محبوب

انسانهای بزرگ کرده!همیشه به خدا میگم خدایا من

هیچی نیستم این تویی که همه چیز به من دادی و کاری

کردی که زندگی من واسه خیلیها مث خواب و رویا ست!

منو هرگز مغرور نکن!

 

بعد 10روز که اومدم خونه،مامانم تازه قضیه خواستگاری

هادی از منو بهم گفت!باورتون میشه من تااین سن رسیدم

اینهمه خواستگار داشتم خونوادم هیچکدومشو بهم

نمیگفتن همشو خودشون ردمیکردن هیچ وقتم یه ذره

ناراحت نشدن که مثلا وقتی برای دختر15سالمون دانشجو

ی سال آخر پزشکی میادو3سال پاشنه خونرو از جا میکنه

یا تو همون سن بهترین پسر شهر با موقعیت عالی میاد و

عین خیالشون نبود!البته من ناراحتیم فقط برای بیتوجهی

خونوادم بود چون میدیدم مادرای مردم واسه خواستگارای

عتیقه بچه هاشون تموم پایتختو پر میکردن!مامان اینا

گفتن هادی و خونوادش 7،8بار رفتن بااون یکی عموم

صحبت کردن اما اون یکی عموم بااینکه از بابام بزرگتره اما

چون بابام ازنظر مقام و موقعیت اجتماعی خیلی ازش

بالاتره خیلی برای ما و باباجونم احترام قائله!برای همین

روش نشده بود به بابام بگه اما هادی اینا دیگه اینقد کلید

کرده بودن زنگ زده بود خونه به بابام گفته بود برای

افسونگر پسر فلانی اومده خواستگاری دیگه پدرمونو

درآورده هر صبح و شب سر کوچس میگه چیشد

گفتین؟بابام اما حتی به خودش زحمت نداد بپرسه پسره

کیه!هادی اینا باز قانع نشده بودن،2باره آخرای صفر اومده

بودن خواستگاریم اونم پیش دایی همین پسرعموی

عاشقم!!!!اما دایی گفته بود نه آقا کار اینا با خواهرزاده

من تموم شده دیر رسیدین!گاهی به بابام میگم:بابا شما

که اینقدبرای خواستگارا کلاس میذاری اگه دختری مث من

نداشتی چیکار میکردی؟نه واقعا چیکارمیکردی؟

 

حدود یه ماه پیش یه کتاب میخواستم که هادی بیچاره همه جا دنبالش گشت پیدا نشده بود!یه روز داشتم میرفتم سر جلسه امتحان دیدم هادی سر کوچس!محل ندادم رفتم ماشین سوار شم اونقد بوق زد دیدم داره آبروریزی میشه نشستم عقب!مث همیشه لبام تا کام حرف نزدم!اون هی سلام خوبی چطوری من انگار نه انگار!اخه نیس همه حواسشون تو ماشینای دیکگه به منه میترسم بشناسنم!خلاصه گفتم جلوی فلان کتابفروشی نگهداره!تا خواست بره پیاده شه گفتم نه خودم میخوام برم تا پیاده شدم دیدم اونم پیاده شد!اما با نگام حالیش کردم خفت میکنم اگه بیای!خلاصه اینور خیابون نداشت رفتم اونور خیابون!هادی تا دید دارم میرم اونر خیابون از ماشین پیاده شد محلش نکردم!اما تو اون فاصله رفتن تااونورخیابون 3تا ماشین رد شد هر3تا هم مزاحمم شدن!یکیشون که از سمت راست میومد همونجا وایساد تا من از فروشگاه بیام یکی هم پشتش پارک کرد!تا اومدم بیرون هردو چراغو بوق!هادی داشت میومد اینور که من تو همون خیابون دوییدم سمت ماشین گفتم بیخیال شو!راه بیفت!هادی هم که از بس تو تعقیباش دیده مردم چقد نگاام میکنن دیگه براش عادی شده!خلاصه منو برد بهم شام بده،من نمیدونم چرا مغزم هنگ کرد یهویی گفتم نمیخوام خداحافظ!بدبخت هادی شوکه شد!رفتم اونطرف خیابون هنوز نرسیدعه بودم یه پسره که سرش تو ماشینش پایین بودو کنارخیابون پارک کمرد افتاد دنبالم!حالا منم دارنم تو تاریکی مطلق راه میرم اونجام خلوت بود فقط دو تا دختر سوسول داشتن میومدن گفتم چه خوب!الان این پسره میفته دنبال اونا من راحت میشم!اما نرفت که نرفت!هادی هم یه ضرب بهم زنگ میزد اما من جواب نمیدادم!یه دفعه پسره ماشینو گذاشت اومد سمت من،که من سریع رفتم ته پیاده رو،اونم بازرفت تو ماشین سوار شدو باز اومد دنبالم!توهمون موقع بود که هادی اومد گفت سوارشو!محل نکردم!گفت:خجالت بکش!پسره افتاده دنبالت سوارشو!منم بهم برخورد گفتم فکرنکنه من خوشم میاد کسی دنبالم بیاد،سوارشدم!تا خواستم سوارشم اون پسره جلوی ماشینشو چسبوند به سپر عقبی ماشین هادی!اما هادی از ترس اینکه من دوباره قاط نزنم زود گازشو گرفت! تو مسیر دوبار از یه خیابون رد شدیم هر دو بارم هادی داشت دو نفرو زیر میگرفت!گفتم چته!چه خبره!میگه به جنهم بذا بمیرن،منم بمیرم راحت شم!وقتی آدم دیوونه کسیه بهش نرسه مرگ براش بهتره!منم تیکه انداختم که:تو که اینقد مایه داری چراافسرده ای!گفت آدم وقتی به معشوقش نرسه تموم پولای دنیا بی ارزشه!بعد رفتیم برام یه ساندویچ توپ خرید اما من نمیخوردم!یهو ماشینو نگه داشت،گفت تا نخوری نمیرم!گفتم باشه برو حالا!گفت نه تا نخوری نمیرم!اگه نخوری مال خودمو هم میندازم دور!منم به زور یه گاز زدم تا راه افتاد!سر جلسه امتحانات یه مراقب داشتیم عین حامد بهداد خیلی با شخصیت و با کلاس بود!اولین بار که اومد سر جلسه دیدم همچین زل زده به من !من خودمو یکم جمع و جور کردم!راستش من از تقلب متنفرم!معتقدم آدمایی که تقلب میکنن خیلی بیشخصیتنو مث انگل به دیگران وابستن و درواقع ازشون دارن گدایی میکنن!اما گفتم بالاخره مراقبه دیگه اگه گیر بده آش نخورده و دهن سوخته!یهو دیدم جلوی پام زانو زد!منو میگی،نگاه کردم دیدم خودکارم افتاده برداشت بهم داد!برام عجیب بود که پسر به اون مغروری بخواد همچین کاری کنه!تو امتحانهای بعدیم هربار منومیدید بهم سلام میکرد وقتیم مراقب بود به من که میرسید پیشموایمیستاد و هربار که سرم آروم میاوردم بالا میدیدم داره نگام میکنه اونقد پیشم میموند تا صداش نمیکردن نمیرفت!

یه روز بارونی هم اومد دنبالم منو رسوند دانشگاه نمیدونم چرا حوصلشو نداشتم،اما اون رفت برام خوراکی خرید که گشنگیم برطرف شه!هرچی از دهنم درومد بهش گفتم!اوضاع اونقد بد شد که هادی تو خیابون به اون شلوغی پارک کرد زد زیر گریه!میگفت خدایا من خیلی بدبختم!جالبه ناراحتیش از دعواهای من نبود از نرسیدن به من بود!اونقد ازش بدم میومد اون روز که هرچی اصرار کرد نذاشتم برسونتم خونه اما به زور منو5تا آژانس برد تا بالاخره یه راننده مورد پسندش شد و 1500تومان هم کرایه اضافه به راننده داده بود که منو دقیقا در خونه پیاده کنه!

یه روز دیگه هم داشتم از دانشگاه میومدم غافل ازین که

هادی توی یه بانکی داره منو میپاد!تارفتم سمت تاکسیا

دیدم جلوی پام ترمزکرد!من سوارنشدمورفتم

اونورخیابون ! خیلیم گشنم بود چون من بدم میاد وقتی

تنهام بیرون چیزی بخورم از صبحانه هم متنفرم!هادی برام

یه ساندویچ توپ خریده بود اما هرچی زنگ میزد جواب

نمیدادم،همون موقع هم 7نفر مزاحمم شده بودن منم

سرم پایین بود یهو میدیدم هر دفعه یکیشون جلوم سبز

میشه مجبور میشدم یه لحظه سرمو بیارم بالا تا

ازکنارشون رد شم!البته2نفرشون با ماشین بودن!

همینجوری داشتم میرفتم که انگار خدا دعامو مستجابش

کرد،یهورسیدم به یه ساختمون که سمت چپش یه

فروشگاه بود،سمت راست پارکینگ داشت بعد راه پله بود

میخورد به بالا!جالب اینجاس که این راه پله اصلا از بیرون

دید نداشت!چون نزدیک ظهر بود ساختمون خلوت بود من

سریع رفتم بالا تا مزاحما گمم کنن!بعد چندبار بالاخره به

زنگ هادی جواب دادم برای اینکه از شر مزاحما خلاص شم

آدرس جایی که بودمو گفتم!هادی سریع اومد به زور

ساندویچمو بهم داد دوغمو باز کرد بهم داد خوردم!هرچقد

اصرار کرد منو برسونه گفتم نه تو دوستت همراته!اگه منو

بشناسه خیلی بد میشه!گفت برات آژانس میگیرم گفتم

نه!حالا دوستشم هی فرتو فرت فرتو فرت زنگ میزد!بهش

گفتم من دارم میرم تا رفتم بیرون دیدم اون2تا ماشین

منتظرن!یکیشون پیاده شد دنبالم اومد،منم سریع همونجا

دربست گرفتم اومدم خونه!تو راه هادی100بار بهم زنگ

میزد مشکلی پیش نیومده!منم اصلا نفهمیدم که هادی

خان داره منو تعقیب می کنه ها!مامان تو یه مجلسی

شرکت میکنه هر ساله که مختص خانم هاست و آدمهای

سرشناسی اونجا میان!منم دعوتم اما فقط یه بارم اونم تو

خیلی سال پیش رفتم اخه همش زل میزنن به آدم!

یکیشون برگشته به مامانم گفته،شما واقعا چطوری پسر

فلانی رو (منظورش پسرعموم بود) رد کردین!مگه الان

پسر به این خوبی پیدا میشه!چطوری میرفتین اونجا

میخوردین میخوابیدین اون پسره بدبختو دق مرگ میکردین

تازه نازم میکردین!شما نمیخواین به همچین آدمایی دختر

بدین به کی میخواین بدین!پدرش 100بار جلوی ما که

غریبه ایم سفره انداخته واسه شما که دیگه جونشو میده!

بعدم گفته بودن خوب درسته دختر شمام خیلی خوشگلو

با شخصیته اما الن پسر خوب پیدا نمیشه!جالبه که هرکی

قصه منو پسر عموم میشنوه میگه همچین عشقی تو این

دوره زمونه بعیده!

خونه عموم اینا که بودم،پسرعموم آلبوم عکسارو آورد

دیدن نامرد کلی عکس از من داره!حسابی بهم برخورد ،نگو تو گردشهای خونوادگی که میرفتیم اینکه میدید من

تحویلش نمیگیرم،ازم یواشکی عکس میگرفت که تو

تنهاییاش نگاه کنه!منم حالشوگرفتم همرو برداشتم!بعد یه

صندوقچه آورد که توش پر از کادوهایی بود که برای من

خریده بودو من ازش نگرفته بودم!بعد یه پلاستیک بزرگ

درآورد که پر از قرص بود!گفت خدا لعنتت نکنه همه اینارو

بخاطر تو میخوردما!منم 2بسته قرص دیازپام برای یادگاری

برداشتم!اینطوری بود که یه موبایل گرون قیمت،یه چاقوی

ضامن دار خوش دست،کلی جا سوئیچی خوشگل

مشگل،مداد نوکی با انواع نوک رو بهم داد!

گوشیرو که گرفتم داشتم باهاش کار میکردم یهو دیدم پسرعموم اومد ازمن گرفت!مات شدم!اخه همچین رفتاری

ازش تا الان ندیده بودم!پریدم ازش بگیرم یهو دیدم اشکاش

تا بالای لبش اومده چشماش قرمزه،برگشتم بهش گفتم

چیه چشات میسوزه؟گفت:نه تواون گوشیودیدی حواست

به اونه،فکرکردم داره تورو از من میگیره،برای همین بهش

حساس شدم اصلا ازین گوشی متنفرم!بهش گفتم من که

همینجوری هم تحویلت نمیگیرم!گفت درسته اما حواستبه

اون بود قبلا حداقل یه فحشی میدادی ناز میکردی اما

الان دلم آتیش گرفت که حواست به اونه!ازون موقع تاحالا

دشمن خونی اون گوشی شده !

هادی ولنتاین بهم زنگ زده بود که برم باهاش بیرون اما

من نرفتم  پسرعمومم برای ولنتاین هم برام سکه خرید با

یه عالمه شکلات و یه خرس قرمز   پشمالووووووووووووووووووو!

 

             وقتی دلم میگیره تو یه آواز میشی

            هوس سفر کنم تو خود پرواز میشی

           وقتی غم دارم میشی رنگ صدای نی لبک

          دستمون تو دست همدیگه باشه جاز میش

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢٩ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ توسط Afsoongar نظرات () |

وقتی دیدم قضیه ازدواج منو پسرعموم داره

جدی میشه و انگاری خواست خداس که حتما

زنش بشم با خودم گفتم به بقیه عاشقام یه

جوری بگم دارم ازدواج میکنم ببینم عکس

العملشون چیه!جمعه چندهفته قبل که سعید

تماس گرفت اصلا اعصابشو نداشتم داشتم

برنامه7رو میدیدم دیگه گوشیو برنداشتم اما سعید ول کن نبود،منم گوشیو برداشتم گفتم

دیگه زنگ نزن اما دست بردار نبود!دقیقا از

ساعت11و35تا3و16دقیقه شب سعید اونشب

بهم زنگ زد!!!رفتم تو اتاقم گوشیو برداشتم

گفتم نمیخوام باهات حرف بزنم من ازدواج

کردم،شوخی گرفت گفت:اما من میخوام باهات

حرف بزنم!گفتم من وقتی ازدواج کردم

نمیتونم با کس دیگه حرف بزنم!گفت اما من

میخوام منم گفتم من نمیخوام!اونم همش میگفت اما من میخوام منم میگفتم خواسته تو اصلا برای من مهم نیست!یه دفعه برگشت گفت:خیلی عوض شدی!گفتم خب،بهت گفتم که ازدواج کردم!یهو مثل اینکه تازه فهمیده باشه موضوع چیه از شوخی درومدو گفت:افسونگر!با من شوخی نکن!میدونی چون دوست دارم چیزی بهت نمیگم!شوخیتو تمومش کن!گفتم من شوخی نمیکنم!گفت:قسم بخور ببینم منم قسم خوردم که دارم ازدواج میکنم!سعید وارفت!منم دیدم داغون شده گوشیو قطع کردم تا3وخورده ای هم زنگ زدو پیام داد اما اصلا جوابشو ندادم!دوباره شبهای بعد زنگ زد التماس میکرد جوابشو بدم میگفت میخوام بیام خواستگاریت،جام نذار!اما من جوابی ندادم تا الان!

نفر بعدی امید بود که بهم زنگ زد اولین بار که بعد چندبار زنگ زدن گوشیو برداشتم فقط صدامو گوش میکردو حرف نمیزد منم قطع کردم،پیام داد( الهی قربون صدای قشنگت برم که آدمو دیوونه میکنه خیلی دلم برات تنگ شده بود!)من خیلی بهم برخورد!باز زنگ زد اما جواب نمیدادم گفت خیلی بی معرفتی من خیلی دوست دارم اما تو حتی جواب منو نمیدی دختر!گفت بیا باز مثل قبل با من باش!گفتم نمیتونم!گفت:اخه چرا؟گفتم:شما پسرا اخه چرااینطوری این؟تو جز بیمحلی و اذیت ازمن چی یادته که بازم میخوای بامن باشی؟بهم گفت:عشق همینه دیگه،من واقعا میخوامت!وقتی نیستی انگار هیچکسو ندارم!گفت:ازوقتی رفتی نمازخوندنو ترک کردم!کمکم کن باز شروع کنم!گفتم نمازی که بخاطرمن باشه بی ارزشه!بخاطر خدا نمازتو شروع کن!گفت تو باید باشی بعد!منم دیدم چرت میگه جواب ندادم!فهمید حوصلشوندارم گفت دارم فیلم گیس بریده رو میبینم دیدیش؟باز جواب ندادم اونم همش زنگ میزد و پیام میداد!اما من جواب ندادم!الانم هر موقع وقت میکنه بهم زنگ میزنه و پیام میده قراره برای ادامه تحصیل بره ترکیه منم میخواست ببره که وقتی اومدن خواستگاریم بابام گفت نه!من دخترمو جای دور شوهر نمیدم!رفتن منم کنسل شد!

 

نفر بعدی جواد بود!جواد وقتی16سالش بود عاشق من شد!تک پسر از یه خونواده خیلی ثروتمندو در عین حال با کلاس و مذهبی که خونواده معروفی بودن!جواد منو ندیده بود اما عاشقم بود!بعد چندروز اونقد شیفتم شده بود که صبح ها قبل رفتن به مدرسه بهم پیام میداد حتی گوشیشو باخودش مدرسه هم میبرد!همین که از مدرسه تعطیل میشد بهم زنگ میزد کلی قربون صدقم میرفت!جواد اولین تجربه دوستی جدی من با یه پسر بود!من اون موقع ها دشمن سزسخت پسرها بودم برای همین بلاهایی نبود که من سر اون بیچاره نیارم!یادمه یه بار چون رشتش برق بود رفته بود لوسرهای خونشونو نصب کنه،من همونجا وقتی بالای نردبون بود باهاش دعوا گرفتمو دیگه جوابشو ندادم اونم بی هیچ علتی فقط گفتم باهات قهرم دیگه نمیخوامت اونم اینقد هول کرد از حرف من ازون بالا افتاده بود پایین دستش آسیب دیده بود،یادمه چون زیاد بهم زنگ میزدو ساعتهای زیادی باهام حرف میزد میگفت:ببین چیکار کردی الان یه دستم که خسته میشه نمیتونم گوشیو تو اون یکی دستم بگیرم گلم!خلاصه اینکه هر ساعت بهش میگفتم باهاش قهرم!اون بیچارا از دست من ارامش نداشت!هرروز اعصابشو خورد میکردم!باینکه بایددرسشو میخوند اما هرشب تا2و30یا3باهام بیدار بود! یعنی فکرکنین یه دانش اموز فقط4ساعت بخوابه!!!بعد یه مدتی فکرکنم عید6سال پیش بود که بهش گفتم دارم ازدواج میکنم فراموشم کنه!باورش نمیشد،میگفت دروغه!بعد اون از خونه فرار کرد!پسرخالش که درجریان عشق اون بود با من تماس گرفت گفت:جواد درمورد اینکه کجا میره به تو چیزی نگفته!گفتم فقط گفت اگه برم میرم خونه مادرجونم!خلاصه پسرعموش همه شهرهایی که فکر میکرد رفت گشت تا تو یه خونه پر از پسر پیداش کرد که بااونا دوست شده بود و اونجا زندگی میکرد!حتی گوشیشم نبرده بود که بشه باهاش تماس گرفت!وقتی پسرخالش پیداش کرد گوشیشو بهش داد،جوادم با من حرف زد،هیچ وقت اون بغض سنگینیو که توش گلوش بود وقتی بامن حرف میزدفراموش نمیکنم!بالاخره بغضش ترکیدو گفت دوستت دارم من بدون تو نمیتونم زندگی کنم!یادمه دخترعموم اینا هم پیشم بودن و فرض کنین من با چه بدبختی ای داشتم بارقیب داداشش حرف میزدم که اونا نفهمنو شر نشه!از جواد خواستم برگرده خونه گفت اگه باهام باشی برمیگردم!گفتم:حالا تو برو تا بعد!گفت میام به امید اینکه با من باشی!خلاصه اومد اما من باز آدم نشدمو برای همیشه ترکش کردم!اونم خودکشی کردواما چون خونوادش حسابی مراقبش بودن به موقع نجاتش دادن اما قرصایی که خورده بود،رو تارهای صوتیش تاثیر گذاشته بود و دکترا گفته بودن تا چندسال نمیتونه حرف بزنه براهمین خونوادش بردنش فیلیپین پیش خالش درمان شد اومد!اون زمان بود که آدرس و اسم منو از روی شمارم پیدا کردوبهم زنگ زدو گفت خانم فلانی؟اون زمان خیلی برام وحشتناک بود که پسری چیزی ازمن بدونه واسه همین تا حالا نشده یه پسری به جز اسمم اونم با1000جور خواهش کردن ازمن، یزی ازم بدونن چون میترسم برای پدرم که شخصیت بسیار معروفی داره بد بشه همچنین برای خودم اما از شانسم حتی پسرایی که با1000بدبختی آدرسمو از شمارم گیر میارن هیچ مزاحمتی برام ایجاد نمیکنن!همه پسرایی که از جواد به بعد باهام بودن همین که اسممو میدونن براشون کافیه خداروشکر میکنن!مث بقیه پسرها نیستن که تاادرس خونه و هفت پشت طرفوندونن باهاش رفیق نمیشن!خلاصه من جوادو ترک کردم اما اون هرگز فراموشم نکرده و بعد اینهمه سال،هنوز بهم زنگ میزنه و پیام میده و تو تماساش همیشه بهم میگه:تو نابودم کردی،من مگه برات چی کم گذاشته بودم،زندگیمو ازم گرفتی،بازیم دادی،تو منو جادو کردی من بچه بودم،من الان داغونم،من الان مث یه مرده میمونم،چرا؟فقط بخاطر اینکه صادقانه و عاشقانه میپرستیدمت؟چرا زندگیمو نابود کردی؟تواولین عشق من بودی چرا اینکارو باهام کردی!بعد یه حرفایی میزنه که من به این سنگدلی دلم خون میشه!این دفعه آخری که زنگ زده بود گفت:بیا از اول شروع کنیم! گفتم نمیتونم خداحافظ دیگه هم باهاش حرف نزدم تاالان!

نفر بعدی بنیامین بود که بهش گفتم درم عروسی میکنم البته نه بااین شدت فقط حرفشو وسط کشیدم چون مطمئن بودم اگه یکم بگم خودکشیش حتمیه!بهش گفتم من با1000نفر بودم به دردت نمیخورم برو!گفت تو هرچی باشی برایس من یه فرشته پاکو مهربونی!از همون اولش بهت گفتم که من بی تو میمیرم پس نمیتونم! خلاصه هر کاری کردم که خودشو نکشه نشد!بهش گفتم اگه عاشقمی نمیر گفت اتفاقا چون عاشقتم اگه بهت نرسم میمیرم!منم عصبی شدم دیگه جوابشو ندادم تاالانم خبری ازش ندارم!فکرکن من و بنیامینی که هر2دقیقه یه بار بهم پیام میدیم خبر همو نداشته باشیم البته من خوشحالم چون دیگه میخوام به فکر زندگی خودم باشم!

نفر بعدی و عمق فاجعه این ماجرا هادی بود!هادی شنبه همون هفته که تو پست(ازهمه رنگ)نوشتم از طریق اون یکی عموم اومده بود خواستگاریم!اما وقتی شنیده بود کار من و پسرعموم تموم شدس روانی شد!زنگ میزد بهم منم جواب نمیدادم!حدودای ساعت11شب بودکه دیدم تو کوچمون صدای بوق مشکوک

 میاد از همون مدلا که هادی وقتایی که میخواد بره خونه میاد سر خیابونمون برام میزنه!داشتم از ترس میمردم که نکنه همه بفهمن همون موقع جوابشو دادم گفتم چرا دیوونه بازی در میاری!گفت نباید دیوون شم نزدیک6ساله میخوامت ازم گرفتنت!چرا بامن اینکارو کردی!گفتم برو فردا حرف میزنیم!همون موقع شب شارژش تموم شد رفت بازم خرید باهام حرف زد همش گریه میکرد میگفتم هادی من که همش اذیتت میکردم دیگه چی میگی!میگف داغونم کردی افسونگر!بیچاره شدم!بازم شارژش تموم شد،رفت خرید تا خونه حرف زدیم منم همش سعی داشتم ارومش کنم!وقتی گریش میگرفت دلم نمیخواست بشنوم واسه همین گفتم منم دارم میرم بخوابم فردا حرف میزنیم!اونم شارژش تموم شدودیگه رفت!ساعت3بود دیدم داره با خط ثابتش زنگ میزنه منم جواب ندادم!صبح اول وقت زنگ زده بود ،شرکت نرفته بود،اومده بود سر کوچمون التماسم میکرد بیا بیرون ببینمت!منم میگفتم نمیتونم!باز گریه کرد و التماسم میکرد بیا ببینمت!راست میگن خدا تو دلهای شکستس چون تو تموم این سالهایی که دختر این خونم محاله رفته باشم خرید!اما اون روز مامانم گفت افسونی میری مغازه یکم خرید کنی!اول گفتم نه مامانمم گفت باشه نمیخواد اما یه دفعه آماده شدمو رفتم!رسیدم سر خیابون هادی سمت چپ کنار حصار باغ یه خونه بزرگ پارک کرده بود منم خودمو زدم به ندیدن چون همیشه سر خیابون پارک میکرد!رفتم مغازه کلی خوراکی گرفتم یهو هادی زنگ زد رسیدم بهش دیدم داره چشماشو میماله منو نگاه میکنه!ماشینو روشن کرد دنبالم اومد منم چون برای اولین بار تو عمرم ابروهامو برداشته بودم خجالت میکشیدم نگاش کنم!اما بعدها فهمیدم که اون متوجه تغییر قیافم شده و بهم گفت چقد عوض شدی!خداکه قبلا همه وقتشوبرای تو گذاشته بود الان دیگه خدای زیبایی شدی!چجراخدااینقدتورو دوست داره!الان اگه بیای تو خیابون هیچکی نمیشناستت چون فوق العاده تر شدی!خلاصه من بهش گفتم شوهر کنم نمیتونم باتو باشم!گفت باشه اما فقط با من حرف بزن!درسته داری ازدواج میکنی اما برای من با همون دختر زیباومعصوم فرقی نداری!بامن حرف بزن!هرکاری بخوای برات میکنم هر چی بخوای برات میخرم اما تنهام نذار من بیتو داغون میشم!الانم هرساعت بهم زنگ میزنه که البته بی جوابه!گفت:اگه باهام حرف بزنی تا اروم شم کاریت ندارم اما اگه صداتونشنوم میزنه به سرم!بعدم رفته بود بخاطرشکست عشقیش بلوزمشکی پوشیده بود که دوستاش بهش گفته بودن هنوز محرم نیومده تو مشکی پوشیدی!اونم ماجرای شکست عشقیشو برای همه تعریف کرده!ماوعموموبابابزرگم ایناوجالبترازهمه هادی اینا تو شمال زمینهای زیادی همراه مغازه داریم که به هادی اینا نزدیکه!هادی که همه جا جار زده منو میخواد و شکست خورده الان اونجا همه قضیه رو میدونن!من همیشه این تو ذهنم یه سوال بوده که چرا ازوقتی که آفریده شدم تاالان هرکاری که مربوط به من بوده خبرش عین بمب همه جا میپیچیده!من هنوز باپسرعموم ازدواج نکرده بودم خبرش تو کل منطقمون تو کل شهری که زمینامون اونجاست پیچیده بود!بابام اینا میگن تموم آدما حتی اونایی که خود من که افسونگر باشم فکر میکردم هرگز منو ندیدن یا طرف اصلا لاله حتی نماینده اینجا که دوست خونوادگی ماست با اون همه مشغله که فرد خیلی معروفیه خیلی از شماها هم میشناسینش برام پیغام تبریک فرستاده بود یه ساعت خوشگلم داده که زدمش به دیواراتاقم، حتی مغازه دارااز بس که تو،تو چشمی با اینکه

 ماهی یه بارم بیرون نمیای اما هرکدوم5یا6بار بهم تبریک میگن!بابای منم ادم تو چشمیه تو تموم این سالها که من به طرز عجیبی مورد توجه مردم غریب و آشنا بودم بابام به روی خودش نمیاورد اما چندوقت قبل داشتیم تو ماشین میرفتیم که 3تا دختره با آرایشهای فجیع تو خیابون همچین به خودشون مینازیدن انگار ملکه زیبایین تا چشمشون به من افتاد مات شدن شروع کردن نگاه کردن به من و خدا وکیلی انگار وارفتن!بابای من با دیدن این صحنه گفت:اینا اینقد به خودشون میمالن بهد اونوقت تورو میبینن،کپ میکنن!من تو همه این سالهاحواسم به جذابیت زیادی که تو بین همه ادمهاداری بود اما چیزی نمیگفتم!از هادی غافل نشیم میگفتم که هادی چون آمار همه کلاسهای من داشت از بس که منو تعقیب کرده بود،روز بعد از ساعت10تا2جلوی خیلبونمون منتظر من بود اما من کلاس نرفتم!روز بعدهم همینکاروکرد اما به طرز تابلویی اومد جلوی پام ترمز کرد باراننده ای که میخواستم سوار شم گفت برو دادش ایشون با منن!یه جوریم عصبانی گفت که یارو ترسید!منم دیدم داره آبروم میره سریع عقب ماشینش نشستم!من تو تموم این سالها که با هادیم تاحالا نشده باهاش خوش رفتار باشم یا حتی بهش سلام کنم !وقتی نشستم گفت سلام خوبی!منم گفتم راتو برو!همش از آینه نگام میکردو میزد توسرش!گفتم:دیوونه!چرااینجوری میکنی!آبرومونو بردی!گفت:ازدست دادن تو خاک بر سری نداره!وااااای من چجوری این غمو تحمل کنم!بعد یهو ضبطو روشن کرد!گفتم دیوونه محرمه!گفت من به هیچی اعتقاد ندارم گفتم خجالت نمیکشی!خدا تو این سن اینهمه مال و ثروت بهت داده سلامتی داده پاکی داده بعد تو این حرفو میزنی!گفت حاضربودم تموم پولهام خاکستر میشد اما تو برام میموندی!من ساکت شدم اونم نم نم اشک میریخت و عشقولانه میشد منم برای اینکه عذابش بدم هی میگفتم شوهرم شوهرم!اونم گفت تو هرکاری بکنی هرچقد عذابم بدی عاشقتم!من هرگز ولت نمیکنم مطمئن باش هرجا بری دنبالتم هرچی بخوای برات میخرم ازدواج هم نمیکنم تا روزی که شوهرت بمیره و من به آرزوم برسمو بهت برسم!گفتم شاید من زودتر مردم!گفت:تو؟عمرا!تو ازونایی که100سالتم بشه بازم جوونو شادابی!از امروز دعا میکنم شوهرت بمیره!گفتم دعا کن من بمیرم همه راحت شن!گفت:تو هرگز نمیمیری!اون دعاهایی که من هرساعت برای تو میکنم تو هیچیت نمیشه!گفت دعا میکنم تو1000سال زنده باشی اما شوهرت1000ثانیه هم زنده نباشه!میگفت شوهرت همه مارو بدبخت کرد!الان زندگی برای من مفهومی نداره!پول چیه؟خونه و ماشین و زمین و ویلا و شرکت چیه؟بعدم از کیفش ٣تاریمل درآورد بهم داد گفت امروز برات خریدم !توروخداقبول کن!تنها امیدم تو زندگی همینه که به بهونه ریمل چند لحظه ببینمت!ریملی که من استفاده میکنم فقط یه نمایندگی تو ایران داره اونم تو شرق تهرانه برای من سخته که ازین جا پاشم برم اونجا ریمل بخرم برای همین هادی همیشه برام بسته ای میخره!هرچیم میگم من دارم شوهر میکنم آدرسشو بده که دیگه وظیفه شوهرمه بخره میگه نه خودم باید بخرم!بعدشم منو برد ناهار داد که من از ترس نرفتم تو رستورانو رفتیم تو ماشین غذا خوردیم منم هوس قورمه سبزی کرده بودم  خیلی جاها رفتیم نداشتن تا یه جارو پیدا کردیم که داشتن هادی برای خودشم قورمه سبزی سفارش داد که من باجیغ بنفشی که سرش کشیدم گفت غلط کردم الان میرم میگم عوض کنه مال منو!خلاصه واسه خودش کوبیده گرفت برای منم کوبیده و قورمه سبزی!بعد کلاسم اومد دنبلام رفتیم ساندویچ جوجه خوردم هادی هم میخواست بخوره که نذاشتم اون برای خودش پیتزا خرید اما نخورد و داد به من گفت بخور گفتم نه سیرم گفت من نمیخورم ببر خونه بخور به زور داد بهم منم آوردم خونه اما نخوردم موند تو یخچال فرداش ریختم دور!روز بعدم اومد دنبالم بازم همون حرهاو کم محلی های من و عشقولانه شدنهای هادی!یه چیزیم گفت که برق سه فاز از سرم پرید!گفت دارم میرم پیش یه فالبین که فالمو ببینه 150هزارتومن میگیره آدم خیلی خوبیه منم مسخرش کردم گفتم خجالت بکش اینا شیادن حتما خواست خدا نبوده بهم برسیم این اداها چیه زشته!اونقد مسخرش کردم که ساکت شد بازم رفتیم بهم ناهار بده من بازم قورمه سبزی میخواستم اما هیچ جا نداشتن!هادی با ماشین منو همه رستورانهای شهر برد اما همه قیمه داشتن نه قورمه!دقیقا2ساعتو10دقیقه همه رستورانهارو گشتیم آخریشم رفتیم یه هتل اما اونجام تموم کرده بود به هادی گفتم دیگه نمیخواد بریم کباب بخوریم!گفت اخه من دق میکنم تو یه چیز بخوای برات نخرم!گفتم بابا پاهات داغون شد از بس پیاده شدی رفتی اومدی نمیخواد!بیا کلاسم داره دیر میشه!رفتیم یهوبه ذهنم رسید چرا کنسرو قورمه سبزی نخورم!اخه من هرچی بخوام باید برام فراهم باشه نباشه دیوونه میشم اصلا!هادی رفت غذاخرید کنسرو هم خرید خوردیم منو رسوند!بعدکلاسم اومد دنبالم باز گفت چی میخوری که من توپیدم بهش گفتم چرا هزار بار میپرسی خوب اگه بخوام چیز دیگه بخورم میگم دیگه!رفت ساندویچ خرید ازمنم اجازه گرفت که میذاری ساندویچ بخورم قول میدم مدلش باتو فرق کنه اخه من دوس ندارم ازمن تقلید کنه!رفت خرید آورد به من گفت بیا بشین جلو!اما من نرفتم خیلی ناراحت شد،منم از ماشینش پیاده شدم رفتم که واسه خودم برم خونه!هادی کپ کرده بود که من چرا ازماشینش پیاده شدم!من تو فضای سبز وسط خیابون راه میرفتمو به بوقهاو تماسهاش توجهی نمیکردم!رفتم اون سمت خیابون سوار ماشین بشم که چندتاماشین درجا مزاحمم شدن!هادی با عصبانیت اومد بیاد طرف ما که من دووییدم سمت ماشین هادی که دعوا نشه!بهش گفتم هادی ولش بیا بریم!اونم دید من از خر شیطون پیاده شدم اومد تو ماشین!حالا من ساندویچمو نمیخوردم اونم ساندویچش کنارش بود همش میگف بخور،بخور!من نمیخوردم یه دفعه وسط اتوبان ترمز زد یه گوشه،گفت میگم بخور،بخدا اگه نخوری ساندویچ خودمومیندازم دور!منم دلم سوخت گفتم میخورم گفت الان!اونقداصرار کرد تا یکم خوردم!بعدم عشقولانه شدو چندتاازدوستاش وچندتاازرییسای شرکتهاو تو دبی و کیش بهش زنگ زدن همش میگفت گرفتارم!هادی به همه اونایی که بهش زنگ میزدن ماجرای شکست عشقیشو میگفت حتی به رئیسای شرکتها!!!!!روز بعدم من تو دانشگاه برای درس زبان لکچر داشتم که اونقد عالی ارائه شد که 10دقیقه مونده بود به پایان کلاس و یه گروه دیگه مونده بودن اما استاد ول کن من نبود!بچه ها هم اونقد تو چهره من زل زده بودن که داشتم از خجالت آب میشدم!خلاصه هادی اومد دنبالم!قرار بود شام برم خونه اخه پسرعموم قرار بود بیاد خونمون،یه دفعه دیدم هادی کنار یه رستوران خیلی شیک که یه خرگوش عروسکی هم جلوش بود نگه داشت!گفتم نه هادی بریم!گفت:حداقل بزار برات سیب زمینی بخرم!رفت اومد دیدم پیتزاوسیب زمینی و مرغ سوخاری خریده من فقط تونستم سیب زمینیو بخورم بقیه رو دادم هادی!اونقد ناراحت شد که نخوردم گفت من برای تو خریدم!منو رسوند خونه همیشه موقع خداحافظی مث مرده ها میمونه این هادی!اومدم خونه دیدم پسرعموم بامامانم نشسته داره درمورد اینکه چطوری عاشق من شده حرف میزنه!یه سلام سرد دادمو رفتم تو اتاقم اینقد خوابم میومد که سرم داشت میترکید!اومدم برم قرص بخورم که پسرعموم با یه گل واقعا خوشگل با عطر خیلی فوق العاده جلوی مامانم اینا بهم گل و تقدیم کرد روی گلم نوشته بود گل برای گل!

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢٢ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ توسط Afsoongar نظرات () |

ازوقتی که یادم میاد هرسال موقع عید قربان، عموم مارو دعوت میکنه به باغ بزرگی که داره و خونه خیلی بزرگیم تو باغش ساخته که پراز دارودرخته!٢تاگوسفند هم قربونی میکنه که یکیشو بین نیازمندا یا همسایه ها پخش میکنه یکیشم کباب میکنه که مهمونا بخورن!البته ما چون جزئ نورچشمیا هستیم هم میخوریم هم میبریم! اما من از گوشت گوسفند بدم میاد فقط کبابشومیخورم اونم چون همه خونواده عموم اینا از بس که میریم باغ جمع میشیمو کباب میخوریم دیگه یه پا استاد شدن!صبح از خواب پاشدیم راه افتادیم سمت باغ عمو اینا وقتی رسیدیم پسرعموم در باغو برامون بازکرد من ازخجالت سرمو انداخته بودم پایین باگوشیم ور میرفتم یهو دیدم مامانم داره بلند میخنده گفتم چیه گفت اخه نیگا!داره درو باز میکنه اول وایساده تورو نگاه میکنه!منم آروم خندیدم اخه دیگه پسرعموم قراره همسرم بشه چون تیر خلاصشو به همه زدو گفته من اگه دختر شاه پریونم بهم بدن ازدواج نمیکنم افسونگرم اگه پسر شاه و رئیس جمهور خواستگاریش بیاد من نمیذارم ازدواج کنن پس بهتره همه راضی شن و ما باهم ازدواج کنیم منم دیدم راست میگه من اگه ازدواج هم بکنم این نمیذاره با آرامش زندگی کنم،میزنه به سرش میکشتمون،این بهم ثابت شده که یه عاشق وقتی معشوقشو از دست بده دیگه هیچی حالیش نیس برای همین منم کوتاه اومدم البته هنوز اذیتش میکنم اما اون فعلادلش خوشه که من زنش میشم!خلاصه رفتیم تو که همه به استقبالمون الومدنو زن پسرعمو بزرگم بیش ازحد تحویلم گرفت که برام جالب بود،دخترشم که کلاس پنجمه منو خیلی دوست داره همیشه وقتی چیزی میپوشم با همون سن وسال کلی ازم تعریف میکنه یا بهم میگه دختر خوشبختی هستی هعمیشه هم یهو میبینی من جایی نشستم میاد یهو بوسم میکنه!خلاصه رفتیم بالا دیدیم مث همیشه تو ایوون با صفای خونه همه وسائلبا مخلفات زیاد آمادس فقط ما باید یه زحمت بکشیمو بخوریم!!!من رفتم تو اتاق که لباسمو عوض کنم که دخترخاله های دخترعموم اینا هم جلوی دراتاق بودن بزرگه کوچیکرو یکم هل داد که من رد شم ،وقتی هم که داشتم از اتاق بیرون میرفتم بدون اینکه چیزی به زبون بیارم همین کهد بزرگتره حس کرد من ممکنه بخوام از در برم بیرون بازم هلش داد که برو کنار البته این حرکات از رو احترام زیاد بود!من رفتم اونور خونه که اونجام یه ایوون بزرگ داره دیدم پسرعمو کوچیکم که دانشجوی حقوقه و بسیار باشخصیت که البته رتبه٣رقمی آورده اونم با توجه به اینکه بقیه بچه ها ازدواج کردن و پسرعموی عاشق هم که وقتی نیس این ور دست بابابش کمک میکنه بااینهمه٣رقمی آورد که من چون از آدمهای تحصیلکرده خیلی خوشم میاد و البته زرنگ برای همین تنها پسری که تو فامیل گاهی باهاش کل کل میکنم همین پسرعمومه که سنشم از من کمتره برای همین مث داداشمه وحتی راهنماییش میکنم!خلاصه دیدم داره درس میخونه منو که دید دست ورداشت گفت امتحان دارم باید بخونم گفتم الان؟گفت اخه خیلی زیاده رو منم یه جور دیگه حساب میکنن برای همین باید خوب بخونم!یه نکته جالب هم بگم که دختر عموی من که خواهر همین هم میشه اونم دانشجوی حقوقه وهمسن همین پسرعمومه که اونم٣رقمی آوردوجالبتر اینکه هر٢تاشون تو یه کلاسن که توجه استاداهم به این قضیه جلب میشه!خلاصه داشتیم حرف میزدیم که من گفتم نکنه تو دانشگاه عاشق دخترای بد بشی!آخه من خیلی دیدم ازین دخترای هرزه که بخاطر شوهر به پسرای پاکو سر به زیر گیر میدن و زبون میریزن تا مخشونو بزنن من چون پسرعموم واقعا پسر مثبتیه اصلا دلم نمیخواد همچین بلایی سزش بیاد!گفت نه بابا دختر چیه!گفتم:با دخترای کلاستون حرف میزنی؟گفت:آره!گفتم چی؟؟؟؟گفت:نترس سوال درسی میپرسن!گفتم آره دیگه از همین جاهاشروع میشه!حالادارم برات!خلاصه باهم حرف میزدیم اونم گاهی برای اینکه اذیتم کنه میگفت الان میزی بهش میگی!من میدونستم منظورش به پسرعمومه اما به روی خودم نمیاوردم میگفتم کیومیگی!بعد یه جاهایی منم عادت کرده بودم میگفتم میرم میگم بیاد بکشتتا!میگفت:نه نگو من خودم خودمو میکشم امانذار اون بفهمه!بین حرف زدنمون اومدن واسه نهار صدامون کردن ماهم رفتیم همه چی حاضر بود فقط باید میخوردیم!پسرعموی عاشقم اینقد دیگه به ما میزسید همه خندشون گرفته بود!اون با تعارف خونواده ها نزدیک من نشست اما من محلش نکردم(خدایی گاهی خیلی بهش بی احترامی میکنما!) پسرعموم تو این10سال هروقت میرفتیم خونشون جای دیگه غذا میخورد،چون ذهنش به شدت درگیر من بود اگه میومد سرسفره خیلی تابلو میشد اما اینبارکه خیالش یکم جمع بود دیگه اومد نشست!من یه سیخ کبابمو خورده بودم 2تا سیخ دیگه مونده بود که من دیگه اشتهانداشتم کبابامم یکم سرد شده بود!خونواده اونا عادت دارن سر سفره بارها میپرسن اگه کسی میخواد غذاشو گرم کنه میبرن براش گرم میکنن!پسرعموم که حین غذاخوردن همش حواسش بمن بودو گاهی که بقیه میدیدن خندشون میگرفت آروم بهم گفت:میخوای برات گرمش کنم؟من گفتم:نه نمیخواد!مامانم که کنارم نشسته بود گفت:بذابرات گرمش کنه دیگه!خلاصه کبابامو دادم برد برام گرم کرد آورد اما من باز نتونستم بخورم حالا زن عموم3تا سیخ دیگه واسمون فرستاده بود!خلاصه غذاروخوردیمو پسرعموم سریع شروع کرد به جمع کردن سفره که دیگه دخترا بیکار نشسته بودن!اینقد تمیزوسریع این سفره و جمع میکرد که همه مات شده بودیم!همه میخندیدن میگفتن خوش به حالت تو دیگه راحتی!همه کاراتو برات میکنه دیگه!آخرای جمع کردن سفره بودکه پسرعمو وسطیم که هیکل ورزشکاری داره و ازدواجم کرده اومد تو!این پسرعموم خیلی مغروره بااین حال تنهاکسی که تو خاندان ما رگ خواب اینو داره منم،اونقد که بهش فحشم بدم فقط میخنده!اومد تو بهش گفتم یکم کار کن یاد بگیری!اونم خم شد با یه سرعت باورنکردنی سفرهو جمع میکرد،همه چیو رو هم رو هم میذاشت!گفتم اینجوری که همه میتونن قشنگ جمع کن دیگه!اما خداییش خوب جمع کرد مجبورش کردم خودش سینی ظرفارو ببره تو آشپزخونه!تو همین حین چشمم به بطری بزرگ آب معدنی که پیش مامانم بود افتاد حس کردم تشنمه اما چون سفره وجمع کرده بودن لیوان نبود منم یهو گفتم:آآآآآآآآآآب!ابجیم گفت الان برات میارم همین که رسید جلوی در یهو دیدم پسرعمو کوچیکم که باهاش کل کل میکردم برام یه بطری و یه لیوان آورد!اونجا فهمیدم که پسرعموی عاشقم تواین مدت همش حواسش بمن بوده الان که شنیده من تشنمه چون روش نشده جلوی بابام اینا خوذش برام آب بیاره داده که داداشش بیاره!ابجیم تااین صحنرو دید گفت خدا شانس بده!بعد ناهاررفتم تو حیاط که دستمو بشورم دیدم پسرعموم اومده دنبالم بهش گفتم کنار حوض مایع دستشویی نیس گفت باشه الان میارم!رفت آورد اول ریخت رو دست من که دستمو بشورم بعد دست خودشو شست!تو نگو تو این مدت زن پسرعمو بزرگم با دختر عموم از پشت دارن به ما نگاه میکنن که مثلا عشقولانه داریم درمیکنیم!من داشتم دستمو آب میکشیدم که چون نمیخواستم خم شم به پسرعموم گفتم این دوش کوچیکی که به شیر وصله و بکنه!اونم در عرض سیم ثانیه کندش بااینکار اون2نفر خندیدن همینجا بودکه من فهمیدم اونا دارن به ما نگاه میکنن!تابرگشتم دیدمشون خجالت کشیدم اما پسرعموم رفت پیششونوبه شوخی گفت: برین برین چیه خنده داره!بعدش من رفتم تو باغ روی یه تنه درخت نشستم.پسرعمومم اومد پیشم شروع کرد حرفهای عاشقانه زدن!من تو حال خودم بودمو اصلا جوابشو نمیدادم!یهو گفت تو زندگیمونم همیشه همینطوری ساکت میمونی؟گفتم:آره همینه که هست!نمیخوای برو با کس دیگه باش!گفت:نه عزیزم اما من دوست دارم باهات حرف بزنم!منم گفتم اما من حالم ازت بهم میخوره!تو همین لحظه مامان اومد گفت چیه باز افسونگر داره باهات دعوا میکنه!گفت نه چیزی نیس من نوکرشم(پسرعموم دائم میگه من نوکرتم)!برگشتم یه نگاه بد به پسرعموم کردم گفت ببخشید،غلط کردم!(اصلا فکرشونمیکردم پسرعموم جلوی مامانم اینقدخودشوکوچیک کنه و این حرفاروبزنه!)مامانم نشست پیشمون!یهو برگشتم به پسرعموم گفتم:یکی از خاطرات خوبی که با من داشتیو تعریف کن!دیدم ساکته!برگشتم که با چشام حالشو جا بیارم که گفت:من مگه خاطره خوشم دارم!هرچی بود عذابوبدبختی بود!اما بازم به اینکه عاشقتم افتخار میکنم!گفت:من الات2ماهه دارم معنی زندگیومیفهمم! من تواین4سال اخیر اصلا خونه نمیومدم!بیخانمان بودم!یه سری لباسامو پشت ماشین گذاشته بودم شبها یا دفترم میخوابیدم یا کلبه جنگلی یا باغ!هیچ انگیزه ای برای زندگی نداشتم فقط با خودم عهدکرده بودم که به دستت بیارم و الا بمیرم!میگفت خییییلی سختی کشیدم!تو همین لحظه ها من یهو گفتم میخوام برم بیرون باغ قدم بزنم ببینم چه خبره!یه دفعه پسرعموم نفسش بند اومد گفت تورو خدا نرو!من راه افتادم مامانمم هرچی صدام کرد بیخیال بودم که زن پسرعموم اومد گفت منم میام!پسرعموم گفت نه خودم باهاش میرم من گفتم اگه بیای بدبلایی سرت میارما!اونم رفت شوهرشو صدابزنه که4تایی باهم بریم شوهرش اومد گفت اخه تو حامله ای میخوای کجا بری!گفت نه میخوام با افسون برم قدم بزنم!خلاصه4تایی یکم باهم شوخی کردیمو خندیدیم که منو زن پسرعموم راه افتادیم بریم که پسرعموی عاشقم دل تو دلش نبود اما من چون گفته بودم نباید بیای همون جا وایساده بود!یهو رفت به بونه میوه برامون میوه بیاره که ما رو نگه داره که نریم که ما راه افتادیم!زن پسرعموم هی به شوهرش میگف بیا که بالاخره شوهرش اومد و ما به در باغ رسیده بودیم که پسرعموم تا مارو دید باهمون میوه ها دوویید اومد ازونجا رو به داداشت داد میزد چقد باج گرفتی که راضی بشی برن!اونم گفت:هنوز هیچی ندادن قبول کردم باهاشون برم!خلاصه من برای اینکه پسرعموم باهامون نیاد سریع از دررفتم بیرون به دورو برم نگاه کردم که کسی نباشه چون میدونستم اگه پسرعموم ببینه شر میشه!نگاه کردم دیدم لای درختا یه ماشین پارک شده اما آدماش تو دیدم نبودن!کلی وایسادم ببینم راه میفته یا نه که دیدم نه راه نمیفته من راه افتادم برم که یهو ماشینه پشت سرم راه افتاد!!! باورم نمیشد این اتفاق وحشتناک بیفته!پسرعموم اینا هم تا جلوی دررسیده بودن اگه میدیدن اون ماشینه حتی از کنارم رد شه یه نگاهم بندازه شر میشد!واسه همین من گیج شدم یه جیغ کوچولو کشیدم رفتم پیش تو اونام دنبالم اومدن الکی سرشونو با بلند حرف زدن گرم کردم که ماشینه رد بشه!ماشینه رفت منو زن پسرعموم بعد چنددقیقه رفتیم قدم زدیم که2تا پسرعمومم پشت سرمون میومدن!بادی گاردمون بودن!داشتیم قدم میزدیم که دیدم ماشینه داره برمیگرده بهونه خستگیوگرفتموبرگشتیم خونه!تو باغ اون یکی پسرعموم اونقد مسخره بازی دراورد که کلی خندیدیم بعدم آهنگ گذاشتیم که یکم باهاش مسخره بازی درآورد!یهو تصمیم گرفتیم بریم بستنی بخوریم!گفتیم با ماشین کی بریم!ماشین پسرعموی عاشق نزدیک ما پارک بود اما ماشین اون یکی پسرعموم ته باغ بود!منم به شوخی گفتم:اگه با ماشین ما بریم پولشو باید تو حساب کنی یا برعکس!اون یکی پسرعموم گفت قبوله!تو همین لحظه2باره مامانمو زن عموم اومدن بیرون!اینم بگم پسرعموم یه باتوم داشت که از پشت ماشین آورده بود که افتاد دست من !من همون موقع داشتم با باتوم پسرعموی عاشقمو میزدم که تا مامانم اومد به مامانم به شوخی گفت زن عمو نگا چه جوری منو میزنه منم انگار نه انگار بازم بیشتر میزدم!خلاصه بقیه به احترام بزرگترا همونجا نشستنو مشغول حرف زدن شدن که دیدم پسرعمو کوچیکم که اسمش امیره اومد رفت سمت ماشین پسرعموی عاشقم!یهو همه جا ساکت شد فقط دیدم امیر میگه هنو هیچی نشده!برگشتم ببینم منظورش چیه دیدم دخترعموموبقیه دارن به امیر اشاره میزنن که نرو ممکنه افسونی ناراحت بشه!منم بلند شدم گفتم:به من چه مگه ماشین منه!خلاصه حرف زدیم تا نزدیکای غروب شد،اون پسرعموم که گفتم برامون مسخره بازی درآورد رفته بود حموم بس که ورجه وورجه کرده بود،پسرعموی عاشقم بهم گفت:افسونگرجون پاشو بریم بیرون بهت بستنی بدم!منم گفتم بذا داداشت بیاد بعد! گفت:ناراحت نشی اما من میخوام فقط با تو باشم!اما برای اینکه میترسید بابام ناراحت بشه رفت به ابجی خودشو ابجی من که همسنن گفت بیایی با هم بریم بیرون!تو همین حین امیر اومد گفت منم میام!این بچه اینقد نازنازویه که به باباش هرچی بخواد میگه اما عموم بااون دبدبه کبکبش هیچی بهش نمیگه تنها کسی که جلوی لوسبازیاش وایمیسته منم!گفتم حق نداری بیا اگه بیای من نمیام!پسرعموم تااینو شنید سوار ماشین شد گفت:بچه ها بشینین تا امیر نیومده!دخترعموم سریع رفت در باغو باز کرد که یهو صدای قهقهه زن عموم اومد!زن عموم که دیده بود پسرعموم بعد سالها به مراد دلش رسیده از خوشحالی داشت قهقهه میزد پسرعمومم قهقهه و بوق زد!تا ماشین از در درومد پسرعموم جلوی ابجیامون تا میتونست قربون صدقه من میرفت!میگفت:جان!عزیزم!اصلا باورم نمیشه تو کنارمی!قربون خشکلیات برم!الهی برای صورت ماهت بمیرم!الهی برای صورتت بمیرم که توی روسری مث ماه میمونه!بعدم گفت افسون من برای حجاب تو میمیرم!خلاصه2،3دقیقه بعد اینقد عشقولی شده بودکه آبجیم ایناگفتن توروخدامارو برسون به یه بیمارستان ما داریم بالا میاریم اخه بس که پسرعموم عاشقانه حرف میزدوگاهی داد میزد میگفت خدایا یعنی این افسونگره کنارمن نشسته الهی فداش بشم الهی براش بمیرم اون2تااون پشت به شیوه سحرناز تو شبهای برره هوووووع میکردن واسه همسنم به شوخی میگفتن بریم بیمارستان!پسرعمومم مث اینکه یکی از مسئولین استان به دعوت این روز تعطیل قرار شده بود بیاد اون یکی باغ عموم اینا،واسه همین زنگ زد به سرایدار اونجا که همه چیرودوباره تاکید کنه!اونا یکم با تاخیر گوشیو برداشتن که پسرعموم با پسرشون یکم تند صحبت کرد گفت کجابودی که من بعدش کلی دعواش کردم گفتم زشته داد نزن گفت منو نبین مث موم تو دستهای تو ام،به اینا وقتی لازم باشه باید دستور داد تاکارشونودرست انجام بدن!رفتیم تو شهر،2تابستنی فروشیه خیلی عالی اونورا بود،امامن بستنی یکیرو بیشتر دوست داشتم ولی پسرعموم چون این یکی تو مسیرمون بود بدون اینکه بدونه من اونجارو میخوام گفت بچه ها دارم میرم شما چی میخواین!من ساکت بودم بیچاره3بار پرسید یهو گقت افسونگر جون باتو ام!برگشتم گفتم:با منی!فکردم داری از بچه ها میپرسی!دخترعموم گفت دلت خوشه ما که براش مهم نیستیم اون چشاش الان کسیو جز تو نمیبینه!منم گفتم من بستنی اینجارو دوست ندارم گفت افسونگر اخه من باصاحب اونجا خوب نیستم گفتم پس خودم میرم!اینوکه گفتم گفت نوکرتم خودم میرم!ابجیم گفت خداشانس بده عجب جذبه ای که همه خندیدیم پسرعموم گفت چیکارکنم دیگه عشقمه خب!منم اول برای آبجیم اینا سفارش دادم بعد خودم!من طالبی میخواستم!دخترعمومم که به گفته خودش بااینکه ازمن کوچیکتره و مغروره اما نمیتونه خودشو نگه داره و همیشه بهم میگه تو الگوی منی!اونم بستنی لیوانی خواست!پسرعموم اومد دیدم لیوانی که داره برا من میاره رنگ قرمز فوق العاده قشنگیه! خواستم بگم چه لیوان قشنگی که دیدم شربت-بستنیه!گفتم برای من چرااینو خریدی گفت:شرمنده گلم طالبی نداشت منم برات توت فرنگی گرفتم گفتم قرمزه دوس داری!برای خودشم بستنی خریده بود منم دادم بستنیشو ابجیم نگه داره.داشتیم میخوردیم که دلم یهو براش سوخت دیدم بستنیش داره آب میشه چون میخواس مارو ببره یه جای باحال که بستنی بخوریم منم دیدم گناه داره با قاشق یکم بستنیو برداشتم گذاشتم تو دهنش!اینقققققققققققد هیجان زده شده بود که داد زد:وااااااااای خدا!این چی بود!بستنی بهشتی بود!چندباردیگم دادم که گفت بسه خسته میشی مال خودتو بخور قربون دستات برم من!حالا ابجیم اینا اون پشت هی میگن:هوووووووع!خلاصه رسیدیم بام شهر که ازونجا تموم شهرومیشد دید!اون اومد پایین به مام گفت بیایین اما چون سرد بود هیچکدوم نرفتیم اونم برگشت با خنده گفت فقط میخواستین منو ضایع کنین!کنار پنجره من وایساده بود بستنیشو میخورد وقربون صدقم میرفت منم تکیه داده بودم به صندلیو گهگاهی نگاش میکرم اونم میگفت:جان!چیه گلم!تو که منو کشتی بااون نگات قربون برم!منم سکوت کرده بودمو ابجیم اینا بازم میخندیدن!بستنیشو که خورد گفت اجازه میدی بیام سوار شم؟من جواب ندادم4بارکه پرسید سر پنجمین بار گفتم بیا اونم گفت قربونت برم من!داشتیم میومدیم که چون قرار بود بریم عقدکنون پسرخالم مامانم زنگ زد که بابا گفته دیگه نیاین خونه ما همونجا میایم دنبالتون(ماهرسال شام هم تو باغ میمونیم اما امسال بخاطر عقدکنون پسرخالم حال همه حسابی گرفته شده بود!)پسرعموم گفت چشم تو راه گفت:نمیشه افسونگر جون بمونه شماها برین!آبجیم به شوخی گفت:خدابده شانس!من اینقد جون کندم تورو به عشقت رسوندم اونوقت به من نمیگی بمون! پسرعمومم خندید و بااشاره کردن به ابجیامون گفت: من شما2نفرو به عنوان یه پله استفاده کردم که به هدفم برسمو برای افسونگر بستنی بگیرم!من اول از همه اولویت زندگیم افسونه بقیه آدمها و چیزها زیر سایه افسونن واگه اون بخواد یه چیز به بقیه میماسه!ابجیم گفت:تو دیگه اصلا بدجور عاشقی بابا!اونم گفت:اما ابجی راست میگی اگه خواستی تو هم بمون خودم بعدا میبرمتون!ابجیمم گفت:مرسی بایدبریم عروسی!یهویی تو مسیر راه پسرعموم حواسش نبودرسیدیم به مانع منم چون داشتیم میرسیدیم کمربنماشینوبازکرده بودم که یهو پسزعموم چون احتمال داد ممکنه من بارسیدن به مانع چندمیلیمتر بیام جلووممکنه اذیت بشم دستشو گرفت جلوی من گفت:واااااای خدا!ببخش عزیزم اصلا حواسم نبود1بااین صحنه عشقولی آبجیم اینا دیگه کف کرده بودن که پسرعموم چقده عشقولیه!یه جا هم قششششششنگ مارو با یه ماشین دیگه شاخ به شاخ کرد که اگه من داد نمیزدم جوونمرگ شده بودیم!!اما پسره رانندهه آشنا درومد و کلی هم عذرخواهی کردورفت!توراه همه ملت به ماشین ما نگاه میکردن!پسرعموم میگفت: من از بس این مسیرارو تنها اومدم باماشین خالی مردم که منو میشناسن دارن شاخ درمیارن که همچین گل نازی تو ماشینمه!پیش مامان اینا که رسیدیم پسرعموم گفت خودم میام درو برات باز میکنم!مامان اینا جلو تر از ماشین ما بودن!درو باز کرد همه ملت نگاه میکردن که این پسره دیگه جقد زنشو دوست داره!رسیدیم پیش مامان ایناکه حرف عروسیمون شدو پسرعمومو آبجیش گفتن توروخدا یه وقت معلوم کنین بیام جشن بگیریم ما مردیم دیگه!مامانمم گفت باشه بهتومن خبر میدیم!همین اصرار اونا کلی بهم برخورد که من با حالت قهر رفتم طرف ماشین که پسرعموم تو همون خیابون اومد دنبالم گفت غلط کردم!غلط کردم!من برگشتم نگاش کردم بازم گفت:غلط کردم! دیگه مامانمو بیخیال شده بود!خلاصه خداحافظی کردیم تو راه فهمیدم عینکمو تو ماشین جا گذاشتم البته من عینکی نیستم اما دادم برام یه عینک درست کردن که وقتایی که کسی زیاد میره تو عمق چشمام برای اینکه حال طرفو بگیرم میزنم تا طرف خالش گرفته شه1خلاصه زنگ زدمو پسرعموم گفت آره زیر صندلیه خودم برات میارمش!که همون بهانه ای شد تا پسرعموم یه روز دیگه پاشه بیاد خونه ما که اونم ماجراداره که بعدا میگم!

پ.ن:پسرعموم به این دلیل با اون صاحب بستنی فروشیه بد بود که13بدر ما بعدازظهررفته بودیم بستنی بخوریم منودخترعموم رفتیم بستنی بگیریم اینقد شلوغ بود!واویلا!من یه گوشه وایساده بودم چون همینجوریش داشتن منو میخوردن میرفتم تو جمع دیگه هیچی!یهو دختر عموم به پسره گفت:من خیلی وقته که اینجا وایسادم بستنی مارو بده دیگه!اونم گفت باشه اما میبینین که شلوغه!دفعه بعد که رفتیم خونه عموم اینا من که عاشق بستنیای اونجا شده بودم با ناز به بابام گفتم که بستنی میخوام بعدم خودم رفتم بخرم که پسره برگشت بهم گفت...!اگه گفتین چی گفت؟؟؟؟....

گفت:شما همون نیستین که13بدر از بستنی فروشی ما ناراضی بودین!!!!!!!!!!!!منم گفتن نه!گفت من مطمئنم!گفتم:ببخشیدا من اونروز پشت سز شما بودم چجوری شما منو دیدین دیگم نذاشتم ادامه حرفشو بگه اما عجییییییییییب مات شده بودم که این چجوری تو اون شلوغی منی که پشت سرش بودمو دیده تازه تو یادشم مونده!من چند دفعه دیگم رفت اونجا پسره بازم میپرسید شما همون نیستین که....!که من بالاخره به مامانم اینا این موضوعو گفتم اینم به گوش پسرعموم رسیده بود برای همین میگفت من بااین پسره خوب نیستم!

پ.ن2:عید همگی با نمیدونم چند هفته تاخیر مباللللللللللللللللللللللک! 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۸ساعت ٤:٢٦ ‎ق.ظ توسط Afsoongar نظرات () |

من6روز در هفته میرم دانشگاه برای همین زمان ندارم همیشه بیام بنویسم!

جمعه پیش عموم اینا دعوتمون کردن رفتیم خونشون وازونجایی که عموم به دست ودلبازی معروفه و سفرش همیشه پهنه برای همه تا رسیدیم اونجا دیدیم عمه اینامن اونجان البته بیخبر اومده بودن و ازاونجایی که خونواده ما و عموم عین یه خونواده ایم ،با اینکه برای همه فامیلامون احترام فوق العاده ای قائلیم،اما حال همه کمی گرفته شده بود!مخصوصاپسرعموم که حسابی تو لک بود!وقتی داشتیم میرفتیم اونجا تو ماشین که بودم بنیامین کلی بهم زنگ زد اما من نتونستم جواب بدم!خونه عموم اینا هم که بودیم پسرعموم اینقد دیگه به من و خونوادم تعارف کرده بود دیگه ضایع شده بود!من اون شب یه کلمه هم باهاش صحبت نکردم فقط وقتی تو اتاق پشت میز نشسته بودم داشتم برای شاگردام سوال طرح میکردم(اخه من یه معلم کوچولو ام،چون درسهای دبیرستانم خوب یادمه همه چی هم تدریس میکنم)همون موقع بنیامین دوباره بهم زنگ زد منم چون در اتاق بسته بود جواب دادم اما از شانس بد تا بنیامین داشت میگفت کجایی منم داشتم مرض میریختم که یهو پسرعموم اومد تو اتاق،من خودمو نباختمو باز حرف زدم البته به طوری که نفهمه پسره!پسرعموم هاج و واج نگام میکرد،اعصابشم از قبل قاطی بود برای همین اومد نزدیک شه تا صدای بنیامینو بشنوه که من گوشیو قطع کردمو باهاش دعوام شد!وقتی اومدیم خونه به مامانم اینا گفتم اگه یه بار دیگه حرف پسرعمومو بزنن خودشون میدونن!بابامم گفت من هرگز دخترمو مجبور به کاری نمیکنم،خودتم میدونی من10سال مخالفت کردم ولی این پسره ول کن نیس منم بررسی کردم دیدم پسرعموت همه چی تمومه،باتوجه به وضع جامعه و اینکه تو هر چقدم عاشق داشته باشی باز نمیشه به غریبه ها اعتماد کرد گفتم این خوبه!راستی اینم بگم که پسرعموم رفته بود مشهدو کلی سوغاتی برامون آورده بود که بعد همون دعوا باعشقولی زیاد بهم داد اما من نگرفتموگذاشتشون کنار میز و منم به خواهرم گفتم اگه میخوای بیارش!خلاصه تا2روز که یکشنبه باشه سوغاتیها تو اتاقم بودو من بازشون نکرده بودم حتی خوراکی هارو!بعد دعوام با پسرعموم، شنبه که من دانشگاه بودم پسرعموم به مامانم زنگ میزنه و ماجرای دعوامونومیگه!مامانمم گفت که افسون گفته هرگز باتو ازدواج نمیکنه!پسرعمومم گفته بود اگه دختر شاه پریونم به من بدن من ازدواج نمیکنم،گفته بود فقط افسون مال منه،ببخشید اما باهرکی ازدواج کنه همشونو به رگبار میبندم،اگه پسر شاهم براش بیاد نمیذارم باهاش عروسی بکنه پس بهتره هرچه زودتر ازدواجمون سر بگیره، افسون فقط باید زن من بشه!(مامان اینا تعجب کرده بودن اخه پسرعموم خیلی سر به زیره)خلاصه وقتی اومدم از دانشگاه خودمم کلاس داشتم،اون روز یه روسری سبز سرم کرده بودم وقتی وارد کلاس شدم بچه ها کلی ازینکه زیبا شدم ازم تعریف کردن منم خداییش خجالت کشیدم!1شنبه باز کلاس داشتم رفتم دانشگاه که یهو دیدم سیخ سیخ با یه لبخند، ساکت پیش دوستاشه اونا دارن حرف میزنن!ما دید هم نبودیم اما من از مدل موی خاصش شناختمش!اول تعجب کردم اخه فکرمیکردم درسشو تموم کرده اخه از بچه ها شنیده بودم درسش عالیه فکرمیکردم ترم پیش تموم کرده این ترم اگه اشتباه نکنم ترم7یا8میشه!خلاصه داشتم میرفتم سمت در ورودی اصلانم تو دیدش نبودم،نمیدونم چی شد که یهو با یه لبخند پهن و با چشمای سیاه و درشتش برگشت سمت منو به روم خندید!از حق نگذریم تنها پسریه که قیافش به نظر من کمی خاصه وچشمای درشت مشکیش با ابروهای کمونیش برام جذابه و نگاش جالبه برام اخه خیلی مغروره!خلاصه من بعد چند ثانیه سریع نگامو دزدیدم رفتم تو کلاس!استادمون یه خانم بود که این دومین باری بودکه سرکلاسش بودم و همیشه بین اونهمه دانشجوی آشنا فقط و فقط نگاهش به من بود اما من به عنوان یه همجنس کاملا درک میکردم که مثلا میخواست نشون بده حواسش به من نیست اما نمیتونس و تموم مدت به من نگاه میکرد(چیکار کنیم بالاخره استاده خانم بود خانمها هم که میدونین یه کم فقط یکم نسبت بهم حسادت...)!اتفاقا یه پسره پشت من نشسته بود که میتونست نیم رخ منو ببینه البته این کلاس ما نیمکت داشت و تک صندلی نبود!منم حسابی خودمو پوشونده بودم اخه هم سابقه مزاحمتهای اینجوری سر کلاس خیلی دارم یعنی نمیدونم پسره چی تو نیم رخ من میبینه که هی اذیت میکنه و یه اتفاق دیگه هم که سر کلاس همین خانم برام افتاده بود که یا الان یا بعد براتون میگم!خلاصه استاد داشت بهم نگاه میکردو درس میداد یهو پسر پشتیمو نگاه کردو خندید!همه کلاس برگشتن سمت پسره و خندیدن!من که فهمیدم قضیه چیه اصلا برنگشتم اما استاد باز داشت میخندید،منم کنجکاو شدم ببینم چیه برای همین سریع رومو برگردوندم طرف پسره دیدم با چشمای بااازو یه وری نشسته داره بهم نگاه میکنه بیچاره هول هم کرده بود!من از خجالت تا آخرکلاس دیگه سرمو بالا نبردم!بعدکلاس خیلی سریع از دانشگاه زدم بیرون و مسیر تا سر خیابون خلوت بود،گفتم:آخیششششش دیگه کسی نیست مزاحم شه فقط یه پسرداشت میومد که به قیافش میخورد با شخصیت باشه منم سرمو انداخته بودم پایین و داشتم راه میرفتم که شنیدم یکی میگه واااااای عجب چشمایی داری!!!!!منو میگی تعجب کردم که اون پسره به نظر مثبت بهم متلک انداخته باشه!اون روز چون یکم گلودرد داشتم گلوم همش خشک میشد واسه همین اون موقع روز رفتم یه سوپرمارکتی که صاحبش یه پسر خیلی جوون بود،اونطور که از بچه ها شنیده بودم پسره خیلی خشک و مغرور بود و اصلا به دختری رو نمیداد،من تا حالا باهاش برخورد نداشتم چون بدم میاد تنهایی بیرون چیزی بخورم،اما خیلی تشنم بودو تو مسیرم کسی نیود برا همین رفتم تو مغازش!فکرمیکردم الانه که با غرور باهام برخورد کنه منم قاطی کنم بعد بزنم فکشو داغون کنم اما به مولا علی چنان تحویلم گرفت که تعجب کردم حتی 2تا دختره تو مغازش بودن داشتن سره اینکه چی بخورن مشورت میکردن که بهشون گفت برین کنار این خانم میخواد خرید کنه یعنی وقتی لبخندشو دیدم شاخ دراوردم که این همونه که بچه ها میگفتم بداخلاقه!اومدم بیرون رسیدم به خیابون از بوق و چراغو دست و ابرو تکون دادنهای راننده های ماشینهایی که تو سرعت گیر میموندنو میخواستن هموجا سوارم کنن که بگذریم،من رسیدم اونور خیابون!برای اینکه آب معدنیمو با خودم نکشونم تصمیم گرفتم همشو بخورم واسه همین رفتم یه گوشه خوردمانداختمش تو سطل!اومدم منتظر ماشین وایسم که دیدم بچه ها زیادن،یهو یه تاکسی ون اومد،همشون سوار کرد اما من چون ازین ماشینا بدم میاد موندم تاکسی بگیرم!یهو دیدم یه خانمه با ماشین مدل بابلو عینک دودی چندمتری من وایساده!تو همین حال 2تا پسره هم اومدن پشت سرم نشستن تو پیاده رو حالا تیکه نپرون کی بپرون!داشتم از خجالت آب میشدم!خلاصه جامو عوض کردم که حداقل نشنوم چی میگن!نمیدونم اون خانومه چرا تکون نمیخورد،برامم عجیب بود که چطور با اونهمه تیپ و کلاس تو خیابون دانشگاه بی هدف نشسته!یه دفعه ماشینش روشن شد اومد سمت من!ازم سوال کرد خانم ببخشید خیابون...از کدوم وره!یهو توجهم به دستش جلب شد که صندلی جلورو نشون میداد مث اینکهبخوای بااشاره به یکی بفهمونی بیا بشین!خلاصه خودمو زدم به بیخیالیو گفتم:اینجاکه میخواین برین خیلی ازینجا دوره!گفت اگه میشه تا یه مسیریو بگین بقیشو از کس دیگه میپرسم!منم گفتم هی یه جوری برخوردمیکرد که انگار دوس داره بیشتر باهام حرف بزنه اینو بعد اینکه آدرسو دادم اما باز باهام حرف زد فهمیدم!خلاصه من خودمو جوری نشون دادم که داره تاکسی میادو من باید برم سوار شم!اما اون فقط یکم رفت جلوتر!بااین کارش به ذهنم رسید:وااااااای نکنه ازین زنا باشه که دختر خوشگلارو تور میکنن حالا میخواد منو قاطی کنه!تو همین فکرا بودم که دیدم داره بوق میزنه!خودمو زدم به بیخیالی!دیدم نه بابا،طرف بیخیال نمیشه داره دنده عقب میاد گفتم یاپیغمبر!این دیده محلش ندادم داره زیرم میکنه!خلباصه خودمو کشیدم کنار!گفت راستی!گفتم بله!گفت:راستی بینهااااااااایت زیبایی!وای منو میگی از خجالت آب شدم فقط گفتم مرسی و خندیدم!تازه به جای اینکه لذت ببرم مث بعضی دخترا که حتی بهشون بگن دماغت قشنگه غش میکنن از شادی،من نه تنها به خودم نبالیدم بلکه همش به این فکر میکردم که چرا بهم نگفت خوشگلی یا قشنگی،چرا گفت زیباییو کتابی حرف زد!!!!!!!اومد برم یکم خرید کنم که تا از تاکسی پیاده نشدم دیدم یکی دنبالمه!قیافش برام آشنا بود اما نمیدونستم کیه!منم اصلا حوصله مزاحمت نداشتم داشتم میرفتم سمت عابر پیاده که با نگاه خیره یه پسر جوون سرمو ازونی که بود پایین تر انداختمو پشت چراغ منتظر موندمو قاطی جمعیت شدم تااون مزاحم اولی منو گم کنه!از عابرپیاده رد شدم و ازشلوغی گذشتم دیدم صدای یکی میاد داره میگه منو یادت نمیاد!من همونم که چندوقت پیش اومده بودم دنبالت بهت گفتم شبیه مرجان محتشمی!!!تااینو گفت یادم اومد!پارسال تابستون داشتم میرفتم برای کلاس شمع سازیم وسیله بخرم که این دنبالم اومده بودوچون من از نظر خودم اصلا شبیه مرجان محتشم نیستم  مخصوصا لبهام چون لبهای من خیلی کوچولویه اما لبهای ایشون یه جور دیگس حتی مدل دندوناشون، اما من اصلا اونجوری نیستم برا همین این اظهار نظرش تو ذهمن مونده بود واسه همین یادم افتاد که کیه!همینجور پشتم میمودو حرف میزدو ازم میخواست وایسم تا حرف دلشو بگه!داشتیم میرسیدیم به یه جایی که بستنی و آب میوه میفروختن گفت بیا بریم یه چیز بخوریم اما من سریع رفتم اونور خیابون که یه دفعه افتاب زد تو چشممو همون لحظه دیدم همه ماشینا دارن برام بوق میزنن سردستشونم یه پسر فوق العاده خوشتیپ بود!با خودم فکر کردم حتما اون موقعی که نور زده به چشمام اینا دیدنو اینجوری به تکاپوافتادن!اخه بخشید اما من اززیبایی چشمام موقعی که نور بهش میفته خبر دارم(بخدا غرور نیست واقعیتومیگم!)!خلاصه رفتم تو پیاده رو اون پسره هم دنبالم!داشتم از خستگی میمردم اما میترسیدم بشینم رو نیمکت بیاد کنارم بشینه واسه همین ننشستم اما واقعا دیگه کم آورده بودم چون2روز پشت هم کلاس و هی ماشین سوارشو پیاده شو تو کلاسهای خودمم سر پا میمونم بیشتر،برای همین داغون بودم،واسه همین یکم نشستم،پسره هم تااینو دید گفت عزیزم بشین الان یه چیز میخرم با هم میخوریم!رفت همون آب میوه فروشیه البته اینم بگم قبلش هی ازم میپرسید چی دوست داری برات بخرم یا چه نوع بستنی یا آب میوه میخوری اما خب من هیچی نمیگفتم!یکم نشستم دیدم داره میاد منم از شلوغیه خیابون که داشت ازش میودم،استفاده کردمو رفتم تو پیاده روی اونور خیابون که اصلا منو نمیدید!من از دور میدیدمش که داره میره سمت پارک و وقتی رسید اونجا که من نشسته بودم دو تا ظرفی که دستش بودو گذاشت رو نیمکتو هی اطرافو نگاه میکرد!منم که داشتم از خیابون رد میشدم دیدم اون سمت خیابون یه پسره داشته از قبل منو میپاییده چون تا رومو برگردوندم سمت خیابون از ماشین پیاده شدوداشت میومد طرفم که من گفتم وای دیگه حوصله این یکیرو ندارم واسه همین سریع رفتم تو یه مغازه که اونجا بود تا خرید کنم که اون بره!تو همین فرصت زنگ زدم آموزشگاه که بگم من دیر میرسم کلاس اگه مشکلیه کلا نیام!خود استادمون که صاحب اونجا هم هست منظورم همون پسرس که گفتم از همه جریمه میگیره ازمن نمیگیره خلاصه کلی حال و احوال باهام کردوبعد گفت خوب کلاس ساعت 4شروع میشه شما4وربع میرسی دیگه اصلا مشکلی نیس تشریف بیارین!!!اما من به علت مزاحمتهای پی در پی رانندگان با شخصیت!!!!!دیر ماشین گیرم اومدو4ونیم رسیدم!وقتی استاد منو دید رفتارش خییییییلی برام جالب بود،وقتی داشتم تو راهرو راه میرفتم اون منو میدید واسه همین با خنده رضایت برگشت گفت آفرین خیلی خوب رسیدی آفرین!بعدم رو به بقیه گفت:بچه ها خانم...تو فلان منطقه بود زنگ زد گفت دیر میام الانم خودشو ازونجا رسونده اینجا،واقعا آفرین!بااین حرفش تمام خستگیهام از بین رفت!واقعا انرژی مثبت فوق العاده ای بود!

پ.ن:این عکسی که گذاشتم سیاه سفیده!یه عکس سیاه سفید دیدم خوشم اومد گفتم منم یه دونه سیاه سفید بذارم!

ادامه دارد(دینگ! دینگ! دینگ)

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢۳ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ توسط Afsoongar نظرات () |

این ماجرا مربوط به روز دخمله!

تازه از کلاس برگشته بودمو بالباس راحتی روتختم درازکشیده بودم که دیدم زنگ میزنن البته من خونه تنها بودم بابام رفته بود مشهد بقیه هم رفته بودن برای پروی لباس و خرید!از ایفون تصویری چیزی معلوم نبود رفتم از پنجره نگاه کردم!فکر میکنین کی بود؟

بله!پسرعموی بنده!

ایشون برای سورپرایزکردن من بی اینکه به کسی خبربدن و هماهنگ کنن بااینکه معلوم بود خودشم داره ازخجالت واسترس میمیره امااومد بالا درحالی که من تو اتاقم بودم بعد اینکه دروبازکردم سریع رفتم تواتاق تا لباس مناسب بپوشم.خلاصه اومد بالاوسلام کرد بعد من اومدم بیرون گفتم که کسی نیست بعددیدم تودستش دسته گلو یه پلاستیک خیلی خوشگله!بهم گفت روزت مبارک اما من خیلی خجالت کشیدم میخواست کادوموبهم بده که گفتم بذارروی مبل تا مامی اینابیان بعد!بهش گفتم من میرم تواتاقم تامامانم اینابیان بعدمیام پیشت ازم خواهش کرد که پیشش بمونم امامن رفتم.یهو یادم اومد ازش پذیرایی نکردم خلاصه واسش چایو میوه و کیک خونگی اوردم با خرما!امابیچاره اینقد استرس داشت که مامانم اینا اگه بیان چی میشه که هیچی نمیخورد همش میگفت افسونی یه زنگ بزن بگو که اینجام امامن باعصبانیت میگفتم تونمیخوادنگران اینچیزاباشی خلاصه منتم کردکه کنارش بشینم منم گفتم نه که یه دفعه دیدم اومد به سمت پام افتاد داد زدم گفتم چیکارمیکنی گفت خب عشق من دارم بپات میفتم گفتم چرا؟یعنی چی؟گفت خوب تو نازنازویی گفتم اینجوری ازت خواهش کنم پیشم بمونی خلاصه تا مامانم اینا بیان کلی نازموکشیدومنم کلی مرض ریختم(خیلی حال میده)!دیدم بازمیگه به مامانت خبر بده من اینجام من بااینکه اجازه نمیدم احدالناسی بره تواتاقم یا به وسایلم دست بزنه اما چون اعصاب نداشتم گفتم برو گوشیمو از اتاقم بیار رفت دید٢تاگوشی رو میزمه گفت کدوموبیارم نفسی؟گفتم اون٢سیمکارته رو!خلاصه منم به ابجیم پیام دادم که پسرعمو اینجاست!بعد که مامان اینا اومدن کلی تحویلش گرفتن اخه ازبس همه تعریف اینوکردن مامان میگه پسرخوبیه بعد میگه توخیلی اذیتش میکنی حداقل من تحویلش بگیرم بیچاره دلش خوش باشه!بعد کادومو بهم داد مامان اینا گفتن بازکن اما من اصلاخوشم نمیاد هدیه رو جلوی اونکه بهم داده بازکنه هرچی همه گفتن بازکن باز نکردم تااینکه مامان ایناگفتن برای شام حتمابمونه امااصلاقبول نمیکرد تامامان منو صدازدگفت بهش بگوکه حتمابمونه منم رفتم گفتم اونم گفت اخه نمیخوام مزاحم بشم گفتم بمون حالا مامان میگه گفت این یه دستوره؟گفتم آره گفت باشه حالاکه تو دستوردادی چشم!بعدم رفت وضوبگیره که نمازبخونه البته برانمازم ازمن اجازه گرفتا!!!منم رفتم تواتاق تا هدیمو بازکنم بس که مامان اینا اصرار کردن خلاصه دیدم همون ادکلنی که من عاشقشمو برام خریده گفتم برم ازش بپرسم ازکجامیدونسته من عاشق این ادکلنم اونم درحین وضوگرفتن!گفت به فروشنده گفتم بهترین و گرونترین ادکلنتونو بدین!فروشنده هم اینو پیشنهاد داده و به پسرعموم گفته این خیلی گرونه اگه دوست دارین یه ادکلن ارزونتر بخرین با یه چیز دیگه اما پسرعموم گفته نه هرچقد بشه همینو میبرم بعدم برام خریده دیگه!خلاصه من ازش تشکر کردمو اونم برام عشقولی شد گفتم عشقولی شدی وضوت درسته؟ اونم باهام شوخی کردوگفت عزیزم مبطلات وضو یه چیزای دیگس میخوای نام ببرم منم که میدونستم چیا وضورو باطل میکنه با خنده گفتم نه نه نمیخواد!راستش خیلی خوشم اومده بود از ادکلنش برا همین دیدم زشته اگه باز باهاش بد رفتاری کنم برای همین خندیدم باهاش!البته مامانمم کادومو دیدوبعدم که رفتم پیشش دیدم دارن تلفنی با باباییم حرف میزنن همونجا به بابام گفت که برام چیا خریده!بابامم میدونه من خیلی پسرعمومو اذیت میکنم برای همین اونا سعی میکنن یکم باهاش خوشبرخوردباشن و بابام چون ازپاکی پسرعموم مطمئنه بهش سخت نمیگیره!خلاصه شام مفصلی براش حاضر کردن مامانم اینا گفتن شما2تا برای خودتون بخورین من گفتم نه همه باهم بخوریم خلاصه تا اومدم بجنبم ابجیم بساط شامو تو اتاقم گذاشته بودم اما من گفتم من میرم بامامان اینا میخورم اما پسرعمو کلی نازمو کشیدکه با اون غذا بخورم منم با اصرار مامان اینا قبول کردم.سر غذا جای اینکه من به اون تعارف کنم اون بمن میرسید فقط یکبار من بهش گفتم بازم بخور دیگه اونم بااینکه سیر شده بود یکم خورد که حرف منو گوش کرده باشه!بعد شام من هردقیقه میرفتم پیش مامانم اینا تا اگه موندن تو اتاق کار بدیه بیایم بیرون اما مامانم گفت من به شما اعتماددارم!خلاصه همه شب به نازکردن منو ناتز کشیدن پسرعموگذشت وقتیم رفت خونه زنگ زد که رسیده بعدم گفت دلم برات خیلی تنگ شده!!!

2.چهارشنبه ی همون هفته ای که1شنبش هادیرودیده بودم بازم دیدمش!من دانشگاه بودم که دیدم هی زنگ میزنه خلاصه برداشتم دیدم میگه من میخوام ببینمت منم کمی ناز کردموگفتم ببینم چی میشه!نیم ساعت بعد باز زنگ زد گفت من ازشرکت میام بیرون میام دنبالت!خلاصه تاساعت5ناز کردم تا بالاخره گفتم بیاد دنبالم!باهم همون خیابونی که اولین بار منو دیده بودواومده بود دبالم قرار داشتیم!اما بین راه به من گفت تو نمیخواد اونهمه راه بیای خسته میشی (حالاانگار داشتم پیاده میومدم!!!)گفت سرهمون خیابون وایسا من میام پیشت!خلاصه من رسیدم دیدم هادی هنوز نرسیده البته تا موقع قرارمون خیلی مونده بود اما خوب من انتظارداشتم اون اونجاباشه!!!!خلاصه دائم باهام تماس میگرفت که کجام منم میگفتم فلانجا اونم میگفت وایسا الان میام البته اون شب بارون بود و ترافیکم تو روزهای بارونی بیشتره دیگه!اون خیابونی که قرارداشتیم خیابون شلوغی بود و هادی بعد اولین دیدارمون دیگه اونجا نرفته بود فقط گذری رد شده بود.چون شرکتش تو یه شهر دیگه بودو محل زندگیشم تو یه شهر دیگه بعد تعطیلیه شرکتشم که یه راست میاد شهر ما واسه همین کاری نداشت به اون خیابونه بره!خلاصه از شانس بدش تو راه یکی ازدوستاشو میبینه سوارش میکنه ازش میپرسه که راه میانبر به اون خیابونه کجاست اون پسره هم یه راهی بهش نشون میده که هادی گموگور میشه و نمیتونه برسه سرقرار!حالا اخلاق منو که میدونست اگه دیر بیاد مادرشوبه عذاش میشونم همش زنگ میزد میگفت الان میام منم فقط فحش میدادم فقط!خلاصه هادی اززمین و زمان پرسیده بود این خیابونه کجاس اما هرکی یه راهیرو بهش نشون داده بود تااینکه بعد1ساعت ماشینشو دیدم که داره ازش پیاده میشه که به من زنگ بزنه منم خودمو بهش نشون دادم که اومد جلوی پام اما من سوار نشدم چون خیلی عصبانی بودم اخرش پیاده شد دروباز کرد2بار ازم خواهش کرد که بشینموببخشمش منم چون بارون بود نشستم!اما نشستم من هماناوبه فحش گرفت هادی هم همان!کثافت،بیعرضه،خاک تو سرت،بدبخت،بیچاره...چیزایی بود که من یه سره میگفتم و هادی سکوت کامل کرده بود فقط وقتی میگفتم بدبخت میگفت آره من خیلی بدبختم!من چنان دادی میزدم که هادی مجبور میشد اون موقعهایی که توترافیکیم شیشه هارو بده بالا!حدود45دقیقه توخیابونامیچرخیدیموتمن به هادی فحش میدادم که یهو هادی گفت وای خدا من چقد بدبختم الهی بمیره اون دوستم که بهم گفت ازون میانبر بیام...ویه باره مث یه بچه شروع کرد به زار زدن!من اصلا انتظارنداشتم هادی اینجوری گریه کنه شوکه شدم اما زود خودمو جمع و جور کردم گفتم هادی یعنی چی چراگریه میکنی!اونموقع تو ترافیک بودیم هادی اصلا حالش خوش نبود واسه همین رفت تو قسمت ماشینایی که از جلو داشتن میومدن!نمیدونم معجزه شده بود که ماشینهای روبرویی هم کمال همکاریرو با هادی میکرن و الا حتما تصادف میکردیم!هادی رو هرجور بود آروم کردم گفت یادمه پشت تلفن گفتی گشنته بریم بهت شام بدم گفتم من نمیام یهو جلوی بهترین رستوران شهر نگه داشت من گفتم دیوونه شدی این دوست بابامه میخوای ماروباهم ببینه روانی؟رفتیم یه رستوران دیگه ترسیدم اونجا برم اخه شلوغ بودوباکلاس ترسیدم کسی از آشناهامون تواونجاباشن!رفتیم پیتزافروشی ای که قبلارفته بودیم من گفتم من ازپیتزای این خوشم نمیاد بالاخره میخواستم به هر بهانه ای شده بریم خونه!امااون گفت اول بریم برات آیس پک بخرم بعدبریم شام بخوریم!من بازم شروع کردم فحش دادن هادی باز گریش گرفت یهو دیدم داره راهو اشتباهی میره گفتم روانی منوچرااینجا آوردی گفت من اصلا نمیدونم کجام بعدم چندبار کوبیدم توسروپیشونیش!اماجالبه که کمترین بی احترامی ای به من نمیکرد!بعد گفت بریم بنزین بزنیم که من سر همین کلی غر زدم!بعد که اومد گفتم دیرم شده بریم خونه اماالتماسم کردبریم شام بیرون!خلاصه یهویادش افتاد که یه رستوران فوق العاده با کبابهای خیلی خوشمزه سراغ داره!گفت میریم اونجا منم همش بهونه میاوردم که دیره واسه همین از پمپ بنزین که درومدیم

خیلی خوشمزه سراغ داره!گفت میریم اونجا منم همش بهونه میاوردم که دیره واسه همین از پمپ بنزین که درومدیم خلاف کردومیدونودور نزد!فکرکنم بچه حسابی قاطی کرده بود!رفتیم برام آیس پک خرید اما من گفتم این آیس پکودوست ندارم گفت میخوای برگردیم بریم یکی دیگه برات بخرم گفتم نه گفت آخه من خیلی ناراحتم!گفتم نه دیگه خیلی دیرمیشه!خلاصه تو راه از هرکی میرسید آدرس رستورانو میپرسیدبااینکه خودش راهو فول بود میدونین چرا؟چون اینقد که میترسید من باز باهاش دعوابگیرم میپرسید که مبادا وضعیت روحی بدش باعث نشه راهو اشتباه بره!خلاصه مه اصلا نفهمیدم چطور داریم میریم اونجا چون همش میگفتم هادی دیره بیا برگردیم بریم میگفت نه باید بهت غذا بدم!خلاصه برای اینکه زودتر برسیم هادی خان اومد ورودممنوع بره که یه دفعه آقا پلیسه جلوی ما سبز شد هادیم گفت فدای سرت بذار جریمه کنه سرشو برد بیرون گفت باشه بنویس!اما پلیس نگهش داشتو مدارکشو خواست چون بارون بود رفتن زیر سقف سایه بونی که اونجا بود من همش میترسیدم که بیاد بگه این خانوه کیه!خلاصه پلیسه رفتوماهم رفتیم تو رستوران!حالا هادی اومده بامن عشقولی باشه میگه بیا عزیزم برگشتم میگم بروبابا!حوصلتو ندارم!رفتیم تو رستوران من جای هادیرو تعیین کردمکمترین بی احترامی ای به من نمیکرد!بعد گفت بریم بنزین بزنیم که من سر همین کلی غر زدم!بعد که اومد گفتم دیرم شده بریم خونه اماالتماسم کردبریم شام بیرون!خلاصه یهویادش افتاد که یه رستوران فوق العاده با کبابهای خیلی خوشمزه سراغ داره!گفت میریم اونجا منم همش بهونه میاوردم که دیره واسه همین از پمپ بنزین که درومدیم خلاف کردومیدونودور نزد!فکرکنم بچه حسابی قاطی کرده بود!رفتیم برام آیس پک خرید اما من گفتم این آیس پکودوست ندارم گفت میخوای برگردیم بریم یکی دیگه برات بخرم گفتم نه گفت آخه من خیلی ناراحتم!گفتم نه دیگه خیلی دیرمیشه!خلاصه تو راه از هرکی میرسید آدرس رستورانو میپرسیدبااینکه خودش راهو فول بود میدونین چرا؟چون اینقد که میترسید من باز باهاش دعوابگیرم میپرسید که مبادا وضعیت روحی بدش باعث نشه راهو اشتباه بره!خلاصه مه اصلا نفهمیدم چطور داریم میریم اونجا چون همش میگفتم هادی دیره بیا برگردیم بریم میگفت نه باید بهت غذا بدم!خلاصه برای اینکه زودتر برسیم هادی خان اومد ورودممنوع بره که یه دفعه آقا پلیسه جلوی ما سبز شد هادیم گفت فدای سرت بذار جریمه کنه سرشو برد بیرون گفت باشه بنویس!اما پلیس نگهش داشتو مدارکشو خواست چون بارون بود رفتن زیر سقف سایه بونی که اونجا بود من همش میترسیدم که بیاد بگه این خانوه کیه!خلاصه پلیسه رفتوماهم رفتیم تو رستوران!حالا هادی اومده بامن عشقولی باشه میگه بیا عزیزم برگشتم میگم بروبابا!حوصلتو ندارم!رفتیم تو رستوران من جای هادیرو تعیین کردم خودمم نشستم که یهو دیدم روبرومون یه آینه خیلی بزرگه که وقتی هادی رفته بود دستشوبشوره میشد خودموتوش ببینم اما وقتی نشست چون روبروم نشست دیگه نمیشد توش خودمو ببینم!منم تو تمتم مدتی که هادی باهام حرف میزد تاازدلم دربیاره که دیراومده داشتم ازتوآینه تلویزیون میدیدم!!!!که یهو هادی گفت خیلی خوشگلیتو تو آینه نگاه میکنیا!منم حسابی بهم برخورد گفتم باز چرندگفتی تو جلوموگرفتی من چطورخومومیتونم نگاه کنم بعدم این فضولیا به تو نیومده خلاصه اونم هیچی نگفت!بالاخره غذارو آوردن چند تا میز اونطرف تر یه پسر جوون با یه مرد تقریبا مسن نشسته بودن که سخت مشغول حرف زدن بودن که من یهو نگاه کردم دیدم حرفشون قطع شده پسره داره سمت من نگاه میکنه و برمیگرده هی نگاه میکنه برمیگرده!یعنی حال منو میتونیین متوجه شین که از ترس اینکه دعوا بشه کوفت شد غذا برام!خلاصه موقع غذاهرکاری من میکردم هادی هم همونکارو میکرد من دوغ میخوردم اونم میخورد من کباب میخوردم اونم میخورد من نی برمیداشتم اونم برمیداشت...اما خداییش مث یه مادر بهم میرسید،قاشقمو تمیز میکرد، برام دوغ میریختَ،بهم نی میداد،دستمال کاغذی میداد،همش میپرسید چیزی نمیخوای برات بیارم!یه دفعه ازم نمیدونم چی پرسید چنان بهش ضدحال زدم که خودمم دلم سوخت!خلاصه بعد حساب کردن پول دروبرام باز کرد گفت بریم عزیزم!رفتیم نشستیم تو ماشین تو راه اصلاباهاش حرف نمیزدم بهم گفت چراباهام حرف نمیزنی؟قهری؟منم هیچی نگفتم تااینکه رفتیم برام باز آیس پک بخره چون اون آیس پک قبل شامو اصلادوست نداشتم!خلاصه خریدومنم داشتم میخوردم که وسط راه کاکائوی آیس پک گلومو خشک کرده بود منم سرفم گرفت اصلا انگار داشتم خفه میشدم!شاید شما باورتون نشه اما هادی بغض کرده بود وهمش میگفت عزیزم چی شد چی شد؟تارسیدیم به یه فروشگاه رفت برام آب معدنی خرید خودش میریخت تو دهنم تا بهتر شدم!رسیدیم نزدیکای خونمون که هادی رفت تو همون کوچه خلوته و اونجا وقتی داشتم از ماشین پیاده میشدم بهش گفتم منو برای همه اذیتام ببخش خداحاقظ برای همیشه!

هادی مرد!یعنی خودم مرگو تو وجودش دیدم!به امام حسین چنان زد زیر گریه و سرشو میکوبید به فرمون که دلم براش سوخت!بهش گفتم چرا اینجوری میکنی نمیتونست حرف بزنه منم تنهاش گذاشتم اومدم فقط چون قبلش اذیتش کرده بودم اونم میخواست بره شرکت تا تنها باشه یا تو ماشین بخوابه نگران بودم که نکنه بلایی سر خودش بیاره!خلاصه من اومدم خونه امااون وقتی رسید شرکت بهم زنگ زدوگفت بعد اینکه رفتی خیلی اونجا وایسادموبهت نگاه کردموگریه کردم!خداییش دلم براش سوخت اخه کدوم پسری باشرایط هادی خودشئ معطل دختر سنگدلی مث من میکنه که همه خوشیای زندگیشو براش کوفت میکنم!خودم ازش پرسیدم چرامنو تحمل میکنه میگه پسر اگه عاشق کسی باشه جونشم براش میده دیگه این اشکا که چیزی نیس!نمیدونم والا!

پ.ن:ازوقتی پسرعموم اومده خواستگاریم وجدانم به هیچ وجه قبول نمیکنه حتی بابقیه عشاقم یه پیامم ردوبدل کنم!برعکس عقیده کسایی که ممکنه خیال کنن من ناپاکم خودم پی بردم که ذات پاکی دارم که وجدانم قبول نمیکنه که حتی به کسی که دوسش ندارم خیانت کنم!

پ.ن2:بابام از مشهد برام یه چادر عروس فوق العاده خوشتل آورده که تکه!البته من خودم ازین چادرعروسای براق دارم امااین مخصوص عروسیمه!کلی چیزای دیگه مث سرویس نقره،روسری و پارچه های جیگمل آورده!اماخیلی ولخرجی کرده بود رفته هر بسته نقلو 9000تومان خریده کشمشو نخودم تو همین مایه ها!قیمت سوهانو گزشو که نگم دیگه بهتره!

پ.ن3:امیر بیچاره هرروز زنگ میزنه گفتم که بعدپسرعموم دیگه با کسی حتی یک کلمه هم حرف نزدم پیامم همینطور!یه بار اونقد پیام دادوخواهش کرد که برداشتم گوشیو گفت چراازم فرارمیکنی؟مگه من چیکارکردم؟قولوقرارمون چی میشه؟منم گفتم کدوم قول؟گفت مگه نگفتی همیشه مال منی؟خداییش نگفته بودم امااین بچه اینجوری برداشت کرده بود خلاصه بهونه آوردموگوشیو قطع کردم!سعیدم خیلی زنگ میزنه بااینکه صبح باید بره سرکار اما از روی دلتنگی حتی ساعت4صبح هم بهم زنگ میزنه!میون اینهمه زنگ فقط1بار بهش جواب دادم اونم تو حساسترین شرایط که عشقولانه شده بود گوشیوقطع کردم!نمیدونم چرا وقتی نازم میکنه حالم ازش بهم میخوره!

پ.ن۴:نیما هم فقط یکبار جوابشودادم اونم کلی ازم گله کردومنم خیلی تند جوابشومیدادم اونم بهم گفت خیلی خوشم میاد که اینجوری جوابمو میدی!بعدم من ساکت شدمواون تا دلش خواست عشقولی شد،بهم میگفت خیلی عاشقتم بهم میگفت اگه درروزچندبار صداتو نشنوم دیوونه میشم،همیشه بیادتم،هر پیامی که بهم میرسه اولین نفری که بهش پیامومیدم توهستی و گفت یادته بهم میگفتی٢روزه فراموشت میکنم دیدی نکرئم دیدی واقعا دوستت دارم میگفت تو هرجور که باشی من دیوونه توام و خیلی حرفهای عشولانه دیگه!یه چیز جالب اینه که من هیچ رابطه یا برنامه ای با نیما ندارم اما اون بدجور منو دوست داره جالبه هیچ توقعی هم ازمن نداره حتی نمیدونه من چه شکلیم اما اونقد مث بقیه غرق عشق من شده که اصلا نه قیافه براش مهمه نه قرار گذاشتن نه نیازهای دیگش!اون شبم که داشت باهام حرف میزد زیر بارون بودوباهام عشقولانه شده بود!

پ.ن۵:الان که بابام از مشهد اومده پسرعموم رفته اونجا،هنوز نرسیده درجا مریض شده هرروز بهم زنگ میزنه همش این٢تاحرفو میگه که کی میشه باهم بیایم امام رضا یا میگه دلم اندازه خدا برات تنگ شده گلم!

پ.ن۶:خاله کوچیکم اومده خونمون میگه من اگه جای تو بودم حتما با پسرعمو ازدواج میکردم!بقیرو بیخیال اینو دریاب! خونه ،ماشین،عشششششششششق!دیگه چی میخوای برو حالشو ببر!الان همه حسرت دارن تو عین خیالتم نیس!میگم اخه دوستش ندارم میگه خیلیا هستن که اولا همسرشونو دوست ندارن اما بعد بهش علاقه مند میشن!میگم چی بگم!

پ.ن٧:هادی بالاخره یه ماشین دیگه خرید!اخه اون ماشین شاسی بلندش بدجور تو چشمه برای همین هروقت اصرارمیکنه که منو برسونه به دانشگاه مجبورم پشت دانشگاه پیاده شم تا کسی منو نبینه!اماالان بااین ماشینه میتونم پشتش بشینم و جلوی در دانشگاه پیاده شم!یوهووووووووووووو!

پ.ن٨:گل خواستگاریم خداییش خیلی خوشگله هرکی میبینه عاشق گلم میشه!مادرجونم گل خواستگاریمو دیده کلی تعریف کردو چندبارمیگه عین خودت خوشگله!عین خودت خوشگله!

پ.ن٩:رفته بودم بانک برای اولینبار!چون باباجونیم همیشه اینکارارو انجام میده اما بابا مشهد بود برای یه کاری من رفتم گفتم برم یکم تجربه کسب کنم!خلاصه رفتم تو بانک اما چشمتون روز بد نبینه فکرکنم همه منو کارمند بانک فرض کرده بودن چون علاوه بر نگاههاشون که دست بردارنبودن منم بانک اینقد شلوغ بودکه مجبور بودم یه گوشه وایسم!به محض اینکه وارد شدم یه خانمه که از رفتاراش مشخص بود ازین زنای مسن پولداره تازه سیگارم میکشید هی مزه میریخت و به من نگاه میکرد مثلا صندلیشو هل میداد عقب موقع نشستن بعد میگفت إإإإإإإإإ کجا میری!بعد یه مرده از طبقه بالای بانک اومد خدایی خیلی شیکپوش بود یهو بمن سلام کرد!!بعد یه خانمه که قبلش داشت چشمامو از کاسه درمیاورد اومد یه سوال چرتوپرت پرسید ازم!بعد یه خانمه دیگه یه دفترچه که توش پراز شماره بود بیرون آورد بااینکه بعدافهمیدم خودش سواد داره سنشم میانسال بود اما هی اسم در میاورد بهم میگفت دخترم اینو بخون اونو بخون!بعد یه خانمه دیگه که بغل دستیه همین خانمه بود دفترچه بانکیشو بهم داد گفت مشیه بگی چقد توش پول دارم نگاه کردم دیدم ازسال٨۴به اینور دیگه هیچی تو دفترچش ثبت نشده١٠٠٠٠تومن هم موجودی داشت!بعد دیدم پسراون زنه پولداره هی جلوم رژه میره منم یه چشم غررررررره حسابی مهمونش کردم تا بفهمه هرکیونباید نگاه کنه!بعدم یکی از کارمندهای بانک اومد نشست پشت میزش ازاون اول که داشت ازراه پله ها پایین میومد مات من شده بود تا نشست پشت میزش!یعنی فکرکنم به اندازه همه عمرش اون دقایقی که من اونجا بودم سوتی داد!البته من فقط اونایی که با سروصدابودومیشنیدم بقیشومتوجه نشدم!زنه رفت پیشش گفت من چقدرموجودی دارم نگاه کردگفت هیچی!خانمه داد زد گفت یعنی چی هیچی!دوباره نگاه کن!دوباره نگاه کرد گفت۴میلیون!!!!!اخه تواون مواقع همش داشت بمن نگاه میکرد!یکی دیگه اومددرمورد یارانه سوال کرد گفت مدارکت اشتباه بوده شماره کارت ملی ندادی بهت تعلق نگرفته!خانمه گفت یعنی چی الان باید چیکارکنم گفت میشه الان بدم یادداشت کنین گفت نه خانم کار من نیس اصلا من چه میدونم!زنه بهتر دید ادامه نده داشت میومد پیش دوستاش که پهلوی من نشسته بودن گفت مرده قاطیه!دوستشم گفت نه بابا من اینو میشناسم همیشه شهریه دانشگامو اینجا میارم نمیدونم امروز چشه!ولی خدایی چهره پسره که کارمند بانک بود خیلی جذاب بود جای برادری!موهای خوش حالتی داشت که خودبه خود فشن بود!بگذریم از نگاه بقیه کارمندهای بانک!

پ.ن١٠:خیلی حال میده اونقد جذاب باشیو خدادوستت داشته باشه که وقتی استادت یکی از بچه هارو برای چنددقیقه دیراومدن١۵٠٠٠تومان جریمه میکنه چون قانونه که کسی نباید دیر کنه یا غیبت داشته باشه اما وقتی تو۴جلسه بی اینکه خبربدی سرکلاس نمیری کسی کوچیکترین حرفی بهت نمیزنه فقط میگه کجایی خانم فلانی!دلمون برات تنگ شده بود!البته اینا همش لطف خدای بزرگه!

پ.ن١١:جواد،همون که از١۵سالگی عاشقم شدومن باهاش رفاقت نکردمو هنوزم که پلیس شده و هم داره قضاوت میخونه فراموشم نکرده بهم خیلی وقت بود زنگ میزد اما من چون آخرین بار اشکشو درآورده بودم دیگه نمیخواستم به یادمن باشه امااونقد هرروز تماس گرفت که مجبور شدم جواب بدم گفت دلم تگه و چرا ترکم کردیوازین حرفا بعدم که داشتیم خداحافظی میکردیم گفت دوستت دارم میدونین وقتی زندگیه یه پسرو ازش میگیری مخصوصا که عشق اولش باشیواون همه کار برات کرده باشه وقتی بهت میگه دوست دارم ادم خیلی عذاب میکشه حداقل من درمورد جواد اینجوریم چون میدونم چقد پاک وعاشقانه منو میپرسته وزندگیشوتو نوجوونی براش جهنم کردم تاالان!خلاصه گفت دوستت دارم گفتم خوب برو دیگه،گفت فهمیدی چی گفتم شب بخیرومیگی؟آره شنیدم گفت باشه همون!بعد هم خداحافظی کردیم گفت یکم فقط یکم به یادم باش خب؟

پ.ن١٢:رفته بودم تو یه فروشگاهی،اون پسر همسایمون که خیلی خوشگله و یه ماشین خارجیم داره که دراش رو به بالا باز میشه و تک پسره و البته باباش پسرخاله بابای منه هم اونجابود!خوب من باهاشون خیلی سرسنگین رفتارمیکنم اماازوقتی این پسره منو ازنزدیک دیده رفتاراش خیلی فرق کرده مثلا یه بارکه منو دید با خواهرم،داشت سوارماشینش میشد که یهو ماازپاساژ اومدیم بیرون اونم تا چشش به من افتاد بی اختیار همونجا خشک شد و یه نگاهی به من انداخت که دل ستگ آب میشد هنوز نگاش تو ذهنمه بس که سوزناک بود!اون روزم اومد نشست تو فروشگاه به طرز ضایعی زل زد به من!منم رومو کردم اونور بیچاره پاشد گفت خوب من میرم(صاحب فروشگاه دوستش بود)دوستش گفت نه وایسا الان برات آماده میکنم گفت نه باشه منم الکی خودمو با قفسه های دیگه مشغول کردم تابره!مااصلا باهم ازین حرفانداشتیم نمیدونم این چش شده دیگه!

پ.ن١٣:چندوقت به این فکرمیکنم همه پسرایی که توزندگیه منن اگه عشق فقط یکیشونو در نظر بگیریم به اندازه عشق ١٠٠٠نفر پسرای دیگه قدرت داره!یعنی من به ازای هرکدوم از عشاقم حق ١٠٠٠تا دخترو خوردم!چون عشق اینا که با منن اونقد پاکه که یک هزارشم میتونه هر دختریئ خوشبخت کنه حالا چرا اینا باید تو زندگی من اتفاق بیفته و بلا استفاده و معطل بمونه من علتشو نمیدونم والا!

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱٠ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ توسط Afsoongar نظرات () |

این ماجرامربوط به٢شنبه٢هفته پیشه که البته اونموقع یک بار نوشتم که پرید!البته بیشتر وقتم تو این چندمدت باپسرعموم سپری شده برای همین نشد ماجراهای که کمم نبودنو براتون بنویسم!

٢شنبه بودوروز تعطیل و مامانمم خونه بودومنم غرق خواب ناز بودم که یهو شنیدم مامانموخواهرم دارن لنگه درو ازجا میکنن داد زدم چیه که دیدم میگن بیا نهار بخور منم گفتم نمیخورم!اینو که گفتم مامانم گفت نه باید بیای بیتو مزه نمیده حالا انگار من نمکم!خواهرم که همیشه حتی اگه من گشنمم نباشه به زور میگه بیا سر میز بشین میگه تو نباشی غذا بهشون مزه نمیده!خلاصه من رفتم سر میز بابام نهار خونه نبود با دوستاش دعوت داشتن!سر میز بودم که مامانم با مقدمه چینیه فراوون گفت که عموت اینا قراره امشب بیان خواستگاری خونمون تو نظری شرطی نداری!گفتم مگه دارن میان نظرمنو پرسیدن که الان نظر میخوان!راستش مامانم اینا هم تو همه این١٠سال مخالف بودن اخه من نذاشته بودم اینا بفهمن که پسرعموم چقد دیوونه منه اماازوقتی رفتیم کلبه جنگلی پسرعموم و موقع نمازصبح صدای دعاهای پسرعموموکنارپنجره اتاقی که توش خوابیده بودیم که منواز خدا میخواست شنیده بودن نظرشون تغییرکرده بودبعدم که جلوی هر٢تاخونواده گفت اگه افسونگروبهم ندین با١گلوله خودمومیکشم(موقعی که اینو گفت من گفتم گلوله چرا با تیغ رگتو بزن گفت تیغ سوسولیه!!!!!!!)مامانم اینا ترسیدن اخه پسرعموم هیچ عیبی نداره منم هیچی ندارم فقط میگم دوسش ندارم!!!!!برای همین مااگه جوابش کنیم کسی نیس بگه حق با ماست برای همین چون همه دوسش دارن مامانم اینا میگن این فامیله اگه بلایی سر خودش بیاره ما جواب مردمو خونوادشو چی بدیم !خلاصه من عصبی شدموداشتم میرفتم تو اتاقم که شنیدم ابجیم داره با پسرعموم حرف میزنه منم دیدم تو این موقعیت بهتر ازپسرعموم کسی نیس که عصبانیتموسرش خالی کنم رفتم پیش ابجیم ببینم چی میگن دیدم داره میگه وااای اگه افسونگر بفهمه مارو میکشه!منم گوشیوگرفتم گفتم آره میکشمت بذاپات برسه اینجا!اونم برای اینکه منو ازعصبانیت در بیاره به شوخی گفت بده دارم سروسامونت میدم!منم گفتم من خودم خواستگار زیاد دارم نیاز به تو نیست!گفت بر منکرش لعنت اما مامان بابات حق ندارن به کسی بله بگن بخدا به جون تو که عزیزترین کسمی جنازه هر٢تاتونو میذارم رو دست خونوادت!گفتم برو بابا گوشیو انداختم رو تخت ابجیم رفتم تو اتاقم!خلاصه مات و مبهوت بودمو داشتم اهنگ گوش میکردم که شنیدم ابجیم داره در میزنه در اتاقمو باز کردم گفت بیا موهاتو برات شونه میکنم منم گفتم ول کن بابا!اما به زور منو برد موهاموشونه کرد که یهو بابام اومد منم همینجوری رفتم بیرون که یهو مامان اینا گفتن وای این خارجی دیگه کیه چقد خوشگل شدی افسونگر!بعدم باباجونیم بغلم کردوبوسم دادو حسابی قلقلکم داد که نشون بده ازاینکه دارم باپسری که دیوونمه ازدواج میکنم خیلی خوشحاله!از بیکاری رفتم تو آشپزخونه بابام کلی میوه و شیرینی و شکلات خریده بود!بابام خیلی ولخرجه برای۴تامهمون قد٢۵نفر وسیله میخره میگه اضافه بیاد بهترازینه که کم بیاد تازه وقتی مهمونا دارن میرن به بهونه اینکه شما که چیزی نخوردین بقیه میوه هارو هم میده ببرن کلا خونونده بابام اینا اینجورین!خلاصه مامان داشت میوه هارو میشست بعد پاک کردن من از بیکاری شروع کردم به چیدنشون که بابا کلی از طرز چیدنشون تعریف کرد!توهمین حین ابجیم اومدگفت بیا موهاتو مدل درست کنم حالا مامان اینا هم حسابی پایه بودن میگفتن برو!منم رفتم امافقط گذاشتم موهامویه مدل ساده ببنده که باز نباشه اذیتم کنه!بعدم رفتم تو اتاقم یه پیراهن خوشگل پر منجوق که پایینش با حریر مدل سرخپوستی بود پوشیدم کلا من از پارچه های کارشده خیلی خوشم میاد!تو اتاق بودم که عموم اینا اومدم !من دیرتر رفتم برای سلام و استقبال!با همه سلام علیک کردم جز پسرعموم وقتیم به عموم رسیدم بعد اینکه بوسم کردمنو تو بغلش نگه داشت و نازم کرد اخه عموم خیلی دوسم داره همیشه میگه من ازت هیچ توقعی ندارم تو فقط بیا راست راست تو خونم راه برو و عروس من باش!ازوقتی تو خیال خودشون قرارشده عروسش بشم جون تازه ای تو زندگیشون اومئه همه حسابی شادن و کلی برنامه ریزی کردن!بعد رفتم تو آشپزخونه که شنیدم زن عموم صدام میکنه که افسونگر جان بیا گلتو ببر!شما فرض کنین خواستگاری من بود اونوقت گل و شیرینی عروس رو میز بودو من نرفته بودم برش دارم!خلاصه ما ازروی خجالت دیگه نرفتم گلمو بردارم که دیدم دخترعموم گلمو باشیرینی برام آورد!اما خداییش گل به حدب زیبا بود منی که برج زهر مار بودم با دیدن اون گل از گلم شکفت یعنی واقعا گلش قشنگ بود!همون لحظه که دختر عموم رفت دیدم باباییم پول آورد که من به عنوان میمنت به دخترعموم بدم اما من گفتم خجالت میکشمو آخرش مامانم برد داد!!!!ابجیم همه پذیراییوانجام میداد منم فقط رابراه میرفتم میومدم میگفتم این خواستگاری نیس فقط یه مهمونی سادس همین!!!خلاصه ابجیم گفت تورو که نمیذاریم دست به سیاه سفید بزنی حداقل بیا چای بریز!منم برای خالی نبودن عریضه چای ریختم بردم اما نمیدونم چرا به پسرعموم ندادم وقتیم چای بردم پیش دخترعموم گفت اهااااان این چای خورده داره!منم بعدش رفتم تو آشپزخونه!خیلی عصبی بودم گفتم بهترین کاراینه که پسرعموموصداکنم!خلاصه باکلی ایماواشاره بهش گفتم بیادتوآشپزخونه اون خجالت میکشی اما مامانش بهش گفت که بیاد!خلاصه اوم منم توپیدم بهش که بالاخره کارخودتو کردی!خداالهی بکشتت من راحت شم!اونم گفت افسونگر خوب اومدم خواستگاریت دیگه میخوام زنم شی طاقت دوریتو ندارم!گفتم من باتو ازدواج نمیکنم چرانمیفهمی ازت بدم میاد!گفت باشه اما من نمیتونم بدون تو زندگی کنم چی!گفتم خوب بمیر گفت مطمئن باش اگه الان بخوام بمیرم توواونیکه قراره باهاش باشیرو هم میکشم!گفت افسونگر من اینقد عاشقتم که همه عالم فهمیدن گفت توکه نمیدونی تواین دل من چی میگذره!گفتم خب شما بگو چی میگذره!گفت دل من مث١آتشفشانه که ازشدت عشقم به تومواد مذابش به پای غریبه ها هم رسیده یعنی یه قطره هم به پای تو نرسیده!گفتم نه نرسیده!گفت اینم از بدشانسیه منه دیگه!منم دیدم اعصابم داره حسابی بهم میریزه گفتم خفه شو بابا(میدونم کاردرستی نبود)مامانم اومددید من عصبیم گفت افسونگر واسه پسرعموت چای بریز دیگه!پسرعمومم گفت نه نمیخواد افسونگر ناراحته!منم برااینکه ازشرش خلاص بشم رفتم چای بریزم که گفت:توکه گفتی کارخونه بلدنیشتی؟منم گفتم :نگفتم بلدنیستم گفتم توخونه تو کارنمیکنم!خلاصه چاییشوباشکلات خورد بعد برگشته میگه افسونگر من پوست شکلاتمو کجا بریزم؟تو پیش دستی،توسطل آشغال،اصلااگه توبگی همینجوری تو دستم نگهش میدارم منم گفتم بریز تو پیش دستیت!یهو دیدم میگه بهم دستمال کاغذی میدی حالا دستمال جلوش بودا!گفتم:کوری؟جلوته!اونم گفت من وقتی تورومیبینم دیگه کلا مغزم میپره هیچیرودیگه نمیبینم!بعدم عرقشوپاک کرد گفتم چرااینقد عرق کردی؟گفت حرارت عشق تو داره منو میسوزونه دختر!منم دیدم اصلا زبونمو بچپونم تو حلقم بهتره این برای هر حرفم ١عشقولانه از خودش در وکنه!حالا تو این هاگیر واگیر میگه افسوگر وااااااای مژه هات چقد بلنده!من:( همچنان زبانم در حلق چپانده)!باز میگه افسونگر من اگه از خستگی جنازم برسه خونه تو یه نگاه بهم بکنی زنده میشم !من(همچنان...)افسونگر راستی تو آبروهاتو برمیداری!اینجا دیگه قضیه ناموسیه نمیتوستم سکوت کنم میگم نه مگه خرم کیفش به اون وقتیه که عروس بشم بردارم که تغییرکنم!میگه واااااااااای راست میگی من همش فکرمیکردم تو ابروهاتو برمیداری اخه ازبس صورتت صافوابروهات خوشگله من فکرمیکردم که برداشتی!من برگشتم میگم اخه اینا چه ربطی به شب خواستگاری داره خودشم فهمیده داره چرند میگه اجازه میگیره بره نماز بخونه گفتم باشه برو بعداومد باالتماس ازمامانم میخوادکه منوراضی کنه بره تواتاق من نمازبخونه!اخه اوندفعه که اومده بود خونمون برام دعا آورده بود وقتی داشتم میرفتم تواتاقم عکساموکه به دیوارچسبونده بودم دیده بود حالامیخواست بره تواتاقم همشو ببینه!(خیلی پسر پاکیه ها اما توهم اینکه من زنشموباورکرده احساس صمیمیت میکنن ایشون!!!!!!)خلاصه دیدم داره ابروریزی میکنه گفتم باشه خودمم باهاش رفتم که کاری نکنه!اخه من اصلا کسیرو تو اتاقم راه نمیدم خوشم نمیاد مامانم ایناروچندساله نذاشتم پاشونو بذارن تو اتاقم همیشه هم وقتی تو اتاقمم دروقفل میکنم راحتم اینجوری!پسرعموم رفت تواتاقم منم نشستم رو تخت!یهوبه ذهنم رسید که باهاش حرف بزنم اخه همیشه میگه تو خدای منی من پرستشت میکنم!خواستم ببینم بامنم سر نماز حرف میزنه!یهویی برگشتم بهش میگم زنت شدم هفته ای یه دونه ادکلن باید برام بخری چون من الانم هرچنددفعه که برم بیرون محاله عطریاادکلن یا اسپره نخرم!درکمال تعجب دیدم باحرکت ابرو،سرودست جوابمو میده حسابی یااین حرکتش کیف کردم که حتی سرنمازم حواسش به من هست!اخر نمازش موقع سلام دادن هست که درحالت ایستاده چپ و راست میرن و ذکر میگن یه دفعه چشمش افتاد به عکس من دیدم داره به عکسم تعظیم میکنه اونم موقع ذکر!!!خلاصه خواهروداداشی که شما باشی ایشون اومد تو اتاق من و دیگه بیرون نرفت که نرفت نشون به همون نشون که موقع شام بودوهمه نصف غذاشونو خورده بودن و پسرعمو داشتند همچنان حرفهای عشقولانه میزدن و البته تو روت نگاه نمیکنم یعنی مدیونی اگه فکرکنی من تو ضد حال زدن کم میذاشتم!چون غذای ما بیشتر کباب و ماکارونیه اون شب هم کباب و خورشت فسنجون داشتیم که البته ما بدون استثنا همه مهمونامونو میبریم رستوران چون دست مامانم درد میکنه امااون شب چون قضیه خواستگاری بود وممکن بود دیر بشه تو خونه خوردیم!خلاصه بابام که دید این پسره ول کن من نیس غذارو فرستاد تو اتاق من که باهم بخوریم حالا من رفتم بیرون اما شماپشت گوشتو دیدی اگه فکرکردی پسرعموم ازاتاق جم خورد!مامانم منو هم مجبورکرد که برم پیش اون و گفت مادر من برام اینکارارو کرده منم باید برای شما بکنم!خلاصه اومدم دیدم دیس برنج کم شده اما تو ظرف پسرعموم هیچی نیس تو نگو اول واسه من برنج ریخته خلاصه نشستیم خوردن که بگذریم ازینکه من چه ضد حالهایی سر غذا بهش زدمو غذارو کوفتش کردم!سرشام یهو دیدم یه دونه انگور ازون بزرگا گرفته سمت دهنم التماسم میکنه میگهاینو گاز بزن من دهن زده ی تورو بخورم!!!اونقد گفت گفت اما من سرم پایین بودواعصاب مصابم داغون بود اونم گفت میترسم داد بزنی و الا بیشتر اصرارمیکردم!شاموخوردیمو من بابیحوصلگی ظرفاروجمع کردم ببرم که گفتم بقیشو تو بیار!گفت بخدا نوکرتم اما بابات منو میبینه که تو اتق تو ام خجالت میکشم منم بی هیچ حرفی رفتم یهو دیدم یکی پشت سرمه دیدم پسرعموم!گفتم تو که گفتی خجالت میکشی!گفت چیکارکنم مگه میشه تو دستور بدی اطاعت نکنم!بعدم چای ریختیم بردیم تو اتاق بخوریم جالبه میگن عشق جادو میکنه عشقش کاری با بقیه کرده بود که همه باهام دعوا میکردن اگه اونو تو اتاق تنها میذاشتم اونم چی!خونواده سختگیر من!!!!!ولی از١چیزخیلی خوشم اومد.پسری که اینهمه سال و تو اوج هیجانات غریزی فقط بخاطر من همه چیزوتوخودش سرکوب کرده تو تموم مدتی که تو اتاق بودیم کوچیکترین بی احترامی ای به من نکرد!١جا که رو تخت بودم و اونو رو زمین نشونده بودم!!!داشتم جورابموبالامیکشیدم خم شد بادوتادست دوطرف مچ پامو گرفت یکم بالاترشو بوس کرد!حالابشنوید از پسرعموکوچیکم که هی مزاحممون میشد!١بار اومد گفت بیاین داریم میریم اما پسرعموم رفت به مامانش گفت الان نه یکم بیشتر بمونیم!موقع صحبت هم ما نرفتیم تو بحثشون شرکت کنیم!پسرعموم میخواست گوش وایسه که من گفتم ولش!من استرس میگیرم واسه همین صدای آهنگوزیاد کردم که صدای صحبتشون نیاد فقط شنیدم که عموم گفت مت هرچی شما بگین همون کارو میکنم اصلا من فقط فرمانبردارم(این حرف و میدونین کی داره میزنه؟عموم که بزرگ و سرور فامیل ماست)خلاصه بعد صحبت اومدن پسرعموموصدازدن که برن!اما شما خیلی خوش خیالی چون عموم اینا با ماشین آقازاده اومده بودن همه بیرون بودن اما پسرعموم که اصل کاری بود هنوز داشت حرفهای عشقولانه میزد و چه بسا اگه جیغ بنفش من نبود شب خونه ما میموند!!!

الان که دارم اینارومینویسم فکرمیکنم که واقعا پسر دیگه ای هم تو دنیا هست که توشب خواستگاریش اینقد بهش توهین شده باشه امااون هیچی نگه تازه کلیم با عشقش عشقولانه باشه!!!!

پ.ن:اون۴شنبه اشک هادی روچندمرتبه به شدت درآوردم!خدایی خیلی بهش فحش دادم اونم فقط بخاطر اینکه راه رسیدن به قرارو گم کرده بود اما اون منو برد تو بهترین رستوران و بهم شام داد بعدشم ایس پک هرچند من همون شامم براش زهرمار کردم!حالاتوپستهای بعدی بیشتر توضیح میدم!

پ.ن٢:تاالان به زور بنیامینو زنده نگه داشتم!میدونم خیلی سخته ادم جونونفسوقلبش به١دختر وابشته باشه اونوقت ازش بگیرنش!به بنیامین هنوزنگفتم که پسرعموم اومده خواستگاریم الات دقیقا٩روزه که شدیدا مریضه!گلاب به روی ماهتون هرچی میخوره بالا میاره!دکتر میگه مشکل از اعصابه واسه همین تا اروم نشه داروها بی فایدس!اون هفته کلی منتم کرد برم منو ببینه گفت دختر دارم میمیرم من بیتو نمیتونم حداقل بیاببینمت حسرت به دل از دنیا نرم!بنیامین جان منو ببخش!

پ.ن٣:امیدوسعیدومحمدوامیر...بقیه هم همچنان زنگ میزنن اما من ازوقتی پسرعموم اومده خواستگاریم با هیچکدوم حرف نزدم البته دروغ نباشه١بار با امیر حرف زدم که لامصب بغض کرده بودو بهم میگفت چرااینقد باهام سرسنگینی؟چی شد اون قولو قرارایی که با هم گذاشتیم منم گفتم کدوم قولوقرار به همین راحتی!

پ.ن۴:هادی اینروزا زود به زود دلش برام تنگ میشه شده پشت تلفن گریه هم کنه منو میکشونه برم پیشش!غیر اون یک شنبه٢بار دیگه هم دیدمش!اینقد دیکه بهم کباب داده شده عین کباب!دیگه تموم رشتورانهای شهر و حومه رو ما تست کردیم!

پ.ن۵:خیلی کیف داد اون لحظه که شاگرد قدیمی استادمون بهش زنگ زد که خبر بده نمیتونه بیاد اما اون گفت بااینکه خبر دادی اما جریمه میشی اما من وقتی مریض بودم۴جلسه نرفتم اصلانم جریمه نشدم تازه خبرم ندادم!خیلی حال داد!

پ.ن۶:هادی بالاخره امروز ماشین شاسی بلندشو فروخت!آی بدم میاد ازین شاسی بلندا!فقط خوبیش اینه که وقتی توی ماشینمو دارم جیغهای بنفش سر هادی میکشم مردم قیافمو نمیبینن چون ما ازهمشون بالاتریم!فرداقراره ماشین بخره من نپرسیدم چی اخه میخوام وقتی میاد دنبالم سورپرایز شم!!قرارگذاشته٢شنبه بازم منو ببره بگردونه و هرچی میخوام به مناسبته کادوی ماشینش برام بخره!حالامن موندم چی بخرم؟

پ.ن٧:امروز رفته بودیم مرکز خرید،یهو چشمم خورد به همون اسپره ای که مدتها بود دنبالش بودم!٢تامن رسیدم تاشو٢تاخانم دیگه خریدن ۴تا موند که من خریدم با٣تامارک دیگه!پولشو البته هادی دادا!بچه پررو دیده من از مارکهای دیگه خوشم نمیاد میگه اونارم بخر!

پ.ن٨:وقتی٧تا اسپره خریدیم رفتیم نهار بخوریم داشت بازی پرسپولیس-استقلال نشون میداد!من نمیدونم چرا کل رستورن فقط ٢تا٢تا خانم نشسته بود!یعنی اینا روز جمعه ای خونه زندگی نداشتن!بگذریم ازون نگاههای مت و مبهوتی که از صاحب رستوران تا مشتریهاش به من بیچاره میکردن!

پ.ن٩:بعد نهار به هادی گفتم بریم من بازم ازین اسپره ها بخرم ممکنه اقاهه بازم داشته باشه!رفتیم دیدیم نداشت اما من٢تادیگه خریدم که١مارکشوخیلی خوشم اومد اما متاسفانه همون١دونه رو داشت!هادی دید من ناراحتم دقیقا۴دور دور بازارو گشتیم هادی اسپره رو گرفته بود تو دستش به هر لوازم آرلیشی میرسیدیم نشون میداد که البته تخم این اسپره رو ملخ خورده بود!!!

پ.ن١٠:یعنی هر بنی بشری از کنار ما رد میشد این پلاستیک اسپره رو میدید کف میکرد اخه٩تا اسپره خریده بودم!

پ.ن١١:مفصله همه این اتفاقاتو تو پستهای بعدی میگم!

پ.ن١٢:بچه ها!من ١مارک اتو موی جنس عالی میخوام!شماها اگه سراغ دارین بهم معرفی کنین!بسیار ممنونم!

پ.ن١٣:خداجوووووووووووووون!برای همه چیزت شکر!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢٤ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ توسط Afsoongar نظرات () |

یکشنبه بالاخره رفتم سر قراربا هادی تا منو ببینه.بیچاره خیلی وقته ازم میخواست باهاش برم بیرون امااز تیر ماه دیگه روزی نبود که التماسم نکنه بیا ببینمت اما خب من حوصله ندارم تااینکه شنبه دیگه آسایشمو بریده بود تا٣نصفه شب باهام صحبت کرد که برم!منم تادقیقه آخر گفتم نه تااینکه صبح زود زنگ زدوالتماس کرد گفت من کارامو بخاطر تو کنسل کردم بیا بریم منم تا١١.٣٠سر کارش گذاشتم اما یهو دیدم زنگ زد میگه من تو کوچتونم وای منو میگی از ترس داشتم میمردم اخه همسایه های ما فضولن!خلاصه گفت میای یا بیام زنگ خونتونو بزنم منم گفتم باشه اماده شدم رفتم تو یه کوچه خلوت سوار ماشینش شدم!بچم ازخوشحالی نمیدونست چیکارکنه!هادی رفت چیپس و آب معدنی و آب میوه و دلسترو پسته هو تنقلات خریدکه تو راه بخوریم!خلاصه رفتیم یه شهر دیگه چون اونجا هم جای قشنگی بود هم هادی میخواست بره به نمایندگی شرکتش سر بزنه قبلا١بارباهاش رفته بودم و چون کارمنداش خیلی نگام کردن ایندفعه گفتم که دیگه باهات نمیام با کلی ترس و لرز منو گذاشت تو یه بازارکه بچرخم کلی هم نگرانم بود گفت اگه خواستی برو تو پارک که خسته نشی من زودی میام تازه بهم پول داد خرید کنم میگه میخوام حس کنم خرج زنمو دارم میدم کیف کنم!خلاصه گفتم اگه تا٣٠دقیقه دیگه نیای من ماشین میگیرم میرم چشاش۴تاشد گفت من نمیرم پس!منم سرش داد کشیدم که برو گفت چشم چشم فقط تو عصبی نشو!خلاصه تا رفت بهم زنگ زد تا خود شرکت باهام حرف زد بعدم که رسید شرکت من رفتم تو بازار که تا پامو گذاشتم تو بازار٣تا پسر پررو مزاحمم شدن البته از همون اول که از هادی جدا شدم هر کسی اونجا بود داشت با چشماش منو میخورد امااینادیگه کاملا مزاحم شدن اخه من منودم منی که سرم پایینه حجابمم کامله دیگه اینهمه نگاه چیه!خلاصه دلم داشت میترکید اخه هم خلوت بود هم شهرش  عریب بود!هادی زنگ زد گفت عزیزم۵دقیقه دیگه کارم تموم میشه آدرس یه رستوران خوبم گرفتم منم عصبی شدم که یالا بیا دیگه که گفت اصلا الان راه میفتم خلاصه من اون زمان تو پارک بودم قبلشم وقتی داشتم میرفتم اونور خیابون که برم تو پارک غیراز نگاههای همیشگی١پسره دم پارک بود که من تادیدمش سرمو انداختم پایین امااون دنبالم اومد داشتم از ترس میمردم اگه هادی ببینه چی!خلاصه هادی اومد سریع پریدم تو ماشینش اون روز هنوز تااون موقع نه زیاد عصبی شده بودم نه فحشی داده بودم هادی هم خییییییییییلی شاد بود که من باهاشم!همش ازم تعریف میکرد یه لحظم خنده از لبش نمیرفت حالا من همش حالشو میگرفتم که چرااینقد میخندی حالم داره بهم میخوره اونم میگفت مگه میشه بهم افتخاردادی ملکه قلبمو ببینم شاد نباشم منم گفتم هادی تو خودتی؟گفت آره گلم چیه به من نمیاد؟تو کی گذاشتی من اینحرفارو بهت بگم همش دعوام میکنی خوب تو دلم مونده میخوام بگم!خلاصه رفتیم که غذا بخوریم!١رستوران بود که بالای تپه بود که فقط جوجه داشت منم گفتم من جوجه دوست ندارم هادی هم گفت جوجه چیه بریم١جا که چند نوع کباب برات سفارش بدم هرچی که میخوای!رفتیم١رستوران که من خوشم نیومد،رستوران بعدی١جای سرسبزوخیلی مجهز بود که کافی شاپ و قلیون سرا هم تو محوطش داشت!هادی رفت پرسید غذا چی داره بعد اومد گفت عزیزم بیا غذا همه چی داره اومد کمکم کرد رفتیم تو!حالا همه کارمنداش داشتن منو نگاه میکردن منم به هادی گفتم که بریم١جای دنج دنج!هادی رفت دستشو بشوره!بعدم گارسون منو رو آورد!کباب بره ١۵٠٠٠تومن بود من به هادی گفتم تو اینو بخور من بختیاری میخورم هادی گفت عمرا من هرگز غذای باارزشتر از تو نمیخورم یا هردوتا گرون بخوریم یا تو گرونتر از من!حالانمیدونم من اون وسط چرا به پولش گیر داده بودم!!!خلاصه وقتی سفارش دادیم اصلا بره نداشت من بختیاری خوردم هادی کباب معمولی٢تاسیخ اضافم گرفت که خالی بخوریم!هادی دوس داشت نوشابه بخوره اما وقتی من گفتم دوغ اونم دوغ خواست!وقتی دوغومخلفاتو آوردن هادی از دوغ خودش واسم تو لیوان ریخت یکمشو هم تو یه لیوان دیگه واسه خودش ریخت هی بهم میرسید میگفت بسه قاشقو هم تمیز کرد گذاشت جلوم!اینقد هم تو این فاصله از ذوقمرگ شدنش برام تعریف میکرد که حوصلم سررفته بود!همش میگفت چی میشه باهام ازدواج کنی بخدا هرساعت میارمت اینجا میگفت اگه قالم بذاری من باینهمه خاطراتت دق میکنم میگفت خدایامنوبه عشقم برسون حالا همه اینارو تو رستوران میگفتا!حالا فکر میکنین من تو همه این صحنه هاداشتم چیکارمیکردم؟من در کمال بیخیالی و با قیافه کاملا جدی و بیخیال داشتم برره میدیدم و اصلا به هادی اهمیت نمیدادم راستش گاهی با خودم فکرمیکنم من که تااین حد عشاقمو میچزونمو تا حد مرگ بهشون بی احترامی میکنم اونا چه صبری دارن!آیاواقعابه جز ایناپسریه پیدامیشه که وقتی کلی فحش میشنوه بگه باشه من میدونم تو ازم متنفری امامن خیلی عاشقتم!خلاصه هادی داشتن غذارو میاوردن که منم واسه اینکه هادی ضایع نشه برگشتم نگاش کردم اونم تا چشمش به چشمام افتاد گفت دختر تو منو کشتی اخه خدا چی آفریده منم گفتم زشته داره میاد خلاصه غذارو آورد مرده گفت امر دیگه ای ندارین هادی یه خصوصیتی که داره هروقت منو میبینه شدیدا هول میکنه ایندفعه هم بجای اینکه بگه نه عرضی نیس گفت نه امری نیس ١بارم قبلش چون اونجایی که ما نشسته بودیم خلوت بود تاریک هم بود مسئول اونجا اومد برقارو روشن کرد آخه ما اونجایی که چراغا روشن بود ننشستیم بعدشم اومد کولر سمت مارو روشن کرد وقتی کولرو روشن کرد هادی گفت چراغارو روشن کرد بجای اینکه بگه کولرو روشن کرد بعدم همینجوریییی زل زده بود به من!حالااگه شمابدونید من بخاطر این سوتی هایی که داد چه بلایی سرش آوردم هی بهش میگفتم بدبخت لیاقت حرف زدنم نداری حالا فکرمیکنین اون چیکارمیکرد فقط میخندید میگفت ببخش غذاتو بخور!وسط غذا همش میگفتم من دارم ازدواج میکنم اونم میگفت توروخدا غذا برام کوفت شد!همش میگفت این غذا نیس دارم میخورم کوفته!میگفت غذا زهر مارم بشه اگه تورو ازدست بدم میگفت خدایا افسونگرو بهم برسون میگفت اخه من چجوری زنده باشم ببینم تو مال یکی دیگه بشی!خلاصه من برای اینکه به چرتوپرتاش خاتمه بده نوشابه خواستم هادی هم گفت چشم راستش خوبی هادی اینه که مث یه پدر با من مهربونه مثلا با ناز بهم میگه جان نوشابه میخوای چشم گلم!به اقاهه گفت٢تانوشابه مشکی بیار مرده داشت زرد میاورد به هادی گفتم نذار دیگه تااینجا بیاد بگو مشکی خواسته بودیم هادی هم گفت!وقتی نوشابه اورد هادی واسه خودشو ریخت تو لیوان داد به من یکمشو خودش خورد من گفتم نمیخوام خلاصه هرجور بود نوشابشو بااخم دادم بهش اونم گفت چشم من نوشابه بهم مزه داد بیشترشو خوردم که هادی بهم گفت گلم نوشابه من هست بخور گفتم نمیخوام گفت آخه واسه تو کمه منم گفتم یه بار گفتم نمیخوام نمیخوام دیگه!غذامونو خوردیم هادی رفت حساب کنه به من گفت نرو تا بیاما!خلاصه با یه بروشور ازجاهای مختلف اون محیط رستوران اومد داد به من منم توشو نگاه کردم گفتم هادی کافی شاپم داره!هادی گغت نه!منم قاط زدم دیگه!گفتم حق نداری پاتو بذاری بیرون اخه کله خر من دارم میگم اینجا نوشته تو میگی نه!گفت غلط کردم ببخشید میخوای چیزی بگیرم برات!گفتم من چیزی نمیخوام اماتو بیخود کردی نمیدونی چیزیرونظر میدی گفت بخدا من نمیدونستم همینجوری گغتم منم گفتم منم همینومیگم دیگه تو غلط کردی!خلاصه رفتم دم در در یکم سفت بود گفت من باز میکنم گفتم خفه مگه خودم چلاغم گفت اخه دستت خسته میشه منم خندم گرفت همین باعث شد هادی بال دربیاره رفتیم تو ماشین نشستیم البته من کار خوبی نکردم که ازش تشکر نکردم اماخوب اونم انتظاری نداشت بعد هادی شروع کرد از سختیهایی که برای عشق من کشیده تعریف کرد مثلا گغت اون اوایل که خطتو چندماه خاموش کرده بودی من که چیزی از تونمیدونستم فقط همین شماره همه دلخوشیم بود!میگفت ساعتی نبود که من بهت زنگ نزنم میگفت کارم شده بود گرفتن شمارت میگفت حتی پشت چراغ قرمزم شمارتو میگرفتم تااینکه یکی از دوستام حال زارمو دید بهم گفت یه پیام بده بهش هروقت گوشیش روشن بشه اون پیام گزارش تحویلش میاد تو میفهمی گوشیش روشنه هادی میگه وقتی اینو گفت من از خوشحالی بال درآوردم خلاصه روزوشب کارم شده بود گرفتن شمارت که یه روز۵شنبه تازه از شرکت اومده بودم شمارتو گرفتم جواب دادی یعنو افسونگر اگه بدونی اگه بدونی من اون لحظه ازخوشی بیحال شدم داشتم میمردم نمیدونی لال شده بودم منم گفتم یه روز همه این خاطره هارو برام تعریف کن اونم گفت باشه!چشم!بین راه من تشنم شد رفتیم یه جا اول برام دلستر خرید داشت میاورد منم ازشیشه ماشین گغتم نمیخوام گغت چی میخوای عزیزم گفتم شربت برام شربت خرید حالا اون فروشنده وقتی هادی حواسش به یخچال بودم که برام چه اب میوه ای علاوه بر شربت بخره با چشماش داشت منو میخورد اون طرف خیابونم٢تاپسره بودن که یکیشون همش خودشو میکوبید به در مغازش(دیوانن ملت)هر٢داشتن منو کیخوردن منم از ترس سرمو انداختم پایین یه پسره دیگه هم فاصله کمی از مغازه ای که ما پیشش بودیم داشت ازون موقع که صدای منو شنید چشماش به من خشک شد قبلش داشت با موبایلش ور میرفت خلاصه هادی اومد من یه قلپ از دلستر میخوردم یه هورت از شربت بعد دلستر دلمو زد دادم به هادی اونم از خدا خواسته که دهنی منو بخوره تا ته همشو خورد!یه چیز خیلی جالب این بود که دیدین دیوونه ها هی با خودشون حرف میزنن بعد من چون اصولا کم حرفم هادی از فرصت نهایت استفاده رو میکرد هی به من ابراز علاقه میکرد همش میگفت من بیتو میمیرم!هروقتم وارد یه شهر شلوغ میشدیم مردم از زن و مردو پیروجوون برمیگشتن منو نگاه میکردن هادی ناراحت میشد اما چون کارش همیشه اینه که بی اینکه من بفهمم منو تعقیب میکنه خوب این قطعا دیده که دیگران چقد نگام میکنن برای همین برای اولین بار گفت مردم الان میگن این پسره چققققققققققققققققققد خوشبخته که خانمی به این جوونی و زیبایی داره!تو ماشین کارش شده بود که همش بگه من خیلی بهت علاقه دارم خیییییییییلی دیگه اینقد گفت حالم بهم خورد دیوانست بچم!خلاصه رسیدیم شهر خودمون که هادی یادش اومد باید به خونه زنگ بزنه پس گوشیشو روشن کرد!روشن شدن پوشی هماناو تماسهای پی در پی به گوشی هادی همانا!یکیش از همه مهمتر بود که هادی١٠٠%باید میرفت منم گفتم برو گفت باشه اما زود میام البته اینم بگم تا میتونست طرفو پیچوند اما چون شرکتشون تو استان خیلی خاصه و جنساشونو فقط٣نفر دیگه دارن تو استان برا همین مجبور شد بره اما قبلش منو التماس میکرد یهنی عین جمله خودشه که میگفت التماست میکنم تو چند دقیقه تو پارک نزدیک شرکت بشین تا من بیام منم میگفتم الا و بلا من باید بیام یعنی دقیقا۴٢و٣دقیقه کار هادی شده بود التماس کردن که من نیام حالا چرا هادی اینقد اصرار داشت؟چون یه روز که من با هادی رفته بودیم همینجا که یه امضا به یه برگه بزنه تو اون ساختمون یه پزشک٣١ساله منودیدو ازم خوشش اومدوتعقیبمون کرد بدون اینکه فکر کنه من نامزد هادیم اخه ما رفتارامون اصلا شبیه دوست پسر دوست دختر نیس خیلی باشخصیت رفتار میکنیم البته منم به هادی گفته بودم جایی نگو منو میخوای که اگه خواستگار بهتری وقتی با تو ام برام اومد بخاطر تو منصرف نشه!!!خلاصه اون پزشکه بعدا فهمیدم اسمش آرشه دنبالمون میومد،هادی یه دفعه فهمید دیگه بچه ها قاطی کرد عجیب اخه پسره سوتی میداد تا ماشینش با ماشین ما نزدیک میشد همچین عشقولانه به من نگاه میکرد که انگار مجنون از زیر خروارها خاک دراومده!هادی قاطی کرد یه کاری کرد اون جلو بیفته بعد نزدیک چراغ قرمز که یکم سرعتا کمه تا به کسی آسیب نرسه تالاپی زد به پشت ماشین دکتره!حالا بجای اینکه دکی شاکی باشه هادی داد و بیداد میکرد من رفتم پایین اینقد دیگه قسمش دادم حالا مردم بجای اینکه اینارئ جدا کنن دارن منو نگاه میکنن دیدم هادی ول کن نیس گفتم هادی بخدا پلیس بیاد برای من مشکلی پیش بیاد دیگه منو نمیبینی خلاصه تو اون اوج عصبانیت وقتی اینو شنید بیخیال شد من از چندنفر خواستم هادیو بردن تو ماشین رفتم پیش دکتر گفتم این شماره این اقاس اگه خسارت میخواین بااین شماره تماس بگیرین اونم با قیافه سربازای از جنگ برگشته گفت نه من...من...همون لحظه دیدم هادی باز داره میاد فکرکنم قاطی کرده بودکه من چرا دارم باهاش حرف میزنم خلاصه من سریع خودمو رسوندم گفتم باشه بریم هادی!خلاصه همین قضیه بود که هادی متنم میکرد من تو پارک باشمو نرم نزدیک اون شرکت اما من گفتم من از جام جم نمیخورم میگفت تو دیکه لج کنی خدا هم نمیتونه راضیت کنه!خلاصه من تو ماشین مونمو هادی با یه عالم نگرانی رفت تو البته اینم بگه حاضر شد کلی پیاده بره اما من جلوی ساختمون نمونم چون ماشینو خیلی دورترپارک کرد!سریع رفت و برگشت گفت زئیس این شرکته تعجب کرده بود اینقد زود ازش خداحافظی کردم میگفت بهش گفتم دارم اکسیژن کم میارم نفس میخوام منظورش این بود که من نفسشم!اومد با هم رفتیم شام بخوریم شام بهم پیتزا داد البته اون باز میگفت کباب من گفتم نه بابا پیتزا بهتره بعد اون رفتیم برام آیس پک طالبی خرید با پیراشکی!هادی چون به شدت تو کاراش از من تقلید میکنه یعنی مثلا من به آب بخورم اونم میخوره من دستمال بردارم اونم همون لحظه برمیداره من دست از خوردن بکشم اونم نمیخوره خلاصه همیشه سر همین دعواش میکنم!بهش گفتم واسه من طالبی بگیر برای خودت یه طعم دیگه دیدم رفته هر٢تارو طالبی خریده گفتم الان واسه خودمو میندازم دور مگه نگفتم مث من نگیر!گفتم اخه دوست دارم مث تو بخورم ایندفعرو ببخش!منم با اخم و تخم خوردمو باهاش قهر کردم هادی دید اینجوریه هی میگفت ببخشید منم داد میزدم میگفتم ن می بخ شم!خلاصه برای اینکه از دلم در بیاره منو برد یه فروشگاه بزرگ که برام ادکلن بخره اخه من عاشق ادکلنم منم۴تا ادکلنو٢تا اسپره خریدم خوبه که من دختر جذابیم و الا وقتی میرفتم عطرفروشی فروشنده سرم داد میزد از بس که باید همه ادکلنارو تست کنم خلاصه پسره بااینکه فکرمیکرد هادی شوهرمه بازم با مهربونی تموم بیشتر ادکلناشو آورد تا من تست کنم بعدم اسپره هارو!آخرم یه برق ناخن خریدم که هادی گفت اون که توش پولک نداره رو بخر اما من اون که توش پولک داشت و خردیدم!!!!!اینقد کیف کرده بودم که برای اولینبار از هادی تشکر کنم اونم باورش نمیشد!البته حین خرید٢تادختره که حسابی به خودشون رسیده بودن اومدن تو یکیشون تا منو دید سریع به اون یکی نشون داد اون یکی چون هادی دیدشو گرفته بود سرشو از فضای خالی دستهای هادی اورد زل زد به من!هر٢تاشون زل زل داشتن منو نگاه میکردن که منم به هادی گفتم تشنمه هادی هم جلوی همونا آب معدنی رو با دست خودش بهم داد که دیگه داشتن شاخ در میاوردن!خلاصه ما اونارو بااون بهتشون ترک کردیم اومدیم حالا موقع برگشتن هادی گفت چرا بیشتر ادکلن نخریدی فکر میکردی من چیزی میگم!منم اتیش گرفتم وای هادی توروخدا اگه١باردیگه بگی کاری میکنم برگردیا!میگفت بخداحاضرم برای شادی تو برگردم گفتم حالادیرم میشه بریم خونه!منوتواون کوچه خلوت پیاده کرد اما خودش نرفت اما بعدش بهم گفت که وقتی پیاده شدی کلی اونجا موندموبهت فکر کردمو گاهی هم اشک ریختم!من نمیدونم پسرایی که با من اشنا میشن چرااینقد زود گریشون میگیره یا اینقد راحت خودکشی میکنن استادشونم بنیامینه!

پ.ن:حکمت خدارو بنازم اون روز که با هادی بودم از صبح چشمام به طرز فوق العاده ای زیبا شده بود یعنی داشتم کیف میکردم حتی هادی هم که میدونه من بدم میاد به من زل بزنه چنان ازم تعریف میکردو محو چشمام شده بود که نگو!خودم اینقد کیف میکردم که وقتی هادی میرفت خرید کنه آینه رو میچرخوندم خودمونگاه میکردم اخه خیلی کیف میده از آینه جلوی ماشین خودتو نگاه کنی البته هروقت ماشین شاسی بلند میاره من جلو میشینما و الا ماشین دیگه بیاره از ترس شناخته شدن من عقب میشینم!خلاصه من حتی تو راه هم خودمو تو آینه نگاه میکردم چون باور بفرمایید به شدت چشمام مست کننده شده بود خیلی جادویی شده بود بیش از حد!هادی هم که منو میبینه از دنیا میبره چون اصلا نمیفهمید که آینش سمت منه همونجوری رانندگی میکرد فرض کنین اصلا حواسش نبود آینه سمت منه اونم چیزی که تو قوانین جزء اولین چیزاییه که بعد سوارشدن باید کنترل کرد اما هادی بیخییییییییییییال!!!

پ.ن٢:اون روز با چه بدبختی بنیامینو راضی کردم که با دیر جواب دادنای من کنار بیاد بماند!

پ.ن٣:وقتی به هادی میگفتم دارم ازدواج میکنم اشکاش در میومد میگفت اون کدوم خوشبختیه که تو قراره مال اون بشی!میدونست از زل زدن بدم میاد از اینه نگام میکرد میگفت خدااااااااااااا منو به افسونگر برسون!

پ.ن۴:اخر شب رفتیم یه جا نوشیدنی بگیریم همراش یه آب معدنی بزرگ با١لیوانم گرفت به من گفت تو بخور بعد دهنیتو بده من بخورم منم خوردم بعد دادم هادی،بعد اینکه خورد لیوانو کنار دستش گذاشت بعد چند دقیقه لیوان افتاد کف ماشین،هادی نفهمید٢باره تشنش شد گفت آب میدی بخورم من محل ندادم باز گفت داد زدم نفهمیدی لیوان افتاد گفت خوب نه ببخشید من خیلی تشنم بود برای همین گفتم اصلا تو بگی از تشنگی بمیرمم آب نمیخورم باشه گلم!منم در یک حرکت نا جوانمردانه آب معدنی رو جلوی چشماش سر میکشم و اون با اتیش تشنگیش تنها میذارم!گاهی فکر میکنم واقعا عاشقام چطوری منوبااین اخلاقام تحمل میکنن تازه در حین کارهای این چنینی بهم ابراز علاقه هم میکنن اونم وقتی که من اینقدددددددددددد بیرحمم!

پ.ن۵:٢شنبه پسرعموم اینا اومده بودن خواستگاریم یه گلی آورده بودن که به حدی زیبا بود که منم کف کردم البته خونوادم چون میدونستن من مخالفم تا بعد از ظهرش به من نگفته بودن اما من حسابی خوشگل شده بودم جوری که پسر عموم مست شده بود اینو همش خودش میگفت بیچاره همش عرق میکرد میگفت گرمی اتیش عشقت منو کشت!حالا بعدا میام مفصل تعریف میکنم!

پ.ن۶:نمیدونین چه حالی میده وقتی استادتون بین اوننننننننننهمه ادم تو کلاس فقط چشمش به شما باشه تا میبینه گرمتونه سریع کولرو روشن کنه تا میبینه سردتونه سریع خاموشش کنه بعدم وقتی از درس دان خسته میشه از شما بپرسه خانم فلانی بسه یا بازم درس بدم و وقتی تو میگی بازم درس بدین زود کتابو باز کنه و شروع کنه درس دادن!حس خیلی خوبیه که بین اونهمه ادم واسه شخص اول اون محیط ایییییینققققققققققققققد باارزش باشی خیلی کیف میده خیلی!

پ.ن٧:خداجونم خدای عزیزم،ممنونم که تو قرن٢١من با پسرا در حد شمرو یزید به توان بینهایت بد رفتاری میکنمئ داد میزنم اما اونا دقیقا همون لحظه میگن باشه تو از من بدت میاد اما من میپرستمت اینا بااون چیزایی که من از دیگران در مورد رابطه هاشون شنیدم بینهایت درجه فرق میکنه!بینهایت شکرت شکرت!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٥ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ توسط Afsoongar نظرات () |

هوس بستنمی کرده بودم و چون فقط خودم باید برم بستنیو اونجور که باب میلمه مخلوطی بخرم رفتم که بخرم البته با پول بابایی!میدونین من ماهیانه نصف حقوق ننه بابامو به عنوان پول تو جیبی اول ماه میگیرم یعنی برامون حقوق در نظر گرفتن اما من حتی یه قرونشم ازدستم نمیره چون پول مفت میدن اخه همه خرجامونوباز خودشون میکشن یعنی عملا من بااون پول هیچی نمیخرم حتی اگه ١جوراب هم بخرم مامان پولشو بهم میده مثلا نمیگه پول تو جیبی گرفتی پس از همون بخر اخه من خیلیارو دیدم وقتی پول تو جیبی میگیرن از شیر مرغ تا جون ادمیزاد همشو خودشون با پول خودشون میخرن حتی پول موبایلشونو خودشون میدن حتی پول کرایشونو!داشتم میگفتم من بستنیرو خریدم داشتم میومدمدم دیدم باباییم چون میدونسته من زود برمیگردم بغل یه ماشین دیگه ترمز کرده یه پلیس هم اوجاست!اینجا بود که عذاب وجدان اومد گریبان منو گرفت که الا و بلا تو چون رفتی بستنی بخری بابات نباید جریمه شه مهم گفتم نه نمیذارم!اینجا بود که از شم افسونگری خودم استفاده کردم همونطور که پلیس نزدیک میشد منم نزدیک میشدمو تو چشماش نگاه میکردم بااینکه از تماس چشمی متنفرم اما چاره ای نبود خلاصه دست پلیس همونطور رو برگه خشک موند منم یه نگاه به اون میکردم یه نگاه به ماشین پلیسه چندبار دیگم دستش وقتی که من به ماشین نگاه میکردم رفت سمت نوشتن اما تا بهش نگاه میکردم دستش خشک میشد خلاصه دیگه پلیسه یه سره داشت نگام میکرد اخه پیش ماشین ما خشکش زده بود منم که دیدم اوضاع اینجوریه یه نگاه به اون یه نگاه به ماشین یه نگاه به اون یه نگاه به ماشین تا اینکه رسیدم به ماشینو با سرعت١٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠کیلومتر بر ساعت سوار ماشین شدمو به بابایی گفتم برو خلاصه بااین افسونگری ما باباییمون از جریمه خلاصصصصصصصصصص شد!!!!

این بود پروژه ی من درمورد چگونه از دست جریمه های پلیس خلاص شویم ثبت شده در کتاب جهانی گینس!!!

پ.ن:این روزها حال هادی و بنیامین افتضاح خرابه افسرده شدن در حد خداااااااا!حالا سر فرصت میام تعریف میکنم!قدر خودتونو بدونین!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱۱ساعت ۳:٤۸ ‎ق.ظ توسط Afsoongar نظرات () |

وقتی تصویرتو تو تلویزیون میبینم دلم واسه مظلومیتت آتیش میگیره هر چند پدر مادرت ازین که دیگه تو این دنیا نیستی احساس افتخار میکنن!راستی تو اگه میدونستی جوانان نسل آینده تو قراره چه گ.ه هایی از آب در بیان بازم جونتو براشون میدادی!من چطور باور کنم تو با اون هیکل نحیفت فقط بخاطر روح بزرگی که داشتی تو این دنیا نموندی اما نسل آینده تو هیکلهای قد غولشونو به هم نمایش میدنو از پسرا هرکی ش.و.ر.ت.ش بیشتر نمایان باشه و از دخترا هر کی برهنه تر باشه باکلاستره!!!!!!!!!!!!!!!!!من چطور باور کنم که اون زمان که دل تو هم حس غریزی میخواست اما از همه چیزت زدی تا نسل لاشی آینده تو حتی با مادراشون همخوابه بشن!من چطورباورکنم درحالی که تو و خونواده امثال تو این اجازه نفس کشیدن تو این خاک پاکتو به ما دادن اونوقت هرروز هر ثانیه با کارهای گ.ه مون جیگرشونو١٠٠٠٠بار به اتیش بکشیمو بگیم به جهنم که جیگر گوشتو واسه اینکه من بتونم راحت تر دختر تور کنم یا راحت تر با یه مرد بخوابم  به خاک و خون کشیدی!من چطور باورکنم تو برای اینکه دروغی تو دنیا نباشه جونتو پرپرکردی اما نسل آینده تو کاری کرد که الان هر کس دروغ میگه عزیزتره و اونکه راست میگه فحش میخوره!من چطور باور کنم تو همیشه ورد زبونت کلمات قشنگ و ارام بخش بود اما نسل آشغال آینده تو اهنگهای گ.ه خارجی و لس انجلسی رو تو دهنشون گ.ه مزه میگنن!من چطور باور کنم اون زمان که تو با دهان روزه بهترین افطاریو سحریت نون خشک و پنیر بود و چقددددددددر از خوردنشون لذت میبردی نسل تن پرور آینده تو اگه خیکاشونو با کباب و پیتزا و هزار کوفت دیگه سیر نکنن نمیترگن که بخوابن!من چطور باور کنم تو با اون سن کمت فهمیدی ناموس چیه اما نسل بی غیرت آینده تو حتی نمیتونه غیرت و حیارو بنویسه!من چطور باور کنم که تو بدون اینکه پدر مادرای نسل آیندتو بشناسی اما رفتی تا ناموسشون حفظ بشه نسل آینده حتی خودش به خواهر مادرش رحم نمیکنه!من چطور باور کنم تو با یاد خدا مست میشدی اما نسل گ.ه آینده تو با ادرار سگ و گاو مست میکنه!من چطور باور کنم بزرگترین تفریح نسل آینده تو عیاشیو سرکار گذاشتنوبازی دادن هم دیگس!من چطورباورکنم اون شبا که تو داشتی جلوی توپ و گلوله پرپر میشدی نسل آینده تو الان شبی نیست که با کسی همخوابه نباشن!من چطور باور کنم تو جونتو دادی تا اونا ناموسو مال و اموال و زندگیشون حفظ بشه اما اونا بهت بخندن!من چطور باور کنم اون زمان که تو بغل خاک و تیر و سنگ ثانیه ای میخوابیدی نسل آینده تو حتی به مادرش رحم نمیکنه راستی چرا نذاشتی بیان تا دم خونه های اینا و جلوی چشماشون خواهر مادرشونو سرویس کننو اینها هیچ گ.هی نتونن بخورن تازه بعد سرویس کردن همرو هم بکشن هان!من چطور باور کنم تو رفتی تا ما سربلند زندگی کنیم تا کسی به زن و ناموسمون نظر نداشته باشه تا کسی بهمون زور نگه تا ما هم کسی باشیم اما نسل خائن آینده توبه اینا میخنده ودست تو دست دشمن تو داره به ریشت میخنده اصلا تورو قبول نداره!راستی تو بااون هیکل نحیفت که حتی اندازه تفنگ هم نمیشد چی فهمیدی که حاضر شدی از جونت بگذری،اما نه مثل اینکه اینجا روح بزرگه که مهمه همون که تورو تاعرش رسونداما نسل کثیف آیندتو به لجن رسوند!راستی مگه تو از توپ و گلوله و خون نمیترسیدی که اونجوری جلوی اونهمه خونخوار وایسادی!راستی تو مگه آغوش گرم مادرتو نمیخواستی پس چرا رفتی تا نسل کثیف آینده تو هر شب زن و مادری جدید تو بغلشون باشه و به ریش تو بخندن!راستی اینومیدونی جوانان سرزمینی که تو باخونت ابیاریش کرده بودی افتادن به جون ریشه های این خاک و تاتونستن نشخوار کردن اونم نه تنهایی بلکه هر کی دست تو دست یه گودزیلا مث خودش!راستی تو میدونی بزرگترین تفریح نسل گ.ه صفت اینده تو حتی نوجوناش اینه که به هم متلک بگنواصلا نیگاه نکنن طرف چندسالشه!تو میدونی جوانان سرزمین تو وقتی تو بین گنج و گ.ه بهشون حق انتخاب دادی همشون گ.ه رو پسندین!تو هیچ میدونی اگه عشق دوران تو حرمت داشت الان خیانته که ارج و قرب ادمارو بیشتر میکنه!تو میدونی که اگه الان پاک زندگی کنی محکومی به امل بودن اما اگه هرروز تو بغل یکی باشی میشی متجدد!!!!!!!!!!!!راستی تو اصلا میدونستی جوانان گ.ه نسل اینده تو وقتی مسلمونن باید برای نشون دادن باکلاسیشون صلیب تو گردشون بندازن بدون اینکه حتی یکم فکرکنن کره خر هر چی که یه غربی انجام میده توی میمون قرار نیس انجام بدی!تو هیچ میدوستی وقتی گفتن اخرالزمان زنایی هستن که همانند یه خر_ارایش کرده که مچ بند به پاش میبنده و کلی زمبلو زیمبو به خودش میماله من الان دارم اون خرای تزئین شده رو هرروز میبینم!تو هیچ میدونستی اگه پاک زندگی کنی باید خجالت بکشی اما نسل آینده تو بزرگترین افتخارش سر کار گذاشتن دیگران باشه!تو هیچ میدونستی گ.ه مغزای نسل آینده تو حتی به درد گ.ه خوردن هم نمیخورن!راستی چرا حتی نگاه کردن به عکس تو آدمو یاد همه خوبیها میندازه اما نگاه کردن حتی یک صدم ثانیه به چهره کریه جوانان نسل آینده تو ادمو یاد جک و جونورو خر و الاغ میندازه چرااااااااااااا؟دارم فکر میکنم اون بهشتی که ما توصیفشو شنیدیموتوقراره توش باشی واسه امثال تو خیلی کمه همینطورکه  اون جهنمی که نسل لاشی امروز قراره توش بره خییییییییلی براشون کمه!اصلا حالاکه اینارو فهمیدی چرابرای این نسل گ.ه گرفته کثافت جونتو دادی هاااااااااااااااان!!!!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٧ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ توسط Afsoongar نظرات () |

صبح کله سحرپاشدم برم بیرون!بایدجایی میرفتم که نه میشد تیپ زد نه ارایش کرد منم که حجابم کامله گفتم مجبورم عین بچه مدرسه ای ها برم بیرون! نه اینکه بگم ارایش میکنم اما خوب لباسام بااینکه حجابم کامله اما همیشه مارک دارو تو چشم برویه بخاطر همین همه دخترای فامیل اگه من یه مانتو بخرم تمام مغازه هارو میگردن لنگه همونو پیدا میکنن یادمه اول راهنمایی بودم یه مدل مانتو بود تازه دراومده بود من اونوتو مغازه دیدم خریدم پوشیدم بعد ابجیم گفت إإإإ چه خوشگله من همینو میخوام اما من چون دوست ندارم وقتی چیزی دارم بقیه عین مال من داشته باشن تهدیدش کردم حق نداری بخری بااینکه خیلی مانتوی منو دوس داشت اما نخرید!خلاصه دختر عموهام دیدن خریدن دختر عمه هام دیدن خریدن و همچنین دخترخاله ها و خاله ها!یعنی اوضاع طوری بود که اون سال که با عمو جانم اینا مسافرت رفتیم همه همین مانتورو پوشیده بودیم یادمه تو ماشین پسر عموم بودیم اونم تامارو اینجوری دید گفت چرا همه ست کردین مام گفتیم اتفاقی بوده!داشتم میگفتم من چندوقته چشام از وقتی از مسافرت اومدیم و حالم تو ماشین بد شد درد میکنه و قرمزه صبحم کلی قرمز بود خلاصه با همون چش و چال رفتم بیرون برام خیلی جالب بودکه ازوقتی رفتم تو خیابون هرموقع که به ادما نگاه میکردم میدیدم حتی راننده ها هم تو این روز بارونی حواسشون به منه چه برسه به سرنشینا برام خیلی جالب بود که اول صبحی اونم بااین تیپ اینقد بهم توجه میشد راستشو بخواین امروز  بیشترین متلک اونم بااینکه سرم پایین بود میشنیدم ماشا...بود حتی وقتی وارد لوازم ارایشی شدم که همون زنه که خیلی از من خوشش میادوبهم گفت ازدواج کردی باخودم گفتم اخه کجای من شبیه ازدواج کرده هاس!وقتیم تو مطب دکتر یهو بابامو صداکردم البته با صدای اروم همه حاضرین  برگشتن نگام کردنو سکوت همه جارو فرا گرفت حتی از ترس نگاه ٢تاپسر جوونومرد میانسالی که ٢تاصندلی اونطرف تر بودن مجبور شدم برم بالای پله ها تا نوبتم شه!هخمونجابود که هادی بهم زنگک زد مشغول صحبت بوئدیم هادیم هی بهم میگفت نوکرتم منم کلی خجالت کشیدم اخه خدایی همه کارامو برام انجام میده منم برااینکه تو دردسر نیفته بیشتروقتاکاراموخودم انجام میدم هادی همش میگفت من که دیگه ناامیدم دیگم عاشق نمیشم اما هرکار بخوای برات میکنم حداقل دلم دیگه اروم بگیره!گصحبت میکردیم که یهو صدای یه پیرزن اومد که هی هادیو دعا میکرد هادیم گفت حاج خانم من گرفتاری دارم الان چندساله گرفتارشم دعا کن همه چی درست شه دارم میمیرم من تعجب کردم هادی داره اینارو به کی میگه بعدبرام تعریف کرد که این خانمه یه سید فقیره که هفته ای ٢بار میاد دفتر هادی و چون میدونه هادی دست و دلبازه هدی هم هش خیلی کمک میکنه تو همین حال بودیم که زنه گفت بده من راضیش کنم و حالا بشنوید مکالمه منو اون پیر زن اما بچه ها خدایی پیر زن به باحالیه این ندیده بودم بااینکه اونجورکه هادی میگفت فقیره اما عجیب روحیه شادی داشت اینم حرفهایی که گفتیمو شنیدیم!

پیرزنه:سلام دختر جان

من:سلام(باخنده)

پ:شماچرابااین اقا ازداج نمیکنی!بخداپسر خوبیه من میشناسمش!خیلی خوبه

من:میدونم اما نمیشه

پ:چرا دختر جان خوشبخت میشیا اذیتش نکن البته هر دو داشتیم میخندیدیم

من:اخه یکی هست که میگه اگه بااین ازدواج کنم مارو میکشه!

پ:غلط میکنه نمیتونه

من:میتونه اخه

پ:مگه کیه!پاسبانه؟ماموره

من:حالا هرچی اما میتونه دیگه منم چون نمیخوام اذیتمون کنه بااین ازدواج نمیکنم!

پ:بازدواج کن بااین منم براتون دعامیکنم

من:باشه شمابرامون دعاکنین که این بدبختم به مراد دلش برسه!

وجذابترین بخش ماجراکه باحالی که از زنه دیدم برام عجیب نبود اما خوب جالب بود این بود که در اخر صحبتمون بهم گفت پس حالا بذار١بوست کتم بعدم بوسم کرد!!!منم٣تا بوسش کردمو کلی خندیدیم!بعدهادی گوشیو گرفتو گفت که این پیرزنه هفته ای٢بار میادومنم برای سلامتی جون تو و نیت رسیدن به تو کمکش میکنم خیلی کیف کردم وقتی هادی اون لحظه اینو بهم گفت بعدشم گفت خیلی اتیش گرفتم وقتی جلوی من داشتی بهش میگفتی باکس دیگه بایدازدواج کنی! بعدم قرارگذاشت که برام چیزایی که میخوام میخره گفت میخرم و میام میبینمت میخوام خیلی چیزاکه تو این دلمه بهت بگم اما حالش گرفته بود!درمورد اتفاقای جالبی که باهمون تیپوحال مریضم توبیرون برام افتاد توپست بعدتوضیح میدم بعدم که بنیامین اومدوروز عشقولیمونومثل همیشه باهم شروع کردیم شبم بااین پیام تموم شد که گفت فکر نداشتنت داره منو میکشه توفکرم الان برم خودمو بکشموخلاص!منم عصبی شدم جواب ندادم!تواین بین سعید هم تماس گرفته بود که دیدم کنه شده برداشتم گفتم چنددقیقه دیگه اونم گفت چرااینجوری شدی چرا باهام حرف نمیزنی!منم اعصاب نداشتم قطع کردم بازم زنگ زد بعد۵تابرداشتم یکم باهاش حرف زدم بعدم هرچی میگفت خمیازه کشیدم بعدم خداحافظی کردیم!امیر هم ١٢و۶دقیقه زنگ زد برنداشتم باز۵دقیقه دیگه زنگ زد باز برنداشتم ٣بارم رد تماس کردم ٣باردیگه بعد رد کردن من زنگ زد که دید برنمیدارم یه پیام دادوقربون صدقم یکم رفتودیگه فکرکنم لالاکرد!

پ.ن:جناب دکترمیپرسد متاهل هستی میگویم نه اما باز دربین راهنماییهایش منو متاهل خطاب میکنه اخه دکی جون من اگه متاهلم ابروان اصلاح شدم کو حلقهدتو دستم کو صرف اینکه سفیدمو قیافم شبیه عروساس که نباید بگی متاهلم! افرین دکی!

پ.ن٢:راستی پسر عموی عاشق هم زنگ زده بودن اما ما داشتیم والیبال جوانان غیور ایران زمین را میدیدیم و جواب ندادیم یاشاید هم هنوز از خرشیطان پیاده نشده ام خلاصه اینکه باز طفلک در خماری لالا کرد!!!

پ.ن٣:درمورد عکس صفحه ابراز نظر بفرمایید عزیزان دل!

پ.ن۴:وقتی دختر به اون خشگلی تک فرزندم باشه داره دکترا میخونه خونشونم شمال شهره،تنها خواستگارش یه خلافکار سابقه دار باشه که با داییش هم بند بوده بهتون حق میدم حرفامو باور نکنین!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٥ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ توسط Afsoongar نظرات () |

امروز صبح که از خواب نازبیدار شدم با اینکه خوابالو بودم اما گفتم خواب دیگه بسه!همونطور رو تخت قل قل میزدمو روی هر چی توپ بودوکم میکردم که بنیامین پیام صبحشو داد!الهی بمیرم بااینکه داره ازدرون نابود میشه اما باز بی دریغ بهم عشق میده حتی با پیام و من غمشو از صحبت کردن باهاش که اخر  هرشب که زنگ میزنه تا خستگی روز از تنش در بره از صدای پر از استرسوغصه دارش میفهمم!اول گفتم بیخیال جواب ندم چون نمیخواستم بحث پسرعموم پیش بیاد امادلم سوخت و جواب دادمو تاهمین الان ادامه داره هی پیام میدم هی مینویسم!بهش گفتم باهات نمیام این تصمیم درستی نیست گفت یعنی برم گم شم!موندم چی بگم!خدا خودش عاقبت همه چیزو ختم به خیر کنه!

بعدازظهر امیر زنگ زد!امیر هم واسه خودش ماجرا داره!یکی بود یکی نبود یه روز از روزهای قشنگو عشقولی خدا گوشی من زنگ خوردوجواب دادم که دیدم یه پسری که حدس میزدم نهایت٢٠سالش باشه بود که گفت اشتباه گرفتم اما همین اشتباه باعث شد امیر قشنگترین اشتباه زندگیشو که عاشق شدن بود بکنه!دوباره تماس گرفت گوشیمودادم به خواهرم که صداش شبیه منه اونم نفهمیدوباخواهرم حرف زد!به خواهرم گفتم بسه گوشیو بده بمن منم زدم فررررررررررررررررررت قطع کردم!باز تماس گرفت اینبار من حرف زدم صداش با شخصیت بود امامن چون به شدت روانشناس قابلیم حتی از صدای ادما هم میتونم بفهمم طرف پاکه یااصلاچه اندازه اهل عیاشیه!امیر به نظرم پسری اومد که شخصیت بیرونی خوبی داره اما اهل شیطنتم هست بنابراین همینو بهش گفتم و اون تعجب کرد ومنم ازین ویژگیم متعجب شدم که ازصدای ادما به خصوصیات درونشون پی میبرم!خلاصه ازم کلی سوال کرد گفت اگه همسر ایندت ال باشه بل باشه(داشت خصوصیات خودشومیگفت اماتو لفافه اینو خودم میفهمیدم)باهاش ازدواج میکنی خلاصه بهم برخوردوقطع کردم.تا شب یه سره زنگ میزد و پیامایی میداد که حرصمو درمیاورد مثلا میگفت تورو قسم به عشقمون جواب بده منم میگفتم تو دلم اخه پسره ی احمق تو2باربیشتربامه حرف نزدی حالا ما صاحب عشق هم شدیم!!!!!خلاصه5روز کار امیر شده بود زنگ زدنو کار من جواب ندادن تااینکه بالاخره از خرشیطونی که این5روز سوار بودم پیاده شدم تا یکم خره استراحت کنه منم گوشیو جواب دادم وااااااااای انگاردنیارو به امیر داده باشن از هیجان نفسش در نمیمد کلی باهام حرف زد اونقد که دیدیم ساعت20دقیقه به12شبه که گفت شارژش داره تموم میشه منم گفتم خوب خداروشکر اما امیر گفت فکرکردی میذارم بری الان میرم میخرم من پرروترازاین حرفام و بعدها بهم ثابت شد این حرفش!!!خلاصه رفت خرید اما همینطور که داشتیم حرف میزدیم تندوتند بهم میگفت دوستت دارم منم میگفتم تو الان داغی حالیت نیس که یهودیدم صداش به بغض نشست اصلافکرنمیکردم پسری که 1هفته نیست منومیشناسه تازه3باربیشتر باهام حرف نزده برام گریه کنه اصلابه شخصیتش نمیخورد گفت دیگه ازین حرفا نزن گریم میگیره خلاصه خیلی سر به سرش گذاشتم دیدم حال بدبخت داره بدتر میشهه بیخیلا شدم!ازون به بعد دیگه کار امیر شده هر نیم ساعت یا1ساعت زنگ زدن به من، حتی بااینکه کارمنده اماتادریروقت زنگ میزنه وصحبت میکنیم البته بهتره بگم کل کل خودشم میگه من شیفته این حاضر جوابیاتم خلاصه از همه چیز زندگیش برام گفت اینکه همه میشناسنش و باهمین نفوذتو20سالگی کارمنده خلاصه الان هرکارمیکنه من خبردارم1خیلی مغروره از صداش میباره اما من بدترین توهینارو بهش میکنم میخنده خوذشم ازین کارش تعجب میکنه!!!!1بارکه داشت واسه پرسیدن اسمم نازمو میکشید مامانش میشنوه میادتو اتاق با چشمهای گردالی شده از پسرش میپرسه:چرااینقد منتشومیکشی؟امیرم میگه چون عاشقشم!خلاصه امیر نزدیک1سال بامن دوسته حتی اسممونمیدونه البته الان میدونه که خوب اونم ماجراداره براتون میگم قندعسلای من!بهش گفتم من تا2سال نمیام سر قرار گفت باشه و هنوزم که هنوزه 1بارزیر قولش نزده هرموقع میره شرکت مخصوصا5شنبه جمعه ها ازشرکت بهم زنگ میزنه چندین ساعت باهم حرف میزنیم حتی ماه رمضون ازساعت11ونیم تا5باهم حرف میزدیم جالب اینجاس که اخرش که دیگه بایدحتمامیرفت یا من کارداشتم به هیچ وجه قطع نمیکرد شاید باورتون نشه اما گاهی تا30دقیقه بحث سر این بودکه امیر میگفت من نمیتونم قطع کنم چون اونجوری حس میکنم دوستت ندارم تو قطع کن من نمیتونم دلم نمیاد اونوقت من همچون یک شمر بی احساس میشدم و گوشی را تلپ...قطع میکردم و جالب انگیزناکتر این بود که بعد نیم ساعت گیس وگیس کشی که من قطع کنم آقا لطف میکردن تا من قطع میکردم دوباره زنگ میزدن و اینجابودکه من گوشیو برمیداشتمو با تعجب میگفتم امییییییییییییییییییییییر!میگفت باشه باشه خب بابا نمیتونم دل بکنم باشه الان میرم دوباره روز ازنو روزی ازنو...ودوباره شمر و منو تلپپپپپپپپپپپپپپپپ!جالبه بگم من تاحالا1بارم به امیر نه زنگ زدم نه پیام دادم همیشه دلم میخواد خودش دلتنگم شه سراغم بیاد من کلا باهمه همینجوریم هرگز خودم سراغ کسی نمیرم!الان دیگه امیر اونقد دوسم داره که اگه کوهم کنده باشه شنیدن صدای من براش حکم آبی رو آتیشو داره!هرصبح مرض میریزه و موقع سرکاررفتن منو ازخواب ناز بیدارمیکنه وکلی قربون صدقم میره که وقتی خوابلویی چقددددددددددددددد دوست داشتنی تر میشی!منم میگم مرض!!!!

میگفتم که امرو زنگ زده بود منم خیلی خشگل گوشیرو خامش کردم اماوقتی روشن کردم دیگه اقای ادامس دوباره ازرونرفته داره زنگ میزنه چندبار رد تماس نمودموحالی بس عظیم بردم اما پیام داد جواب بده لامصب منم جواب دادم با صدایی که غم توش موج میزد گفت چرا گوشیو جواب نمیدی الانم دیدی من کلیدکردم پررو بازی در میارم جواب دادی اخه چرا!منم سکوت کرده بودم گفت چیه خجالت نکش دیگه ازم خسته شدی یادته اونوقتا چندساعت حرف میزدیم تازه بعد من میگفتم توقطع کن منم میگفتم اوهوم اوهوووووووووووم که همین باعث خندش شدوکلی قربون صدقم رفت وگفت لامصب این صدات ادمو دیوونه میکنه!بهم گفت سرنوشت داره برام تکرار میشه کارایی که من بادیگران کردم توداری سر من میاری گفت قبل اشنایی با تو این من بودم که به دخترا قول ازدواج میدادم اما هرگز سراغشون نمیرفتم حالا تو منو عاشق کردی داری تنهام میذاری همشم به روزگار لعنت میفرستاد منم گفتم دیدی گفتم آشغالی که خندش گرفت!!!!!!!!!!!شما فرض بفرمایید من همچین آدمیرو تلفنی اونم با کل کل عاشق خودم کردم که حتی یکبارم سراغش نرفتم همیشه خودش میاد سراغم!

پ.ن:یه چیز بگم شاید باورتون نشه موقعهایی که من سرماخوردم وقتی مماخمو بالامیکشم امیر میگه:اه دماخت آب داره.منم مماخمو تاجایی که میشه بالا میکشمو میگم بخدا تمیزه نگا!اونم میگه نه پره ها!منم 2 باره مراسم دماغ بالاکشیو باشدت هر چه تمام تر اجرامیکنم اونوقت امیر میگه اگه تو دماغت چیزی هست بریز تو دهنم بعدم دهنشو وا میکنه یا وقتایی که بهم خیلی ابراز علاقه میکنه من ادای کسایی که دارن بالا میارنو در میارم اونم میگه الهی فدات شم بیا حالت تهوعتو بریز تو دهنم!ببخشید اگه چندش آور بود!

پ.ن2:نمیدونم قضیه اون پسر سربازه رو که بهم میگه سفید برفی براتون گفتم یا نه!راستش من اصلا بااین برنامه ای ندارم وهمیشه در حال پیچوندنش هستم طوری که شاید از هر15تاتماس به یکیش جواب بدم اخه شوخه منم اصلااز ادمای شوخ خوشم نمیاد.خلاصه به مولا علی دروغ نگفتم اگه بگم محاله هر نیم ساعت یه بار به من زنگ نزنه دیشب از عروسی به من زنگ زد منم گوشیمو دادم به ابجیم حالا قضیه چیه قضیه اینه که ابجی من نقش یه دختر مازندرانیوبالهجه بازی میکنه که ما میترکیم از خنده این بنده خدام فکر میکنه ابجیم دوست منه خلاصه این پسره بجای اینکه از همصحبتی باابجیم لذت ببره هی میگه گوشیو بده به سفید برفی جیگرم بهم میگه منم برای اینکه تستش کنم به خواهرم میگفتم بگو جیگر نیس اصلا چرااینقد از اون میپرسی اونم  جواب داد من جیگرو دوس دارم وقتی باهام حرف نمیزنه جیگرم میسوزه  صداش بهم ارامش میده!خلاصه من اومدم وقتی صدامو شنید به خواهرم گفت تورو ابالفضل به جیگر بگو بامن حرف بزنه خواهرمم با لهجه مازندرانی بهش میگفت جیگر باتوقهره اوئنم خیلی جدی میگفت اخه مگه چه بدی ای از من دیده!فرض کنید اوضاش چقد بیریخت و دلتنگم بودکه اونب که به ترک دیوار میخنده حالا اینقد جدی حرف میزد!

پ.ن3:مزاحمیرو که فقط1بار باهاش حرف زدمو گفتم اشتباس و بعد خودشوخفه کردتامن جوابشو بدم اما ندادم بعد2هفته 2باره زنگ زده!چه رویی دارن ملت!!!!!

پ.ن4:اگرمیبینید از پسرعموی عاشق پیشه چیزی نمیگوییم بخاطر این است که به شدت حالمان از آن مکالمه عشقولانه بهم خورده و دوست نداریم سر به تنشان باشد والا  جناب پسرعموی کنه همچنان زنگ میزند و پیام میدهدوابراز دلتنگی و نگرانی میکند اما من سوار خر شیطونم میخوام یکم تو ده هوا بخورم! چیه؟؟؟؟

پ.ن5:بنیامین بدجنس!!!با حالت بیخبری تموم ازم میپرسه شماره رژی که عید به همراه کادوی عید بهت دادم چنده منم لرای اطمینان بیشتر از جام بلند میشم تا جاشو پیدا کنم و با دقت براش مشخصاتومیخونم اونوقت آقا میگه درسته امروز6تابرات خریدم گلم !!!!

بنیامین جان مرض داشتی منوبه زحمت انداختی گلم!!!!

پ.ن5:نظرتونو درمورد عکس وبلاگم بفرمایییییییید!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٤ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ توسط Afsoongar نظرات () |

مکان:بازارچه

زمان:بعدازظهر یک روز افتابی

دارم تو عالم خودم به لوازم ارایشایی که تو ویترینشه نگاه میکنم.یک دفعه یه صدایی میشنوم که میگه:نامزد داری؟

سرمو بالا میارمو زن جوونی رو میبینم که با هیجان خاصی داره بهم نگاه میکنه!میگم نه چطور مگه؟میگه اخه تو دستت انگشتره واسه همین فکر کردم متاهلی!من میگم نه مامانم طلادوست داره ماروهم مجبورمیکنه بندازیم!میگه بیاتومغازه کارت دارم!میرم تو میگه:چراازدواج نمیکنی!میگم دلم میخواددرس بخونم ازازدواج خوشم نمیاد!میگه منم مث تو بودم اماالان متاهلم !بی مقدمه میگه من یه داداش دارم که لیسانس زبان خارجه داره پسر ماهیه دنبال دختریه که مث تو باشه وقتی دیدمت دیدم ایده ال داداشمی!منم خجالت میکشمو فقط میگم نه من نمیخوام ازدواج کنم!کلی دلیل میاره که داداشم حتماخوشبختت میکنه!اززندگیش برام میگه ازینکه دخترپاکی بوده اما بایکی ازپسرلی همسایه دوست میشه وبرای اینکه آبروش نره مجبورمیشه باهمون پسره ازدواج کنه!گفت شوهرش شکاکه وحتی اگه بازناهم حرف بزنم شک میکنه!همون لحظه فروشنهد مغازه بغلی میادتومغازه وبادیدنم میگه وااای این دختر خوشگله اومده اینجا اوندفعه که اومده بودی تو بازارچه منو دوستام کلی از چشمهاوپوست سفیدوصافت تعریف کردیم بازم خجالت میکشم و میگم:مرسی!خلاصه اون خانم جوون شمارشوداد که فکرامو بکنموگفت به داداشم میگم که یه فرشته پیداکردم براش!منم ازش خواهش میکنم نگه چون میترسم یهو  کنه بشه!!!!!همین موقعس که مامانم اینا نگران میشن ومیان ببینن من کجام منم وقتی میبینن مشغول حرف زدن با اون خانمم باحالت کنجکاوی خاصی نگام میکننومیگن چیزی شده و من با چشم و ابرو به خانمه میفهمونم که از قضیه خواستگاری چیزی بهشون نگه چون مامانم اینا گیر میدن!خانمه هم جوونمردی میکنه ومیگه قیافه دخترتون شبیه یکی ازهمکلاسیهام بودپرسیدم شاید خودش باشه!ومنم یه نفس راحت میکشم!

مکان:دانشگاه،روی صندلی نشستمو٢تاصندلی اونورتر یه دختری دقایق طولانیه که بهم زل زده،روبرومم یکی از فامیلای اسی که ازترم٣به بعدمنوتودانشگاه دیدومحاله منوببینه ونگام نکنه وهرجامیشینم نیادروبروم نشینه بااینکه حتی نگاشم نمیکنم اماازین که بهم زل میزنه احساس رضایت میکنه والامرض نداره وقتشو میون اینهمه دختر علاف تو دانشگاه برای من هدر بده، نشسته میدونین ازکجا فهمیدم؟ازونجایی که٢هفته پیش یه مهمونی دعوت بودیم که یکی ازمسئولین شهرمون برای پسرش گرفته بودومن اسی و این پسررو اونجا دیدم و تازه به شباهتهای زیاد اینابهم پی بردم واسه همین حدس میزنم فامیل باشن!دختره در یک حرکت ناگهانی نگام میکنهو غرق میشه تو چشمامومیگه:چقد چشماتون خشگله!!!!!!

مکان:دانشگاه

کنارم دختری نشسته و ازحرکاتش معلومه که قیافم براش جالبه.ناگهانی ازم میپرسه ازدواج کردی:جواب میدم نه!میگه پس اینقدطلاچراانداختی!میگم مامانم دوست داره اگه بردارم کلی سوال پیچم میکنه منم حوصله ندارم میندازم که گیر نده!میگه برشون دار اینجوری همه فکرمیکنن ازدواج کردی موقعیتهای ازدواجتواز دست میدی میگم بهتر میگه چرا میگم ازازدواج خوشم نمیاد میگه وقتش که بشه خودت راضی میشی میگم نمیدونم!بعدم کلی از ترسم ازازدواج حرف میزنم باهاش اونم ازتجربیاتش میگه واینکه الان داره بایه پسره که بی کمک خونوادش زندگی میکنه ازدواج میکنه وقراره پس از قبولی تو ازمون ورود به کاروتعیین محل کار باهاش ازدواج کنه!منم خجالتومیذارم کنارویکم از پسرعموم میگم اونم میگه اره منم دقیقا عین تو پسر داییم برام میمیره!!!!!!!ایندفه حرف هادیومیزنم میگه اره منم عین تو همین خواستگاروداشتم!!!!ازبنیامین میگم میگه اره منم زمانی که نامزدم تلفنی گفت قراره بیایم خواستگاری با یکی اشنا بودم اونم عین عاشق تو(بنیامین)خودشو برام هی میکشت!!!!!!!میگم هادی تو کل ایران اسمش دراومده بود که بره دبی نمایندگی بگیره و زندگی کنه اما بخاطر من نرفت اونم منی که جز قهر هیچی براش ندارم!میگه آره منم با یه پسر چت میکنم کاندازندگی میکنه اسمش حسنه باینکه بزرگ شده اونجاست اما ببین اسمش حسنه خیلیم پاکومذهبوپولدارن!اومدن خواستگاریم بابام ایناگفتن نه حسنم گفت باشه پس باهمین چت باهم رابطه برقرارمیکنیم!!!!!!!!!!!!تازه اینم میگه که من هر خواستگاری داشتم همه باباهاشون پولدار بودن!!!!!!!!!!!!!اینجورم که ازصحبتاش پیدابود همه پسرای خیالی که توزندگیش بودنودوست داشت حرف هرکیومیزد درجامیگفت دوسش داشتم منم شاخام لایه اوزونو جرررررر میداد!

پ.ن:من فقط موندم دختری که واقعا این خواستگارارو داشته پس مغز الاغواسبوخر نوش جان کرده که رفته با یه پسری که خودش میگفت محسن بیریخته(اسم نامزدش بود)،خونه ماشین نداره،کارش مشخص نیست،تو یه استان دیگس،بعدازدواج تو بدترین شرایط باید زندگی کنه،خونوادش هیچ حمایتی ازش نمیکنن تازه خونواده توی دختر هم ناراضی ان عروسی کنی؟فکر کردی میترشیدی بعدم فکرکردی مردم خرن اخه تو بااون قدکوتاهوصورت سیاهوپرمو بااون جوشای زشتت اینهمه خواستگار داشته باشی جون عمت من باید خودمو بازنشست کنم دیکه احمق جون!

مکان:دانشگاه،روی سکوی جلوی در ورودی

٢تاپسره سوسول دارن میرن تو راهرو امابادیدن من پشیمون میشن ومیان یکم اونورتر از من میشیننو با چشماشون حرکات منومثل مسابقه فوتبال برای هم گزارش میکنن!طرف راستمم ٢تاپسره دیگن که یکی سرشو گذاشته روشونه  اون یکی وداره عاشقونه به من نگاه میکنه١کمی اونورتر یه دختره بدبخت چندتاپسرو گیر اورده داره براشون دلقک بازی در میاره اما ٢تاازپسرا که من تو دیدشونم عین صفحه سینما به من زل زدنو هرازچندگاهی که صدای خنده زشت دختره حالمو بهم میزنه و رومومیکنم طرفش میبینم که ٢تاپسرالحظه ای ازامر مقدس چشم چرونی نسبت به بنده دریغ نمیکنن هر چند من عادت کردم که همیشه١٠٠٠جفت چشم نگام کنن!یه دفعه سیخ سیخو میبینم مغرورترین پسره دانشگاه که تموم دخترا عاشقشن ومن به این دلیل بهش میگم سیخ سیخ که مدل موهاش خیلی خیلی خاصه واصلا شبیه مدلهایی که بقیه درست میکنن نیست١سیخ سیخ از پله ها پایین میاد من تو دیدش نیستم میره به سمت بوفه و وقتی بر میگرده ومنو میبینه دست و پاشو گم میکنه و از دوستش میخواد که بیان سمت من از پله ها میان بالاومیرن پشت سر من و خوراکیشونو میخورن من همچنان سرم پایینه و گهگاهی که صدای خاصی میشنوم سرموبالامیارمو متوجه این اتفاقامیشم.سیخ سیخ چون مغروره منم خدای ضد حالم اصلا تواین٣سال که عاشق شده نذاشتم حتی تو چشام نگاه کنه بیچاره بااینکه دوسم داره اما همیشه میخوادنگام کنه به جایی نگاه میکنه که من تو زاویه دیدش باشم که مثلا من نفهمم داره نگام میکنه چون قبلا گفته بودم که من همیشه با حرکت چشم به کسایی که غریبن حالی میکنم که اهای تو خوشم نمیاد بهم نگاه میکنی!سیخ سیخ میره تو سالن اما دلش طاقت نمیاره و باز برمیگرده پشت منو بادوستش مشغول حرف زدن میشه تو این لحظه دخترای دانشگاه که چشمشون بادیدن این صحنه ها١٠٠تاشده چندتاییشون میان پیشمو با حالت شوک ازم میپرسن:این پسره به تو علاقه منده؟بهت پیشنهاد دوستی داده؟منم تو دلم میگم من اصلا اینو تحویل نمیگیرم اما جواب میدم نه چطور مگه؟اونم برام تعریف میکنه که این پسره چندتاازدخترای دانشگاه عاشقشن امااین پا نمیده برامون عجیب بود تو که باحجاب این چرا اینقد دوروبرتو میچرخه اخه این خیلی مغروره تاحالااینجوری ندیده بودیمش خدایی خبریه خانم؟میگم گفتم که هیچی نیس!(راستش تو دلم کلی کیف کردم که سیخ سیخ آرزوی خیلیاست اما من تو این٣سال اجازه ندادم حتی تو چشمام نگاه کنه!توهمین لحظه اون دختره که من هرچی درمورد خواستگارام میگفتم اونم میگفت اره منم همینطور میادپیشمومیگه مشکوک میزنی؟میگم نه بابا.میگه من این دورانوگذروندم تو همش نگات به گوشیته چی شده؟میگم هیچی دیشب با بنیامین الکی قهر کردم اونم قرص خورد ساعت١نصفه شب با زور فرستادیمش بره معدشو شستوشو بده دکتره یه خانم بوده که تا حالا چندبار بعد خودکشیهای بنیامین تو شیفت کاری این خانمه بوده اونم بهش گفته معدت دیگه نمیکشه یکبار دیگه قرص برای خودکشی بخوری میمیری منم دیشب وقتی اومد خواب بودم الان دارم به گوشیم نگاه میکنم که خبرشوبده بهم!دختره میگه این پسره دیوانس میگم من که گفتم هم دیوونس هم از مجنون عاشقتره!میگه خوش به حالتو تو این بین ناگهان متوجه چشمام میشه اخه من تااون موقع همش سرم پایین بود که یهو میگه واااااااااای چقد چشات قشنگه توروخدابذایه عکس ازش بندازم میگم عزیزم زشته ایجا دانشگاس میگه خواهش میکنم توروخدا میگم بذار خودم از گوشیم بهت میدم میگه نه من همین چشتو میخوام خلاصه میگردم تو گوشیم اما اون میگه واای چقد ناز میکنی دختر !خوب شد من پسر نشدم چون اصلا نمیتونستم تازتو بکشم!خلاصه من طولش میدم تا بیخیال شه اما اون طی یک عملیات شهادت طلبانه مثل فرفره میاد جلومو گوشیشو فرو میکنه تو چشممو میگه الان تموم میشه و فررررررررررررررررررررررت یه عکس ازچشام میگیره!کلیم قربون صدقه چشام میره!میگه خیلی خوشگلنو تو کلا صورتت خیلی قشنگه!تواین فاصله میگیم بریم بوفه اخه تشنمونه که میبینم سیخ سیخ تو نیمکت کناریمون نشسته اونم سیخ سیخ که محاله بعدکلاسش یه دقیقه تو دانشگاه بمونه بهم نگاه میکنه اما من برای اینکه تابلو نشه سرمو پایین میندازم تو بوفه گوشیم زنگ میخوره میبینم سیناست!همون پسره که بهم گفته بود حجاب خیلی بهم میادوماتم شده بود گوشیو جواب میدمو دختررو میپیچونم مشغول صحبتم که نگاه ناراحتوعصبیه سیخ سیخومیبینم سریع میرم تو راهرو اما پشیمون میشمو برمیگردمو یهو با سیخ سیخ روبرو میشم فقط شانس میارم که اونموقع سینا داشت حرف میزد نه من چون قطعا به سیخ سیخ بر میخورد که من با کسی حرف بزنم خلاصه مث اینکه ناراحت شدوازدانشگاه رفت!!!!

پ.ن٢:سینا یه پسر دیوونس که همون روز که باهام اشنا شد به حدی بمن وابسته شده بود که وقتی گوشیشو جواب نمیدادم داداششو دوتش میبینن که داره گریه میکنه و سینا ماجرای منوبراشون تعریف میکنه سینارو میرسونن دکتر و دوستش که از لحنش پیدابودخیلی پاکه ازم خواست قضیرو براش بگم وگفت یعنی این در عرض یه روز اینفد عاشق شما شده بعدم گفت میدونم خواسته نادرستیه اما باین حالی که سینا داره باهاش رفاقت کنین چون پسر خیلی مثبتو خوبیه من تضمین میکنم. بااین حاای که این داره حتما خودکشی میکنه منم بهش گفتم باشه!اما شبش هر چی زنگ زد جواشو ندادم خدایی خیلی پیام داد منت کشید اما من ازش خوشم نیومده بود تاجایی که منتم کرد منم برداشتم دیدم صداش یه جوری میاد حالاساعت چنده؟٣نصفه شب!گفت اومدم تو حموم میخوام خودکشی کنم گفت تنها امیدم تو بودی اونم داری ازم میگیری گفتم روانی تازه١روزه بامن اشنا شدی خودکشی برا چیه!گفت نمیتونم بیتو بفهم!اونقد باهاش حرف زدم تا به خودزنی راضی شد فقط من موندم خونواده های اینا نمیگن اخه پسرجون تو٣نصفه شب خونه چیکارمیکنی هر چند سینا صاحب یه باشگاه بززگو مردمی بودکه شبادیروقت ازونجا میومد حتما فکر کردن رفته دوش بگیره!خلاصه شب بعدپیام داد که بیوفا نمیپرسی از حال ما!بعدم گفت که بخاطر خودزنیش تو بیمارستان بوده!منم اصلاازین کاراش خوشم نیومدو ولش کردم هرچند بنده خدا هرجا میرفت حتی مسافرت محال بود هرچندساعت به من زنگ نزنه!خلاصه اینم از سینا!

پ.ن٣:با سیخ سیخ تو کتابخونه دانشگاه اشنا شدم!داشتم کتاب میگرفتم که دیدم پسرزی که تاچندلحظه پیش خودمم از جدیتش تو درس خوندن و اینکه کاملا تو کتاب غرق شده بود تعجب کرده بودم کاملا مات من شده و بعد مدتی هی پا میشه میره بیرون هی میاد تو!الکیم نشون میده که مثلا موبایلش داره زنگ میخوره خلاصه هرروشی که بلد بود استفاده کرد تا به مند نشون بده ازمن خوشش اومده اونم پسری به این مغروری!!!خلاصه الکی اومد کتابو داد به خانمی که مسئول کتابا بود وگفت من این کتابو دارم نمیخوامش و رفت نشست سر جاش و تا من کارم تموم شه یه ریز نگام میکرد تازه همونجا یه دختره اومده هی در مورد صورتم ازم میپرسه!!!!!درمورد کارای عشقولانه ای که سیخ سیخ تو دانشگاه برام انجام داد بازم مینویسم براتون گلا!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٤ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ توسط Afsoongar نظرات () |

دیشب دیر لالاکرده بودمو صبح 11پاشدم!شب پیش به ابجیم امر کرده بودم که صبح بره برام مجله بخره الهی فداش شم اخه بااینکه از من کوچوتره همه کارامو میکنه حتی موهامو شونه میکنه اتاقمو تمیز میکنه یه عادتیم داره چون من صورت پر و گونه داری دارم بااینکه همیشه تو اتاقمم هروقت میام بیرون اول یه سلام خشگل بهم میگه بعد میفته به جون لپام اینقد بوسم میکنه که به زور از خودم جداش میکنم مامانمم این وسط یا میخنده یا میگه ما چرااینقد تورودوست داریم!!!!!!!!خلاصه ابجی بعدازیه مراسم بوس دادن حسابی از گردن ما پیاده شدو به لپامون مرخصی دادورفت تا برام بگیره منم از بیکاری رفتم حموم اخراش بود که اومد خونه و در حموموزدو یکم نازم کردو منم براش ناز کردم و الکی گفت برام مجله نخریده منم بااینکه میدونستم الکی میگه دلشو نشکستمو با ناز بهش گفتم نوموخوااااااااااااام!اماوقتی اومدم بیرون بوسم کردومجلروبهم داد!

یه چیز جالب این بنیامین خان ما که تو دنیا به خجالتی بودن معروفه بعداینکه شنیده پسرعموم قراره به زورمنو مال خودش کنه دیشب طی عملیاتی غافل گیرانه گفت که با من فرار میکنی!!!!!اونم کی داشت بهم ابراز دلتنگی میکرد یهوگفت حال من بیشتر بخاطر جسارتش گیج شدم!منم گفتم مجبورم با پسرعموم عروسی کنم!

بنی:باشه باهاش ازدواج کن منم خودمونابودمیکنم تاراحت شی.

من:بازم چرتوپرت گفتی نمیگی بمیری من با عذاب مردنت چی کنم!

بنی:من بیتوعمرا نمیتونم زنده باشم.میمیرم که اون عوضیونبینم باتو.

من:اگه بمیری فکرمیکنم عشق دروغه!فکرکردی بمیری کاری درست میشه!

بنی:نمیدونم همه کاربرات کردم حالا این شدجوابش!

من:باز چرت گفتی اعصاب متلکاتو ندارما!

بنی:باشه.کی میای ببینمت برای اخرین بار؟

من:دیوونه جونت برات ارزش نداره اخه!

بنی:من جونمو درقبال داشتن تو میخوام بیتو تمومم!5شنبه بیا ببینمتو اخرین عشقمو بهت بدم!خب؟

من:تو غلط میکنی بمیری!

بنی:بیتو نمیتونم نمیتونم نمیتونم میفهمی؟

من:بنیامین من لیاقت ندارم من تاحالابا100نفردوست بودم!

بنی:هرچی بودی برای من بهترین بودی و هستی!گلم جزتوهیچکس نمیتونه مانع مرگم بشه فهمیدی؟

من:باشه باهات میمونم فقط خودکشی نکن!

بنی:چطوری؟ازدواج داری میکنی میفهمی؟

من:باشه اما کنارتم

بنی:با اون عوضی نه؟

همینجا بود که سعید پیام داد که سلام خوبی عزیزم دلم برات تنگ شده میتونم بهت زنگ بزنم امامن درگیربنیامین بودمونمیتونستم جواب بدم پس بیخیال شدموبابنیامین ادمه دادم

من:ببینم چی میشه!

بنی:یاجلوی اون عوضی وایسا یا شاهد مرگم باش  اصلا بابات چیکارست چطور من داشتم خودمومیکشتم زنم شی بابات مخالفت میکرد؟

و همینجا بود که جناب بنیامین جمله قصار (بامن فرار کن)را گفتند ومن رو تو شوک گذاشتند عجب جرئتی داری بنی!من واسه پسر گشنیزم خرد نمیکنم اونوقت ابرومو ببرم فرارکنم حرفامیزنیا!حالاازون موقع تاحال هی پیام میده فرارمیکنی من همه چی برات فراهم میکنم بیافرارکنیم!!!!!!!!!!!خلاصه اگه دیدین دیگه اینورا پیدام نشد بدونین به خاطر کمبود شوور رفتم فرارکردم تا مبادا بترشم خواهررررررررر!

بعد نوبت سعید بود که تخته گاز زنگ بزنه منم که اصلا اعصاب نداشتم گوشیرو برداشتم گفتم بابا خودتو کشتی چقد زنگ میزنی که گفت خب دلم تنگ شده منم گفتم اعصاب ندارم زنگ نزن و قطع کردم اما ازون جایی که ایشون تا فحش نخورن ادم نمیشن باز زنگ زد جواب دادم گفتم میگم نزن نمیفهمی؟حالاحس غیرتوکنجکاویش گل کرده بود همش میگفت داری یه چیزوازم پنهان میکنی منم گفتم اره نابغه و قطع کردم بعدم پیام دادم که دیگه بمه زنگ نزن بعدم گوشیمو خاموشیدم تاصبح که دیدم پیام داده چرااخه عزیزدلم من که چیزی نگفتم!خلاصه امروزصبح بنیامین باز گیرداده بود که بامن فرارکن منم اصلاجوابشوندادم تااینکه زد به سرش گفت بااینکه جون توروقسم خوردم وقتی قهر میکنی خودکشی نکنم امااگه جواب ندی به جون خودت میرم قرص میخورم منم بعدچندقیقه بیخیال شدمو جواب دادم!

بعدازظهر کلاس داشتم! استاد کلاسمون  یه پسر جوونه چشم سبزه که خیلیم به باشخصیت بودن هنرجوهااهمیت میده واگه5دقیقه دیرسرکلاس بری جریمه پولی میکنن!خلاصه من زنگ زدم بهشون که میتونم بعد3جلسه غیبت بیام سرکلاس اخه من مریض بودم ونرفته بودم خانمه منشی با خنده گفت آره میتونین تشریف بیارین اما جریمه شدین منم خندیدموگفتم باشه اما وقتی رفتم سرکلاس استادگفت به به به به سلام خوش اومدین خانم...خلاصه منشیوخواهراستادکه اونجا کارمیکنه با1عالم هنرجوی پسرو3تادختردیگه حسابی تحویلم گرفتن امابااینکه من بعدکلاس رفتم پیش منشی اماازم جریمه نگرفتن!!!!!اونم استاد ماکه رو5دقیقه دیر اومدن جریمه میکنه!!!!خلاصه سرکلاس هی استادبهم نگاه میکرد منم همیشه سرم پایینه گاهیم نگاش میکنم زل میزنه بهم من خجالت میکشم سریع چشامو میدزدم من تو دانشگاهم همین مشکلوبااستادا دارم اونقد باید چشامو بدزدم تا طرف بفهمه حق نداره سرکلاسوجلوی چش اون همه ادم اونقد بمن زل بزنه واسه همین بعداینکه باچشم بهشون میفنمونم که ازارتباط چشمی بدم میاد استادام هروقت سرم پایینه یه چشم چرونی اساسی تو این صورت سفیدوصافوچشمای افسونگرموکه وقتی چشام پایینه فقط پشت چشام معلومه میکنن و تاسرمومیارم بالا چشمشونومیدزدن جالبه ها نه!

پ.ن:یادم باشه به زودی تک تک عاشقامو بهتون معرفی کنم ممکنه اینجوری گیج بشین عزیزای من!

پ.ن2:هادی زنگ زده بود امامن مثلا باهاش قهر بودم خودمم نمیدونم چرا!!!!!!

پ.ن3:اون پسره که میاد کلاس استاد من بود وقتی داشتم گواهینامه رانندگی میگرفتم همه میگن چقد پاکه اما نمیدونم چراوقتی استاد من بود داشت میرفت تو من و ازشماره دادن حرف میزدوحرفهای خودمونی میزدواگه ضد حالای من نبود معلوم نیس کارمنو به کجامیکشید!همچیییییییییین باهام سلام علیک گرم میکنه انگار200ساله من زنشم!

پ.ن4:داشتم میومدم خونه *اسی*رو دیدم!اسی یه فروشگاه بزرگ داره که ازروزاولی که داشت دایرش میکرد ازمن خوشش اومد یعنی من مونده بودم پسر به این زیبایی چرابین اینهمه دختر سانتال پانتال ازمن خوشش اومده اونم من که اصلا محلش نمیذارم باورتون میشه وقتی تو فروشگاشه بااینکه جلوش ویترینه و هیچ دیدی به بیرون نداره هروقت من از کنار فروشگاش میرم این سرش بالایه داره نگام میکنه اصلا نمیدونم ازکجامیفهمه من دارم میام من باخواهرم ایناودوستاش اسی رو تست کردم اما میگن نه وقتی جلوی مغازشم باشه کسیرونگاه نمیکنه چه برسه توش!!!!!!تازه یکبارم که جلوی ویترین فروشگاهش بودم اونم جلوی در بود سریع رفت به مانانش که تو فروشگاه بود گفت مامان اومد بعد من رفتم تو مامانش خیلی خشگل بود زل زده بود نگام میکرد اسی هم علاوه بر چیزایی که خریدم هم خیلی تحویلم گرفت هم یه چیز جایزه بهم داد نمیدونم چرا اخه به کسی نمیده!!!!حالاامروز با رفیقش نشسته بود جلوی فروشگاه تامنواز راه دور دید به رفیقش یه چیز گفت اونم همش مث ادم ندیده هاغ برمیگشت نگام میکرد اسی هم همینطور برام خیلی جالب بودکه پسری که تاحالاچندباربیشتر منو ندیده اونم بااونهمه زیباییو رفتار جنتلمنانش اینقدمنودوست داشته باشه که حتی بامادرودوستشم در میون بذاره خلاصه رسیدم بهشون دیدم روشوبرگردوند سمت من البته حرکت سرشو دیدم چون خودم چشمام پایین بود بعد بااینکه من زیاد بهش نزدیک نبودم پاهاشوکشید کنار که مثلا من راحت رد شم!

پ.ن5:از همه عزیزانی که لطف میکنن اینجا تشریف میارن میخوام که حتما نظرتونو درباره عکس کنار صفحه وبلاگم بگید !

پ.ن6:ازهمه کسایی که میان اینجاومیگن من دروغ میگم میخوام که دلیل اینکه میگن من دروغ میگمو هم بگن تا من با دلیل و برهان محکن بهشون ثابت کنم که دروغ نیست!آهای شنیدیییییییییییییییین پس الکی نیا با حسادت بگو من دروغ میگم دلیل بیار منم دلیل میارم!هرچند من نظر کسایی که حرفاموباور نمیکننومیخونم کلی میخندم هم ناراحت میشم خنده ازینکه چقد به خودشون مطمئنن که خیلی زرنگن و حتی یه لحظه فکرشونمیکنن که من چطور میتونم درعرض یه روزاینقد توهم بزنم اونم باتاریخوساعتوبااینهمه جزئیات ناراحت میشم ازینکه چقد دخترای ایرانی بدبختوذلیل شدن که منی که حالاچندتاعاشق تو زندگیمن براشون شبیه قصه س!این واقعا جای تاسف داره!

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٤ساعت ٤:٥٦ ‎ق.ظ توسط Afsoongar نظرات () |

4شنبه بود که امید بعدچندتا زنگ که من جواب ندادم(اخه تا کسی پیام نده نگه که جواب بده من جواب کسیرونمیدم)SMSدادکه

امید:سلام بیوفای من خوبی؟دیگه خبری از ما نمیگیری جیگر امید.من به خدا سرم خیلی شلوغه کارم عقب مونده...انتخاب واحد کردی من تو فکرتم.

من:سلام خوبی ممنون که یادم کردی با معرفت!

امید:بخدا بیمعرفت نیستم.دیدم تو ازینکه باهامی راحت نیستی گفتم بذا راحت باشی نه؟

من(تودلم:حالخوبه میدونیو دم به دقیقه پیام میدیو زنگ میزنی):نه من جدی گفتم که بامعرفتی اخه من همش اذیتت میکنم اما تو همش میای سراغم!

دراین لحظه دیدم داره بهم زنگ میزنه دید جواب نمیدم پیام داد:

امید:عزیزم جواب بده میخوام صداتو بشنوم.باز زنگ زد دید جواب نمیدم رفت اون پیامروجواب داد

امید:ببین تودرموردخودت چی فکر میکنی در مورد معرفتو اینا؟

من:همیشه بهت گفتم خوشم نمیاد برم سراغ کسی!اگه یاروازمن خوشش بیاد خودش میادسراغم ذیگه!

امید:یارو بندم نه؟منم اگه یاروم باشه نباشه خوشم حالا یارومونم یه دونس اونم دیگه و بهتر میشناسی!میدونی کیه!

من:اره عشق قبلیت!!!!!

امید:ای ول به این هوش!توچرااینجوری فکر میکنی حالا یکم فکر کن جواب بده!

منم خیلی خشگل به ندای خواهرم که داشت پاشنه در اتاقمو از جا میکند که بیا غذا بخور لبک گفتم و رفتم ماکارونیه دلچسبیورو زدم به بدن!

امایه کارکردم که خیلی پشیمون شدم راستش ما ماکارونیرو همیشه با گوشتومخلفات زیاد درست میکنیم و ازونجایی که همه میگن دست من خییییلی خییییییییییییلی برکت داره اگه یکم مایع رو هم بزنم کلی میشه واسه همین ابجیم بااینکه ازمن کوچولوتره اماهمیشه اون ماکارونیرو درست میکنه بعد به من میگه بیا مایعشو پربارکن!بعد این مایعه که اضافه میاد من میذارم کنار دوباره باماکارونی بشقاب خودم نوش جون میکنم!!اما ایندفعه چون باباییم نبود مامانم اومد باما ماکارونی بخوره که دیدم مایع رو برام ریخته تو1ظرفوگذاشته سمت من امامن سرش دادکشیدم که به چه حقی اصلا بهش دست زده!خیلی بد کردم مامانی فدات شم دخترت اعصاب نداره!بخدا بااین اخلاقی که من دارم اگه این جذابیت خدادادی نبود هیچ پدرمادری کارایی که من با خونوادم میکنموتحمل نمیکرد!

خلاصه داداشاو ابجیای گلی که شما باشی مااین ماکارونیرو خوردیمو ظرفهارو گذاشتیم تاابجی بشوره(ازقدیم گفتن کار را که کرد انکه تمام کرد!)دیدم اقا امید پیام داده که:

امید:1سوال دارم بپرسم؟فقط قول بده که راست بگی.میدونم که دیگه جوابمو نمیدی اما جواب بده پلیز!

من:بگو

امید:چرا بام روراست نیستی!چرا هنوز بهم اعتماد نداری!چرا نامردی میکنی؟چرا...اخه چرا

خلاصه یه چیزایی اون گفتومنم جواب دادم که نیست تمام دخترای ایران پاکن من فقط این وسط نتپاکم باشه بیاین منو بندازین تو اتیش اخه من ناپاکم!!!!!!!!!!!!

امید:من پس این وسط گاگولم که بندازنت اتیش..همش بخاطر دوست داشتنته که زیاد دوست دارم بخدا!به جون مادرم!حالااگه ناراحت شدی ببخش ولی دیکه یه الو هم به کسی نگو!باشه عزیزم؟

من:سکوت...

امید:1اهنگ هست میخوای گوش بدی زنگ میزنم گوش کن1همه حرفام بخاطر دوست داشتنه زیادته بخدا!

من:بازم سکوت...

امید:میخوای صدای جیرجیرک گوش کنی بردار من حرف نمیزنم که صدای منو بشنوی جواب بده

من همچنان موضعمو حفظ کردم ودر سکوت سکوتم!!

امید:دلت ازم شکست نه!راستی خواستگاریت چیشد!(قضیه پسرعموموبراش گفته بودم اونم حسابی بهم ریخته بود!)

من :من گفتم که دوسش ندارم.امااون اومد پیش خونوادم گفت زنم نشی 1گلوله فرو میکنم تو مخم!

امید:واقعا؟چرا نمیخوایش؟اگه من بیام خواستگاریت به همین زودی چیکار میکنی؟

(من حسابی بهم برخورد که تا1پسر بهم میزسه درجاپیشنهاد ازدواج میده بابا من اینقداذیتتون میکنم باز میگه بیا زنم شو)

من:توروکه عمرانمیخوام!

امید:جرا اخه تاحالا بهت بدی کردم بااینکه ندیدمت اما شبوروزم شدی تو بخاطرتوبعد24سال با مامانم بحث کردم اونوق تو...

منم اعصاب نداشتم جواب ندادم تاینکه زنگ زد امیدم اگه گاز زنگ زدنو بگیره دیگه یه سره میزنگه اما من همچنان قهرمو جواب بی جواب!!!!

امید:برای تو که من دیگه مهم نیستم(حالا نه اینکه قبلا خیلی مهم بودی امیدجان!)اما بخدا برای خوشبختیت دعامیکنم من میترسم بگم ازچی؟

منم که جواب نمیدادم اینا تا12طول کشید تا اقا امید خوابشون ببره و مارو راحت بذاره!

ساعت12و25دقیقه بودکه بنیامین که رفته بود حموم اومدوپیام داد:

بنی:سلام عشق بنیامین.شب بخیر!کجایی!بیاگل من که تو همین چنددقیقه کلی ذلتنگت شدم!

من:نه خوب نیستم الان2ماهه مریضم تاحالا سابقه نداشته!

بنی:خوب میشی عزیزکم.توکلت خداباشه!دیدی که عشق جدید اومده تو زندگیت!!!!!!!!!!

بنیامین خان این حرفو در راستای قضیه خواستگاری پسرعمو گفتند تا بمن بفهمانند که دلشان خونینومالین است!

من!حرف حالیت نیست مگه؟میگم ازش متنفرم درضمن حالم بهم میخوره از دلداری دادن بیخودت اگه قراربود خوب بشم تاحال میشدم اه!

بنی:باشه.راحت بگو بنیامین لال شو زر مفت نزن من خرم به خدا!

من:اخه احمق اگه دوست داشتم خوب میگفتم خفه شی دیگه!دیگم دلداری الکی نده افتاد تو مخت؟

بنی:آره افتاد.فکرشو نمیکردم سرکوفت بزنی بهم.گ.ه خوردم!

راستی بعدازظهرم هادی زنگ زده بود گفت اون روز بهم گفتی داری ازدواج میکنی حسابی داغونم کردیا منم گفتم حالاایناروبیخیال و در کمال باحالی سفارش ریمل و کارت اینترتن دادم اونم گفت تو جون بخواه باشه!تازه یه چیزم برای چندمینبارگفت خیلی خوشم اومد میگه عزیزم اخه تا کی میخوای مریض باشی بعدم خیلی جدی وعشقوانه مثل کسی که داره رو1مساله ریاضی فکر میکنه میگه چیکار باید بکنیم که مریضی تو بیفته تو جون من!!!!!!!!بعدم گفت من حاضرم هر2تا چشمامو فدات کنم منم گفتم چشمای تو زشته نمیخوامشون!

پ.ن:بنیامین بیچاره هرکاری میکنه من بازم باهاش دعوامیکنم حالاخوبه تنهاپسریه که چیزی فراتراز جنونش نسبت به من بهم ثابت شده!

پ.ن2:امید روزی که بامن اشنا شد از8صبح بهم پیام میدادتا3ونیم شب به منم میگفت 8پاشو که البته افسونگر جان به طرفه العینی ایشونو راضی کرد که گیر نده بذا تا لنگ ظهر لالاکنم ایشونم گفتن چون دوستت میداریم باشه!

پ.ن3:پسرعموی دلخسته هم که این وسط حضوری فعال داشتند و دم به دقیقه یا زنگ میزدند یا پیام میدادند که ترجیح دادم سخنی از ایشان نگویم چون دیگر حالملن را بهم زده!

پ.ن4:هادی چون بارها به چشم خودش دیده که من وقتی میرم بیرون از زن و مردو بچه وپیر جوون نگام میکنن بااینکه همیشه بهم میگه خیلی ازت میترسم چون من اگه محبت دنیارو هم بهم بکنه هفته ای8روز باهاش قهرم وسرش جیغای بنفش میکشم تو تنها موردی که توایت5سالونیم اشنایی دربارش حرف زده و نظرداده اینه که میگه هرکاری داری هرجیزی میخوای بیرون نرو فقط به خودم بگو برات میگیرم !بعد برام میگیره میاره تو اون کوچهه که نزدیک خونمونه منم در کمال نامردی نمیرم تو ماشینشو بایه سلام سریع از پنجره میگیرمو اونا با1دنیا حسرت تنها میذارم!هرچند دلش خونه خوب عاشق معشوقشو میخواد اما باز هیچی نمیگه!قابل توجه دخترای ایرونی که25ساعته ور دل دوست پسرای هرزتونین حالاعاشقت باشه خیالی نیس!

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٤ساعت ٢:٥٧ ‎ق.ظ توسط Afsoongar نظرات () |

مکالمه امروز منوپسرعموم:

ایشون صبح١٣بار به من زنگ زدن و اینها دلیلی نداشت جزدلتنگی واحوالپرسی و100البته امدن خواستگاری آن هم صبح آن هم بیخبر!!!!!!

قضیه ازین قراره که۵شنبه ساعت٧شب عموی بنده وخوانواده گرامشان تشریف میارن برای عروس آیندشون وبیخبرازهمه جا!!!طلاومقداری وسایل دیگه میخرن وچون پیش ماحسابی عزیزن همون موقع زنگ میزنن که ماداریم میایم اونجا!حالامن تنهاخونه بودم خلاصه عموهرو دست به سر کردم تاصبح دیدم پسرعموم زنگ میزنه اما من چون شب پیش دیرخوابیده بودم زورم میومد جواب بدم خلاصه پاشدم ساعت١٢بودکه دیدم ٧تا پیام داده بااین مضمون که نگرانتمو جواب بده واین حرفا!تازه خواهرشم بهم پیام داده بود که سلام عزیزدلم خونه ای که خب من خواب بودم اما وقتیم دیدم فکرکردم چون دیده من جوابشو نمیدم رفته از گوشی خواهرش پیام داده که شاید من جواب بدم!بعدساعت12بازاین پسرک عاشق بی حیا4تاپیام داد و بنده همچنان بیخیااااااااااااااااااااال!بعددیدم داره زنگ میزنه سر سومی جواب دادم!و حالا بخوانید این مکالمه عشقولانه را!که البته هر کسی جای ایشان بود فرار میکرد که خوب این پسر در طول این 10سال پوستی همچون پوست ...بیخیال بگذریم!مکالمرو داشته باش حالا:

پسرعمو:سلام عزیزکم!خوب شدی دعاهارو استفاده کردی؟

من:نه مریضم!مث اینکه یادت رفته تاحد مرگ چشم خوردما خوبه دعانویسه خودش بهت گفت! اونجاییم که همه چشم زدن خودت بودی؟

پ.س:الهی برات بمیرم نفس ازبس خوشگلی همه چشمت میزنن اخه تو چرا همش مریضی؟

من:چه میدونم از وقتی از مسافرت برگشتیم من همینجوریم!

پ.س:دلم برات تنگ شده!

من:سکوت...

پ.س:دلم برات تنگ شده!چیکارکنم عزیزکم!

من:قبلاهرکاری میکردی همون!

پ.س:قبلا صبر میکردم اماالان دیگه صبر ندارم!

من:راستی این چه غلطی بود امروز کردی؟من باتوکلی مشکل دارم اونوقت صبح خونوادتوفرستادی خواستگاری!!!!!!مدل جدیده!!!!!

پ.س(بایه لحنی که ترسوشوک ازش میباره):منوتوحرفی باهم نداریم تو زن منی تمام!

من:نه بابا چه غلطا!شماتشریف که میاری اینجا من کلی حرف باهاتون دارم!منم ادمما!

پ.س:چیه مامان بابات گفتن بامن اینجوری کنی؟

من:نخیر!اوناقبولت دارن!من ناراضیم!

پ.س:چراناراضیی؟خونواده من برات میمیرن خونواده تو هم که بعد اینهمه اذیت راضین!ماخیرتومیخوایم!بیا زنم شو!

من:من ازت متنفرم فهمیدی اه

پ.س:اخه تو ازیه مردچی میخوای که من نمیتونم تهیه کنم؟پول تا بخوای به پات میریزم هرچی دارم مال تویه!یه لحظم که بیتو نمیتونم نفس بکشم!

(البته پسرعمو درین بین گهگاهی ازین جمله استفاده عشقولانه میکردند که:حالمو نگیر زن من!)ببینید این ادم اینقد پررویه که هی با این کلمه رو اعصاب من راه میره!حالا خوبه خواهرم بهش گفته بود نگه ها!

من:من دوست ندارم چی؟اخه بابا تو عشق نمیخوای مهربونی نمیخوای؟نمیخوای زنت قربون صدقت بره من ازت بدم میاد چطواین کارارو بکنم؟

پ.س:چرامنم میخوام!تو نم بعدا عاشق من میشی!!!!!!!اونقد عشق به پات میریزم که نتونی بیمن بمونی!

من:نخیر من جزء اون تعدادیم که ازکسی بدم بیاد دیگه تاابد همینجوریه!

پ.س:اصلا کی گفته من محبت بخوام!این فقط وظیفه منه زنمو بپرستم!!!!!!!!!!!!

من:همین الان میگفتی میخوای که!

پ.س:10سال نازتوکشیدم بازم میکشم!توبایدزن من باشی!

من:باید ندارم مثلا نشم چه غلطی میکنی!

پ.س:حالببین دیگه!ببین بابا مامانت جرئت دارن به کسی بله بگن!ببین کسی میتونه شوهرت بشه!

من:آره میتونه!چه غلطی میخوای بکنی؟

پ.س:همون غلطی که باید بکنم!بخدا اگه زن کس دیگه بشی جنازتو میذارم رو دست خونوادت!

من:اوندفعه که میگفتی خودتومیکشی الان گیر دادی به من!خودتو بکش به من چیکار داری؟

پ.ستورومیکشم که دست کس دیگه نیفتی!اگه فقط خودم بمیرم تو باز زن کس دیگه میشی!!!!!!

من:من اگه باتو ازدواج کنم خودمو میکشم!

پ.س:منم خودمومیکشم اونوقت اون دنیا بهم میرسیم!باور کن بخدا من واسه اون دنیامم در مقابل 100تا حوری بهشتیم فقط تورو میخوام!!!!!

من:اره تو حوریارو ببینی منو میخوای چیکار!

پ.س:توهنوزبعد10سال نهایت عشقمو درک نکردی عشق من خیلی بیشتر ازین حرفاست!مگه تو از حوری کمتری نفس!

من!اصلا برو بادخترای دیگه حرف بزن!دخترای دوروبرت که زیادن!

پ.س(ایشون اینجا گوششون پارازیت داده و فکرکردن من میگم ایشون دوست دختر دارن!)منودوست دختر اصلا به من میاد!

من:دوست دختر چیه میگم دخترای دوروبرت!

پ.س:اه اه دیگه نگو!میدونی که من متنفرم ازین که حرف دیگران بینمون باشه!

من:اما من یه عالمه دوست پسر دارم!!!!!!!

و ایشون در حالی که زبانشون در دهنشون قفل شده لال میشوند و من در میان بهت و ناباوری این عاشق دلخسته گوشی را با لطافتی مثال زدنی بهم میکوبونم!ایشون2بار زنگ میزننو بنده با خود پیمان ترکمان چای میبندم که عمرا جواب نمیدم!پسرعمو هم که میدونه من اونجامواز عمد جواب نمیدم میرن تو کار sms!!!

پیامی از طرف این عاشق نغهم اومدکه نوشته بود:توروخدا دیگه ازین حرفا به من نزن!من خیلی دوست دارم زن من!!!(باز گفت!)

چراغ قرمزیاهمون تذکر:قبلناکه حرف رقیبوبه ایشون میزدیم در جا قاط میزد و گوشیو قطع میکردودیوونه بازی درمیاورد اما امروز باشناختی که ازش دارم این کارش یعنی اینکه عشقش بیشتر شده و لحظه ای نمیخواد منوناراحت کنه!

پ.ن:من فقط تو روی این بشر موندم که بااینهمه غرور10ساله فحشونمیخوام میخوره در حد پوره سیب زمینی شخصیتشو10ساله میچلونم باز منو میپرسته!

پ.ن2:تاحالاندیده ونه شنیده و نه خوانده بودیم که کسی صبح خواستگاری برو که به لطف سمج بازیهی این عاشق دیوانه دیدیم اما در نطفه خفه اش نمودیم و ازین کار بسی خوشحالییییییییم!

پ.ن3:خونواده عموم اینا به گوشی ابجیمم پیام داده بودنو زنگ زده بودن اما اونموقع ابجیم تو خواب ناز بود(دمش گرم)نمیدونم چرا به بابام زنگ نزده بود شایدم زدن بابام ازترس دیوونه بازیای مت جواب نداده بود اخه من بیشتر اوقات قاطیم حتی بابام که واسه خودش کسیه ازمن حساب میبره!خدا مصبتوشکر!

پ.ن4پسرعمو به مامان زنگ زده بود مامانم گفته بود خواستگاریرو بذارین واسه بعدعروسی دختر عموم!این هفته عروسی دختر اون یکی عمومه!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۳ساعت ٤:٥٩ ‎ق.ظ توسط Afsoongar نظرات () |

سلااااااااااااااااااااااااااام عخشای من:

امروزمیخوام عشاق سینه چاکموبهتون معرفی کنم البته قبلش بایدبگم که تواین وبلاگ منظورازعاشق کسیه که حداقل یک باربرای من خودکشی کرده باشه یاحداقل چندین سال از عمرشوعاشق من بوده باشه والاتعدادعشاقم خیلی بیشترازین میشدهرچندافتخاریم نداره من فقط چون ایناازنظردیگران عجیبه که یه دخترتواین زمونه پرنامردچطورمیتونه اینقدعاشق سینه چاک داشته باشه وهم برااینکه خودم یادم بمونه اینارومینویسم.راستش من دخترفوف العاده سنگدلیم حتی قدیه پسرهم احساس ندارم عاشقتنهاییم براهمین حتی ممکنه چندروزازاتاقم بیرون نیام وچون بدنموبه تشنگیودستشویی نرفتن عادت دادم من میتونم مدتهاهمینجوری تواتاق بمونم عاشق درس خوندنم براهمین همه سالهای نوجوونیموسرم توکتاب بود12سال مدرسه هم شاگرداول بودم تومسابقات بزرگ کشوری هم دائم مقام میاوردم البته همکلاسیام گاهی فکرمیکردن من کلی وقت گذاشتم براموفقیتهام درحالی که خداشاهده من حتی برای امتحانهای کلاسیمم وقت نمیذاشتم امابه محبت خداهمیشه تواینچیزااول بودم یعنی همکلاسیهام کلی باهام رقابت داشتن درحالی که من اصلاعین خیالمم نبودواوناخودشونوخفه میکردن بعدازمن پایینترمیشدن همیشه هم به روشهای مختلف ازمعلمهانمره منومیپرسیدن معلمهاهم همیشه ازم توقعات عجیب غریب داشتن من رشتم تجربی بوددرسامم عالی بوداماتودرس زبان خارجه خدابودم یعنی جوری که معلمهام توهرمقطع بهم میگفتن توکلاس نیایاجلوی سال بالاییهابهم میگفتن من میتونم زبان اوناروهم تدریس کنم بعدازم میخواستن درسیروکه تازه دادن سرکلاس من همون لحظه برابچه هاتوضیح بدم درحال که من حتی یک روخونیم ازش نکرده بودم اماشکرخدامیرفتمواونوقت صدای بچه هابودکه میگفتن بلدنیستیواینهمه توضیح میدی جالبه توکلاسمون بچه های زرنگ که چندتایی بودیم یکیشون بااینکه معمولی بودوزشت هم بودهی به خودش مینازید بعدمیومددرساشوازمن میپرسید من اصلااهل دوست بودن باکسی نیستم شایددلیل موفقیتهام همین بوده که مثلاتوزنگهای تفریح که بچه هامینشستن دورهموچرتوپرت درباره دوست پسرهاشو میگفتن من بااینکه همون دوره همیشه خواستگارای گردن کلفتوحتی عاشق سینه چاک داشتم اماچون برا مهم نبودحتی این مسائلوبه یادمم نمیاوردم چه برسه بخوام به کسی بگم ننه بابابی من تاهمین چندماه پیش نمیدونستن من چه عاشقای سینه چاکیروازشون قائم کردم بس که من کم حرفودرونگرام واصلاپسرهابراکمن ارزشی ندارن البته به عنوان انسان همشون قابل احترامنامنظورم اینه که مثل دخترای دیگه واسشون غش وضعف نمیرم که هیچ هرکیم میادسراغم شاهزاده هم باشه چنان میچزونشم که صدای نالش دنیارومیلرزونه اماجالب اینجاست عشاقم بااینهمه اذیت بازم منومیپرستن خصوصیت دیگه من اینه که ازهمون 10,12سالگی نظراتی که درمورد آدمهایاهرچی میدادم محال بودغلط باشه یعنی مثلامیگفتم مامان بابا.فلانی ادم درستی نیس یافلان مشکل اخلاقیروداده همه حتی بزرگترای فامیل حتی اشناهامون که طرفومیشناختن  میگفتن نه بباطرف به این خوبی امامن همچنان سرموضعم وامیستادمومثلاباطرف سلام علیک نمیکردم یامیومدخونمون نمیرفتم پیششون همه میگفتن زشته امامن اعتقادات خاصمودارمواونکاریکه صلاح بدونم میکنم به عیبه زشته کاری نداره جالب اینجاست که الان بعدگذشت11,12سال تازه اونایی که من بهشون میگفتم فلانی بده بهشون ثابت شده من درست میگفتم یامن همیشه حرفهای بزرگترازسنم میزدم یاهیچوقت تومجالسی که میدونم بی فایدس نمیرفتمونمیرم مثلامن یه دخترخاله داشتم که ماخییییلی باهم عیاق بودیم اماازدوران راهنمایی بودکه فهمیدم اخلاقش عوض شده وبیشتردرباره پسراحرف میزنه یامثلابهم میگه خوش به حالت که اینقدخوشگلی وقتی بری دانشگاه درجاهمه عاشقت میشن امامن خیلی بهم برمیخوردچون ازنظرمن دانشگاه یه جای مقدس بودکه من بایدتوش به درجات علمی میرسیدم نه این مسخره بازیا.اینجوری بودکه ازدخترخالم وبعدباهمه ادمهای اطرافم که اینجوری بودن قطع رابطه کردم وهمیشه تواتاقم بودم امامن نه تنهافراموش نشدم بلکه ازهمون دوران هرجامیرفتم لهله زدنای بزرگ تاکوچیک فامیلومیبینم که چطومشتاقن من بهشون سلام کنم جالب اینجاس من اینقدبرای اطرافیانم حتی اوناییروکه محل سگم نمیذارم دوست داشتنیم که من قیداونارومیزنموحتی سلامم نمیکنم امااونابااونهمه دبدبه کبکبه نمیتونن بی سلام علیک بامن سرکنن اینجوریه که مثلاخالم ازهمون دوران راهنمایی تاحالاباگریه وزاری ازمن میخواددلیل اینکه بادخترش حرف نمیزنموبگم حالاخالم کیه خودش رئیس یک انجمن بانوانه همسرش رئیس یک ادارس پسرش قهرمان بدنسازیه پدرشوهرش امام جمعس پدرخودش ازمدیرومعلمهای مقتدرقدیم بوده اونوقت این ادم میادباگریه ازمن میخوادکه بااونوخونوادش سلام علیک کنم بعدمن یه خصوصیت دیگه ای که دارم باهمه تلاشی که برای پس زدن اطرافیانم میکنم اونابازولم نمیکنن من حتی ازبچه کوچیکاهم حالم بهم میخوره امابچه های کوچیک به طرزعجیبی به سمت من کشش دارن جوری که همه چیزای عجیب دراین رابطه رخ میده که مادراشونم تعجب میکنن مثلابچه واردمجلس میشه باکلی قر و فر که بچه های امروزی دارن بعدیهومنومیبینه میخکوب میشه هی مامانش صدامیکنه اون همونجوری وامیسته منونگاه میکنه یعنی محاله من عروسی تولدیاجایی برم اماچندتابچه ازماماناشون نخوان که صندلیشونوبرگردونن طرف من تابتونن منوبهترببینن یامایه مستاجری داریم این بچه10ماه اینجابودمن خودم درتعجب بودم چرااین بچه3ساله یک کلمه حرف نمیزنه تااینکه یه روزکه بابام داشت ماشینشومیشست این بچهه اومده بودبیرون بابام داشت باهاش شوخی میکرد این بچه ساکت اونجاوایساده بودمن تاحالاندیده بودمش خواهرمم ازپنجره داشت نگاش میکردونازش میکردامااین بچه چوب خشک بود یهو من رفتم دم پنجره اول چون مرض دارم یکم بچروتحقیرکردم بعددیدم بچهه بالاپایین میپره وشیطونی میکنه وقتی مامان بچهه اینودیدداشت شاخ درمیاوردکه من تاحالااینجوری بچموندیده بودم ازاون روزبه بعد این بچه وقوبیوقت مادتوحیاط اونم تناه منوصدامیکنه میگه(میمییییییییییییی بیااااااااااااااااا)اونقدصدامیکنه تامن برم یعنی گاهی بابا مامانم میرن بعد خواهرم اما بچهه بازم میگه میمی بیااااااااااااااااا!وقتی من میرم اول یه آه میکشه بعد میخنده بعد شروع میکنه شیطونی باورمیکنین یه کارهایی میکنه که بعضیا میگن فکرکنیم این بچه عاشقته مثلامیادتوحیاط بااین سن کمش جارورو برمیداره همه جاروجارومیکشه بعدمنونگاه میکنه میخنده بعد کف حیاط دراز میکشه گاهیم بالاروکه من هستم نگاه میکنه حتی شباکه من بهش میگم میمی نیاتوحیاط میاد اونقد صدام میکنه که من برم هر وقت بخوادچیزی بخوره منوصدامیکنه جالبه من بااین سنم برای اون نازمیکنم اونم هرجی من میگم انجام میده بعدخونه مادوطبقه ویلاییه که بالاشم یه سالن خیلی بزرگ داره جلوی اینام نرده داره مامان این بچه واسه اینکه این بچه نتونه بیخبربیادتوحیاط ,همه جاروقفل و زنجیرکرده امامن این بچرووقتی میادپشت نرده ها اونقدبراش ناز میکنم که دیوونه میشه پاهاشواز لابه لای نرده ها میندازه بیرون اماگیرمیکنه گریش میگیره امامن مثلاباهاش قهرمیکنم اونم خودشوبه این در اون در میزنه تااز یه جای دیگه نرده بیاد بیرون که البته موفقم میشه بعد با همون حالوهوای بچگیش هی بهم محبت میکنه که تاخودت نباشی نمیتونی بفهمی من چی میگم.یادمه یه روز این بچهه اومد خونمون ما داشتیم ساندویچ و هندونه نوشابه انگوروآشتالووگیلاس میخوردیم یعنی همش رو میز بود بعد بااینکه این بچه خیلی منو دوست داشت اصلامحلش نمیکردم فقط بهش آب دادم اونم با نی!اماخواهرم همه ساندویچ مرغشوباهندونه ونوشابه داد به این بچه هه من هی میگفتم نده بعد غذا هم ابجیم کلی بااین بچهه بازی کرد اماآخرش بچه به این آرومی مثل تکواندوکارا چندتاضربه نثار ابجی ما کردو دویید اومد بغل من! کاری که این کرد مارو سنگ کپ کرد. اخه ابجیم کلی بهش محبت کرده بود خلاصه من گفتم نگفتم بهش محبت نکن خلاصه سر بچه یه جیغ بنفش کشیدم همینجوری نگام کرد گفتم چراگریه نمیکنی بعد خودم ادای گریرو درآوردم بچه شروع کرد گریه کنه گفتم خفه شو خب؟اونم اومد بغلم بعدشم رفت خونشون!بازم براتون تعریف میکنم فکرکنم ازهمین ماجراهای کوچیک به خاص بودن زندگیم پی برده باشین میدونین شاخصه زندگی من اینه که من تا حد مرگ به همه بدی میکنم چون اعصابم ندارم کسی 2یا3جمله بهم محبت کنه چنان دادوهواری میکنم که خفه شه امااوناچه خونوادم چه غریبه چنان بازبهم محبت میکنن که خودم میمونم همه میگن شانس داری دیگه همه میگن حتی اشناهامون میگن تو اگه پدر ادمم بکشی ادم نمیتونه بهت چیزی بگه من حتی نزدیکترین کسامم تحویل نمیگیرم بااینکه ما خونواده بزرگ وسرشناسی هستیمواقوامم همه جزمسئولینن امامن حتی اونارم تحویل نمیگیرم درعوض اوناچنان احترامی برام قائلن که ادم تعجب میکنه!یکی از خصوصیات دیکه من اینه که من چهرم یه جوریه که به دل هرانسانی میشینه فرقی نداره زن مرد بچه پسر دختر هر کی که باشه برا همین بیشتر کسایی که منومیبینن فکرمیکنن من بازیگرم نیست مثلا قبلا چندثانیه منوتوخیابون یاجایی دیدن اون تو ذهنشون مونده هرکی یک بارم منو ببینه محاله فراموشم کنه! میدونین ازهمین ویژگی چقدمنوخونوادم سودبردیم یعنی خیلیاچون ازمن خوششون میادبرای منوخونوادم چنان پارتی بازیهایی میکنن که بیاوببین مثلامن اگه اولین بار وارداداره یابانکی بشم این کارمندای عقده ایه بداخلاقشون که همرونیش میزنن منوکه میبینن چنان کارمورراه میندازن که خودم تعجب میکنم بعدچنان سلام علیکی باهام میکنن که خودم گیج میشم میگم شایدمن مادرشونم اینقددوستم دارن یامثلاتودانشگاه که وقتی ازشون میری سولا کنی دارن میخورنت وقتی من میرم باورتون میشه توچندقدمیشون همچین باهمراهم قیافشونومسخره میکنمومیخندیم کن نگو تازه بااین نفوذوپارتی ای که تو دانشگامون داریم رییس دانشگاه ورئیس اموزشمون دوست صمیمیه بابامه امامن تواین چندسالی که اونجام حتی یکبارم نشده برم ازشون چیزی بخوام.ازهمون روزاولی که براثبت نام رفتم دانشگاه دیدم پسرسوکه2سال قبل تاالان دنبالمه هم دانشگاهیمه خیلی ترسیدم امابعدگفتم بیخیال ازشانس من اون پسره اونقد تودانشگاه نفوذداره که من برااینکه اسممونفهمه بااسم یکی دیگه مثلاسفارش نمونه سوال میدادم همون روز ثبت نام که همه داشتن تواون شلوغی خفه میشدن ازراه پله دوطرفه دانشگاه نگهبان گذاشته بودن یه طرف نگهبانوچندتادانشجویک طرفم نگهبانورئیس دانشگاه,ایناچندتاچندتابچه هارومیغرستادن برن واسه ثبت نام خودشئن جلوی راه بودن من خیلی عقب بودم اما بین اونهمه دختر ژیگولو آرایشی ازهمون اول متوجه نگاه های رئیس داتشگاهو اون دانشجوهای مراقبونگهبانا شدم مثل این بود که من عزیزشون باشم بخوان کارمو راه بندازن خلاصه هرکاری میکردن من برسم صف جلو درهمین حین یکی ازاساتید دانشگامون که بعدهافهمیدم استادرشته منه وخیلیم به من علاقه داره حالابعدامیگم چرا خلاصه این دانشجوی مراقب باهاش چنان جروبحثی کردکه من تورو راه نمیدم استاده هم میگفت من استاداینجام حالتومیگیرم اونم میگفت هیچ کاری نمیتونی بکنی اصلابروهرکارخواستی بکن توهمین حین یه پسره مراقبه دیگه دعواروتموم کرد من اون عقب بودم یه دفعه اون پسره با نگهبانه صدام زدن که تو هم بیا برو ثبت نام کن من جلوی اونهمه چشم متعجب رفتم بالا جالبه حتی یه نفرم اعتراض نکرد وقتی رفتم بالا دوست بابام منوبرد اتاقش کلی ازمنوخونوادم تعریف کردکه جه دخترای خوبی هستیم که بااین حجاب کامل اومدیم دانشگاه بعدم بی نوبت رفتم ثبت نام کردم!خلاصه براتون ازعجایب زندگیم چی بگم اونقدزیاده که تعجب میکنین حالاایناروبخونینویکم باهام آشنابشین تابیام ازعشاقم براتون بگم!شایدشماحرفاموباورنکنینو100تاانگ بهم بچسبونین امامن همتونودوست دارموبرام مهم نیس کسی حرفامو باور نکنه چون اون دیگه مشکل منت نیس و حرفهای اوناتاثیری تو زندگی من نداره ومن همه این اتفاقاتوباپوستوگوشتم حس کردم وهرروز دازم توزندگیم میبینم شماگلای ناز منین چون نوشته هامو خوندییییییییییییییییییین بازم بیاین پیشم دلم زودی براتوم تنگ میشه جیگملای من! 

عاشقانه های امروز نوشت:دیروز به بنیامین گفتم دارم نامزد میکنم بنیامینی که هر2دقیقه بهم بایدپیام میداد از دیروز رفته غیبش زده منم از10شهریور چشم زخم خوردمو تازه دیروزپسرعموم برام دعاهامواوردکلیم جلومامانم ایناعشقولی شد اونم کی؟ پسرعموی خجالتی من!ساعت1و53دقیقه بعدازظهر پسرعموم زنگ زد گفت سلام زن خوشگلم منم بعداینهمه سال اسمشوبامسخرگی صداکردم یعنی اینکه خوشم نمیادازین حرفا بعد دیدم داره عین بچه ها نازم میکنه بازم توپیدم بهش بعدبازم بهش گفتم دست ازسرم بردار امااون گفت کار من نیست کاردله هیچی حالیش نمیشه گفتم چرااینقدبهت بی احترامی میکنم نمیری اونم گفت زننننننننننننننننننننننن ناااااااااااااااازم عاشقتتتتتتتتتتتتتتتم اینارو ولش کن بیا درمورد زندگیمون صحبت کنیم بعدم گفت الهی من برای اون چشمای قشنگت بمیرم بهش گفتم من نمیخوام الان ازدواج کنم گفت امامن میخوام الان ازدواج کنم چندسال حسرتتوبکشم بابا مردم منم گفتم بامن درست حرف بزن گفت چششششششششششم من چاکرتم هستم یار جان!بعدگفت دیگه حرف نرسیدن نزن من تحملشوندارم دیشب کم برات اشک ریختم اخه دیشب بعداینکه ازینجارفت  بهم زنگ زدوکلی ازین که مامانم اینابعداینهمه بی محلی تحویلش گرفتنواینکه داره به ارزوش میزسه گریه کرده بودپشت فرمون جالبه من همش میگم نه اون میگه عاشقتم زن خوشگلم همش همینومیگه مامانش میگه این درطول روز ازعشق تواصلابه خونه پایبندنیس وقتیم که هست فقطوفقط درموردتوباهام حرف میزنه اخه مادرشم خییییییییلی منودوست داره عموم که محشره حالابعداهمروتعریف میکنم بعداون اون مزاحم ترکه بهم زنگ زد بیچاره سربازه اونقد بانمکه که نگو من حوصلشوندارم برای همین گوشیومیدم خواهرم باهاش حرف بزنه خواهرم  ادابراش درماره امااون فقط میگه دوستتوبگوبیاد فکرمیکنه من دوست خواهرمم!من به ابجی گفتم بگو من نیستم اونم قطع کردامادلش طاقت نیاورد باززنگ زد که من اصلا جواب ندادم من نمیدونم نه بهشون محبت میکنم نه حال بهشون میدم نه حتی میرم سر قرار پسره منوندیده اونقت اینهمه پول تلفن میده که فحش بشنوه و نازموبکشه همه پسرایی که به تور من میخورن حتی اون اتیش پاره ترینشون  به من که میرسه مثل موم میشه تو دستام یعنی بگم بمیر میمیرن یه بارمیگم نمیام سرقراراونام ناراحت میشن امامیگن باشه پس فقط ترکمون نکن هرکدومشون حس حرف زدن بامن پیداکنن دیگه محاله هر یک ربع یا نیم ساعت بهم زنگ نزنن تا من گوشیو بردارم بنیامین که نبود من با امید سرگرم بودم اولش پیامک داد که بیوفا چرا دیشب زودخوابیدی حالاتا3و15باهاش بودما این امیدم منوخیلی دوست داره همش برام خرج میکنه شعرهای عاشقانه مینویسه هرجام میره مسافرت حتی واسه کار اخه مهندس نقشه کشیه برام هدیه میخره جالبه خونوادشم از بس این بچه شب تا صبح صبح تا شب داره باموبایل بهم پیامک میده یا زنگ میزنه دیگه همه فهمیدن مامانش خیلی سختگیره خیلی خیلی اما نمیدونم من به دلش نشستم همش تلفنی حالواحوالمومیپرسه امیدایناخیلی مایه دارن همه فامیلاشونم همیتطور امید هنوزمنوندیده اما به حدی شیفته رفتارامه که میگفت شهریور باید بیایم خواستگاریت امامن 1هفته باهاش قهرکردم چون معتقدبودم به شعورم توهین شده البته میدونم اینطورنیست اما نازکردم دیگه امید میگه من تو فشارم همه چی دارم بذاربیایم خواستگاریت اخه برای ادامه تحصیل قراره که بره ترکیه الان که دارم اینارومینویسم خودم متعجبم که من دیگه چی جورشم که با داشتن اینهمه خواستگار باز از ازدواج بدم میا همه میگن ازبس که خونه بابات خوش میگذره راستم میگن من دختربززگم اما جز خوردنوخوابیدنونازکردن کار دیگه ای نمیکنم تازه اگه مامانمم زیاد نازم کنه یه جیغ بنفش سرش میکشم بعدازامیدکه داشتیم بهم پیام میدادیم  پیمان 11بار زنگ زد اینم ماجراداره که بعد براتون میگم اما من چون اونموقع تنها بودم بلند حرف میزدم اونم داشت از غیرت میترکید چون فکرمیکرد من با کسی بودم که اینهمه شادم منم تلفنوقطع کردم ساعت4و20دقیقه بود که هادی زنگ زد منم حالم بده خلاصه گفت دورت بگردم هنوزخوب نشدی گفتم نه گفت یه دکترخوب برات نوبت میگیرم گفتم نمیخوام حساسیته دعا هم گرفتم ببینم چی میشه قضیه پسرعموموبراش گفتم که 3بار داد زد پس من چی پس من چی؟منم گفتم توکه برات فرقی نمیکنه حالابیچاره داشت میسوخت از غصه گفت برامن...دیگه صداش نیومد صداش کردم دیدم داره گریه میکنه گفت من نمیتونم بیتوبمونم توروخدا!گفتم مت ازتوداغونترم گفت دیگه نمیتونم حرف بزنم گفتم حرف بزن نریز توخودت گفت:نمیت....!بیچاره سوخت داغون شد1هیچوقت من باهاش تواین5سالونیم که البته 6یا7ماه باهاش درارتباطموخوب حرف نزدم همش باغم گذاشتم گوشیوبذاره بعدم امید زنگ زد حرف زدیم الانم هی پیام میده زنگ میزنه میگه گوشیووردار امامن دارم اینارومینویسم برم بقیشوبعدامیگم!

دوستوووووووووووووووووووووووووووووووووووون دارم جیگرا!

پ.ن:همین الان خبر بدبخت شدن یک خونواده ایروکه  من همیشه با فضولیاورفتاراشون مشکل داشتموبرام آوردن اما من اصلاخوشحال نشدم تازه یه جیغ بنفش سر مادرمم کشیدم گفتم مامان خودم میدونم خوب به من چه که به این فلاکت افتادن تازه یه دختریم که که اشنای ما بودومن همیشه میگفتن دربرخوردباپسرااحتیاط کن اخه مگه چه تحفه این که تو به این خوبی وپاکی باپسرخالت رفیقی این دختره به حدی منگ این پسر شده بودکه من هرچی میگفتم گوش نمیکرد!یعنی از11سال قبل که7سالشون بوده باهم دوست بودن من نمیدونم این دخترهاچرااینقدسادن تابایکی حرف میزنن عاشق میشن یکم بیاین ازمن یادبگیرین10ساله دارم بهترین پسرهارواذیت میکنم بازمنومیپرستنم!دختره تویه خونواده پاک زندگی میکرد خونوادش اصلا باورشون نمیشدکه دخترشون با کسی باشه اونم بچه خواهر عزیزش حالاپسره بعد11سال عشقوحال دختررو ول کردورفت الان مامانم اینا دارن دق میکنن که خداااااااااااااا تواینهمه خاطرخواه داری ازدواج نمیکنی اونوقت این پسره11سال دخترخالشوسرکارگذاشته بعدبه خاطر پول بایه دختره دیگه ازدواج کرده پسره هیچیم نداره حالا آبروی خونواده اون دختر رفته چون فکرمیکردم دخترشون بهترین دختر عالمه اما باشنیدن خبر دوستیشون و قال گذاشتنشون الان مامانش اینا دارن دق میکننوناراحتیه اعصاب گرفتنودارن از استان ما میرن!الان بابام اینا هی حرف میزنن با هم که به در بگن دیوار بشنوه که من چرا با یکی از این خواستگارام ازدواج نمیکنم !

پ.ن2:مامانم اینارفته بودن خیاطی.خیاط ماجرای عشق پسرعموم به منو میدونه.مامانم میگه وقتی اززجرهایی که توبه پسرعمودادی براش گفتیم گریه میکرد میگفت این عشق عشق دوران قدیمه عشق افلاطونیه چطورافسونگر اینقد این پسررو اذیت کرده باز پسره دوسش داره تازه دیروزم که زنگ زده بودم به مامانم که تو خیاطی بو دکه بگم که پسر عموم داره دعاهامومیاره بیاین خونه خیاطه گوشیروگرفته یه عالمه نصیحتم کرده میگفت من اگه دخترداشتم خودم صداش میکردم دخترمو بهش میدادم میگفت اشتباه نکن!نظر شما چیه اخه من از لحاظ قیافه خیییییلی از پسرعموم سرترم!کارت عروسیه یکی ازدخترهای اشناهامونو اوردن برامون یه دفعه دیدم پسره که کارتو اورده همونه که تو کلاسمونه و بیشتر کارهاروانجام میده دربه در این بود ببینه من کیم که منو از رو فامیلیم شناخته کارت عروسیرو اورده و الا نه ته پیازه نه سر پیاز همچین خونمونو نگاه میکرد انگار خودش تو چادر زندگی میکنه الان دیگه باید بره به همه بگه خونه اون دختر مغروررو یافتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتم!حالا این عروسه خیلی تپله من موندم چی باید بپوشه ازنظر قیافه خیلی از شوهرش سرتره خونواده خوبین شوهرشم مذهبیه امامن حسرت اینومیخوردم که دختر به این تپلیوسفیدی یکبار من ندیدم اینا باهم بیرون باشن در حالی که ادم این دختر سیاه ایکپیریارو  میبینه که با زور کرم پودر و پنکک تازه قهوه ای شدنو همچین دست شوهررو تو خیابون گرفتن که انگار میخواد فرار کنه تازه مذهبیای زیادیم دیدم که برا زناشون میمیرن اونوقت اینا!!!!ایشا... خوشبخت بشین!

عاشقانه های امروز نوشت2:ساعت9و20دقیقه پسرعموم پیامک داد سلام خشکلم خوبی یار جان الهی برات بمیرم عزیزم منم جوابشو ندادم برای همین زنگ زد به خواهرم خواهرم گفت چرا جوابشونمیدی گفتم چون ازش بدم میاد!گفت حالا جوابشوبده الان زنگ میزنه خونه خوب دلش برات تنگ شده دیگه!امامن جواب ندادم تادلش طاقت نیاوردو زنگ زد شبا چون بیشتر وقتها همه عروساوپسراهم نهاروهم شاموخونه عموم اینا میخورن خونه شلوغه این نمیتونه بامن راحت حرف بزنه تازه داداش کوچیکشم همش میاد تو اتاقش برای همین موند تا زنگ زد امروز به پسرعموم میگم من اگه زنت بشم خودمومیکشم میگه به مولا اگه بلایی سرت بیاد من خودموبه بدترین شکل میکشم میبینین چه گیری افتادم  عموم اینااینقد این بچرو دوست دارن براش قشوضعف میرن من گیری کردم عجیب غریب خدایا توخودت به داد من برس!

عاشقانه های امروز نوشت3:ساعت11و14دقیقه امدم دیدم تازه میس کال افتاده رو موبایلم نگاه کردم دیدم نیماس!نیما چندوقت پیش اشتباهی با شماره من تماس گرفته بود منم جواب نمیدادم یعنی بعداولین بار جواب نمیدادم اما این به شدت گیر بود تازه وقتیم جواب نمیدادم کلی پیامک میداد والتماس میکرد که بردار منم میدادم ابجیم تا 13بدر شد که ما خونه عموم اینا بودیم دیدم داره باز زنگ میزنه کلا میدونین چی جالبه تمام عاشقاومزاحم تلفنیای من اونقد به من وابستن که خودم تعجب میکنم یعنی شده هر15دقیقه بمن زنگ بزنن تا صداموبشنون اینکارومیکنن خلاصه من ازروبیکاری باهاش حرف زدم غافل ازاینکه نیما دیوونه من شده ازاون روز تاحال وقتوبیوقت بهم زنگ میزنه شاعرم هستو همش برام شعر میگه اونقد صدام دیوونش میکنه که همیشه بغضوتوصداش میخونم امابنده خدا برای فهمیدن اسمم کلی زجر کشید چه برسه باهام حرف بزنه بعدهااصرار میکرد میگفت 5دقیقه برم سر قرار تا ببینه دختریوکه اینقد دیوونشه کیه اما من گفتم نمیام من یه شگردی که دارم پسرایی که منو ندیدنوعاشقم میشن علاوه بر اذیت کردن خودموخیلی زشت معرفی میکنم مثلامیگم سیاهموخالای زشت دارم اما اونا میگن باشه قبوله بعضیام تا صدامو میشنون کپ میکنن همش میگن ماشا...!خلاصه نیما ول کن نبود وقتوبیوقت زنگ و پیامک میداد تا یه شب که با دوستاشون رفته بودن دریا ساعت3شب بهم زنگ زد چون من اصولا شبا دیر میخوابم باهام حرف زد گفت همش اینجابیادتم برای منم خیلی جالب بود که یه پسر دختریوندیده باشه واماتوبهترین لحظات زندگیش یاد من باشه خلاصه گفت دلم خیییییییییلی برات تنگ شده اونقد باهام حرف زد تا رسید به اینکه گفت من خییییلی زیاد عاشقتم باور داری؟ خلاصه منم که خر نیستم میفهمم پسریکه اینقد بیادمه خوب دوستم داره اما گفتم اگه باور کنم به عقلم شک کن خلاصه منم قهر کردم اونم گفت من دیگه طاقت دوریتو ندارم دیگه بهت زنگ نمیزنم چون صدات روانیم میکنه دختر!گفتم باشه یعنی جوری بای بای کردم که گفتم محاله پیداش شه دیدم پس فرداش 2باره پیام داد که من اصلا نمیتونم فراموشت کنم بعدم زنگ زدوبرام اهنگ گذاشت اونم کی؟ماه رمضون!

عاشقانه نوشت4:ساعت12و5دقیقه سعید زنگ زد سعید بچه کردستانه شما اگه بدونین من سر این سعید چه بلاها اوردم وااااااااااااااااای یعنی2سال دقیقا2سال سعید مزاحم تلفنی من بود منم ازصداش متنفر بودم یعنی ازهرشماره ای میتونست بهم زنگ میزد من رد تماس میکردم چون میدونستم اونه اما سعید اصلا عین خیالش نبود میدونم باورتون نمیشه اما درطول روز بالای 200بار زنگ میزدو70.80تاازین 200تا مال شب بود که همه خواب بودن وقتی میدیدم ساعتهاست خطمو اشغال کرده جواب میدادمو  این باران فحش بود که به سمت سعید روانه میشد یعنی ازش متنفر بودم جوری بهش فحش میدادم که خودمم خجالت میکشیدم حتی اینقد از گیردادناش عصبی میشدم که خونوادمم صدامومیشنیدن!بهش میگفتم گ.ه بخور میگفت باشه مال تورو میخورم روزی که اینو گفت واقعا شوکه شدم اخه فکرنمیکردم پسری به شرایط سعید که هم دانشجو بود هم پولدار هم تو استان خودشون بازیگر بود به منی که اینهمه بهش بدیوفحش میدادم اینوبگه خلاصه بعدها ازش پرسیدم که چرا همه فحشهاموتحمل میکنی گفت چون سنگ صبور خوبی هستی وهمیشه راهنماییم میکنیومهمتر از همه اینکه پاکیو عین دخترای دیگه لاشی بازی در نمیاری!داشتم میگفتم سعید زنگ زد گفت فدات شم اگه میتونی بحرفی بگو من با خط ثابتم باهات تماس بگیرم الان3سال از اشنایی منو سعید میگذره تا حالا نشده من یه پیامک یا تک به گوشیش بندازم کلا رابطه من با همه همینجوره همش اونا باید یاد من کنن جالبه که بااینکه هیچ خیری از من بهشون نمیرسه بازم اینقد هزینه میکننویادمن میکنن!نمیدونم بااینکه منوندیدن هیچ محبتیم ازم ندیدن باز ولم نمیکنن!اینم از سعید تاحالاباچندتا از عاشقای من اشنا شدین البته بعضیا معتقدن تلفنی که عشق نمیشه منم قبل اشنایی با بنیامین همین فکرومیکردم اماالان اصلااینجوری فکر نمیکنم چون هم تواناییهای خودمومیشناسم هم گول پسریونمیخورم همم همه پسرایه جور نیستن .میدونین عاشق کردن قلق داره و من تونستم این قلقوکشف کنم و الان هییییییییچ پسری نیست که به من جذب نشه و بعد جذب شدن دیگه این مهمه که من براش وقت بذارم یا نه البته قبلا که جامعه پاکتربود من بااینکه ماهی 2.3باربیشتر بیرون نمیرفتم بازم عشقمو تو دل پسرایی که میدیدنم میکاشتم حالا اگه 1سالم نمیدیدنم مطمئن بودم که باز بیادمن البته الانم زیاد فرقی برام نکرده چون من اتوماتیک عاشق میکنم اماحرف زدن حتی چندکلمه تاثیر زیادی داره!

پ.ن3:عزیزای دلم من هنوز همه عاشقامو بهتون معرفی نکردما یه وقت فکرنکنید تموم شده ها!

بعدنوشت:یادتونه که گفتم به بنیامین گفتم ممکنه ازدواج کنم اونم بااینکه همیشه باهامه پیداش نیست؟ساعت12و4دقیقه پیام داد که (سلام.شب بخیر گلم.افسونگر خانم میخوای با من بمونی یانه؟منم خودمو زذم به اون راه که مثلا چیزی نشده چون من میدونم بنیامین حتی جوابشودیر بدم میمیره چه برسه حرف جدایی بشه برای همین الکی گفتم:سلا چطوری کجایی چیکارامیکنی چه خبرا؟اونم گفت:برات مهمه کجام؟مهمه زندم یا مرده؟بگو بامن میمونی یانه؟منم قضیه پسرعموم و هادیو گفتم اون گفت من کار به اون عوضی و هیچ خر دیگه ندارم.میخوای با منه الاغ باشی یا نه؟منم گفتم اگه مجبور بشم عروسی کنم دیگه میشه مگه باتوباشم؟جواب داد:باشه تو مجبوری ازدواجتوبکن.لعنت به منواین دل عاشق.حتی دنبال قبرمم نگرد.کاری نداری(من در تعجبم یه پسر21.22ساله چرااینقدرراحت میره به آغوش مرگ!همیشه همینجوری بوده من هروقت حرف قهریاجدایی میزنم این میره خودکشی من موندم چرااصلا جونش براش اهمیت نداره اخه مگه میشه من که باهاشم همیشه ازش میپرسم باباچرابراجونت ارزش قائل نیستی میگه من فقط با تو زندم).من عصبی شدمو سکوت کردم گفت سکوت یعنی کاری نداری؟منم بعد19دقیقه گفتم تا نفهمم این مسخره بازیات برای چیه هیچی نمیگم دیدم جواب دادنش بیش از2دقیقه شد گفتم خوابت بردگفت الان نه اما ایشا...به زودی برای همیشه میخوابم!گفتم من خودم تو هچلم توچرا اینجوری میکنی؟ارث باباتو طلب داری؟اونم جواب داد آره زندگیمو طلب دارم!

بعد نوشت2:هم دانشگاهیم معصومه هم پیام داده بودکه (چه دعایی کنمت بهتر از این که خدا پنجره رو به اتاقت باشد)

الهی قوووووووووووووووووووبوون چشمای قشنگتون بشم که اینهمروخوندین!عزیزای دلم بازم بیاین پیشم!به امید حضور سبزتون تو وبلاگم!شما همتون گلین گل!دخملابیشتر قدر خودتونو بدونین ماها مرواریدیم یادتون باشه!

بازم میگم گلای مهربون هر نظری دارین بدین من میدونم خیلیاتون بمه دروغگو میگیدوخیلی توهینای دیگه اما برای من اصلا مهم نییست چون این اتفاقات و عاشقایی که درموردشون حرف میزنم بخشی از زندگی منن و من نمیتونم بخاطر اینکه یه عده خوششون نمیاد وبراشون قابل باور نیس ایناروننویسم شما چه بگین راسته چه بگین دروغه اینا اتفاقات زندگی منه و من تو وبلاگ خودم مینویسم!و هر کیم بگه اینا دروغه داره دااااااااااااااااااااااد میزنه که عقده ایه چون خودش یا عیاشه یا عاشق ندیده و الا باور میکرد چون عین واقعیته!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۳۱ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ توسط Afsoongar نظرات () |

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااام به همه دوستای گلم خوش اومدییییییییین قدم رو چشمای من گذاشتییییییییییین قدم همتون گرامیه چه اونایی که حرفامو باور کنن چه اونایی کن بگن دروغه مهم برام اینه که مینویسم تا برام همیشگی بشه.به تک تکتون به محض ورود یه گل زیبا هدیه میکنم خوش اومدین!

عزیزای من!من تواین دفترچه خاطرات میخوام ازچیزای عجیبی که درزندگیم اتفاق میفته بگم بیشترازهمه درموردعشاقم میگم من دختریم که مخ هرپسریوبخوام میزنم ومحاله که پسری منوببینه وعاشقم نشه البته این چیزابرای هرکسی قابل باور نیست چون این دوره زمونه تموم دخترامحتاج یک نگاهن چه برسه به عاشق کردن امانمیدونم حکمت خدا چیه که هرانسانی مخصوصاپسراازهرقشری نمیتونن ازمن دل بکنن.یعنی ازپاکترین پسرتابدترین پسرحتی اگه منونبینن فقط صرف شنیدن ٢بارصدای من حتی اگه بافحش هم همراه باشه به شدت بهم دل میبندن خودمم حکمتشونمیدونم امااین اتفاق جزء لاینفک زندگی منه یعنی من اگپروسه عاشق شدن یه پسرتوسط من اکه رابطه ازراه تلفنی باشه بایکبارحرف زدن که عمدتابامزاحم نشیدوایناس اوناشیفتم میشن دفعه دوم که فهمیدم شمارموازکی گرفتن دیگه رابطم تموم میشه اماازاین جا به بعده که اونادیگه ول کنم نیستن.یعنی شبونصفه شب صبح زودتاشب مثلاکسی که تاحالا١٠دقیقه هم بامن حرف نزده جوری شیفتم میشه که من میشم همه زندگیش خودمم میدونم اینچیزاتواین دوره زمونه غیرقابل باوره اماچون من هرروز این چیزاروتوزندگیم داره برام پیش میاد پس برام گفتنش راحته درضمن این نکته خیلی مهم روهم بگم که تواین وبلاگ منظورازعاشق یعنی کسی که حداقل١بارواسم خودکشی کرده باشه یاحداقل چندسال اززندگیشوبه پای من گذاشته باشه  اونم منی که ازپسرامتنفرموخونشونوتوشیشه میکنم شایدباورتون نشه من بااین که از١٢سالگی عاشق سینه چاک داشتم اماتاهمین امسال ١بارم به این قضیه فکرنکرئه بودم امابعدکه این دخترای عقده ای رو دیدم که وقتی یه پسرازکنارشون رد میشه میگن یاروعلشقمه تصمیم گرفتم اینجاروبسازم تابفهمن عاشق داشتن چیه من بااینکه داداشی ندارم وباباجونییییییییم ازبهترین باباهای دنیاس امابه شدت ازپسرافراریم نمیدونم چرااماحتی ازازدواجم متنفرمونمیخواستم هرگزازدواج کنم اماوقتی دیدم همه میگن توباداشتن اینهمههههههههههههههههههه خاطرخواه نمیخوای ازدواج کنی یکم کوتاه اومدم من میدونم اگه باهرکدوم ازاین عشاق سینه چاکن ازدواج کنم مث یه ملکه توخونشون زندگی میکنم امابازم میترسم ازدواج کنم جالبه این عاشقای من هیچ نفعی ازبودن بامن نمیبرم امابازم چندین سال به پام میشیننو همه فحشاموتحمل میکنن تاجایی که منی که اینقدسنگدلم ازشون میپرسم چرااینقداذیتهای منوتحمل میکنن اونام میگن خوب سینه چاکتیم دیگه.پست ها منو دنبال کنین و هر چقد هم میخواین خودتونو بزنین به در و دیوار که اینا دروغه چون من اینجا با عشاقم غرق عشقم اونوقت تو اونجا داری خودتو خفه میکنی که من دارم دروغ مینویسم!باشه هرجور راحتی فکرکن!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢۸ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ توسط Afsoongar نظرات () |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت